دوستت دارم بی ان که بخواهمت

در قسمت پایانی و انتهای فیلم فاخر و معروف بر باد رفته در ان غروب سرد پاییزی ِ برگ ریزانِ پس از مرگ ملانی، رت باتلرِ عاشق و دیوانه ی اسکارلت در جواب اسکارلت که میگوید رت، اگر تو نباشی من چه کار کنم پاسخی عجیب میدهد : میدونی عزیزم راستش رو بخوای اصلا برام مهم نیست و بعد خیلی مصمم و محکم او را ترک می کند.. به گمانم همه ی ما در طول زندگیمان یک بار اسکارلت رابطه ای بوده ایم و بار دیگر رت باتلر رابطه ای دیگر شگفت اینکه گاهی در رابطه ای واحد هم اسکارلت رابطه میشویم هم رت باتلر ان.. باید درک کرد باید لمس کرد که گاهی قدر یک رابطه را نمی دانیم عجیب و مصمم همیشه چشم انتظار رابطه ای هستیم ان هم زمانی که در رابطه ای دیگر لمس میشویم دیده میشویم، بوییده میشویم، بوسیده میشویم و مهم تر از همه اینکه مورد توجه قرار میگیریم. اما ذات انسان این است که ستاره ای که در دست اوست را نمی بیند، باید دست نیافتنی باشی باید در اسمان باشی باید هر چه دستت را دراز کنی لمس نکنی که دوست داشتنی شوی.. بعد تو، همین تویی که دیده نمیشوی اگر از دست بروی تازه از یک ستاره ی دست یافتنی به ستاره ی سهیل تبدیل میشوی.. موضوع مهم تر اما رت باتلر بودن است.. چیزی که ان را با تمام وجود درک کرده ام، گاهی ادم دوست دارد، بی انکه دوستش بدارند.. گاهی ادم میخواهد بی انکه بخواهندش، گاهی ادم لمس میکند بی انکه لمس شود، اما تاریخ انقضای این صبر دیوانه وار و عجیب بالاخره روزی به انتها میرسد.. همه ی رت باتلر ها روزی خسته و بیزار در حالی که چشمان اشک بار اسکارلتشان می بینند بی تفاوت چمدان را در دست میگیرند، وارد راهی که به هر کس جز معشوقی که قبلا جانشان را هم برایش فدا میکردند میشوند و رابطه را ترک میکنند.. بی انکه حتی بخواهند برگردند و در را پشت سر خود ببندند.. بی انگه حتی به این فکر کنند که این رابطه همان است که روزی جانشان را برای ان فدا میکردند. نه اینکه نخواهند، نه اینکه دیگر دوست نداشته باشند! نه اینکه در پی لمس بوسه ای و اغوشی بوسه و آغوش عشق را وداع بگویند.. نه... تنها و تنها به یک دلیل! ادم از جایی به بعد خسته میشود ادم از یک جا به بعد چشمان خیس از اشک و یادآوری خاطرات ان شب سرد پاییزی را که دست هایش محکم دست هایت را فشرده بود را به لمس دوباره ی ان دست ترجیح می دهد.. ادم از یک جایی به بعد دوست دارد او را ببیند از دور ببیند و برایش ارزوی خوشبختی کند اما دیگر نمیتواند با او خوشبخت باشد اما دیگر خوشبخت بودن او را با خودش نمی خواهد ادم از یک جایی به بعد یادش می اید که رت به اسکارلت میگفت: عزیزم من ادمی نیستم که تکه های شکسته ی یک ظرف را جلوی چشمم بگذارم و فکر کنم این همان ظرف روز اول است، چیزی که شکست شکست و من ترجیح میدهم که تا اخر عمر ان را به همان صورت اول به یاد بیاوریم که یعنی دتس گانا بی اوکی هانی هر چه کردی کردی خاطرات زیبایت را فراموش نخواهم کرد اما از یک جایی به بعد دوست داشتم به توی جان دل با تمام وجودم بگویم که: دوستت دارم، بی انکه بخواهمت...

/ 0 نظر / 45 بازدید