قدیمی های بی تکرار

جایی نوشته بود بعضی وقت ها دلتنگ حس های قدیمی می شوم ، آدم های قدیمی، لحظه های قدیمی و لحظات تکرار نشدنی با ادم هایی که هرگز مثل قبل نمیشوند! داشتم فکر میکردم من چقددددد ر در زندگیم با این ادم هایی که دیگر تکرار نمیشوند سرو کار داشته ام ..من چقدر با کسانی که روزگاری فکر میکردم بهترین دوستان من هستند شادی کرده ام ، گریه کرده ام ، خندیده ام ، زیر باران قدم زده ام ، با ان ها ادم برفی درست کرده ام و امروز هیچ کدامشان کنار من نیستند ... داشتم فکر میکردم حس من در لحظاتی که ان ها را از زندگیم بیرون انداخته ام چه بوده؟ ایا حاضرم دوباره به طرف انها برگردم؟ صرف اینکه بتوانم ان حس های بی نظیر را دوباره و با همان کیفیت قبل با ان ها تکرار کنم ؟؟ ایا در ان لحظات جدید خاطرات بدشان یادم نمی اید؟ این که با من چه کردند و با ان ها چه کرده ام؟ ایا حرف هایشان را یادم میرود؟ نیشه و کنایه هایشان را چه؟ بعد میبینم که میترسم درست مانند بیدی که تمام وجودش بلرزد میلرزم و از این میترسم که نکند با ورود دوباره یشان خاطرات شیرین روز های قبل را هم فراموش کنم و روزی هزار بار با خودم بگویم و روزی هزار بار با خودم تکرار کنم که دیدی اشتباه میکردی؟ که دیدی از تحفه هایی که وجود نداشت برای خودت بت ساختی؟ بت هایی سنگی که تو احساس میکردی در سینه یشان قلب دارند؟ اصلا میدانی حالا که خوب فکر میکنم ادم ها را باید در تونل زمان رها کرد ،،باید جایی میان خاطرات برایشان خانه ای امن و نرم و گرم ساخت به حرمت روز های خوب گذشته. سعی در تکرار ادم ها به کیفیت اول مانند اب در هاون کوبیدن است ، شاید دوباره بیایند شاید دوباره با تو روبرو شوند اما نه ما بدی های ان ها را از یاد میبریم و نه ان ها بدی های مرا.. کافیسحت در میان قهقهه هایمان وقتی از ته دل به یک موضوع واحد میخندیم یاد خاطره ای در گذشته بیفتیم که غنچه ی لبخند را روی لب هایمان خشک کند .. که لب های پهن شده یمان را ارام ارام جمع کنیم و بعد از یک بغض لعنتی و پرتاب شدن به گذشته خاطره ای بد به خاطرات بد گذشته یمان هم اضافه کنیم 

با همه ی این ها با همه ی این ها گاهی عمیقا دلم تنگ میشود برای ادم ها و لحظه ها و جاهایی که دیگر هرگز تکرار نمیشوند..

با تمام اینها گاهی دلم عمیقا تنگ میشود...

/ 20 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقایق

درمورد پست قبلت نظر نمیدم چون فکر کردم نمیخوای کسی نظر بده که غیر فعال کردی اما در مورد این پست منم دقیقا هر لحظهدارم این حسو تجربه میکنم حس تعلق وابستگی نگه داشتن ادمهای قدیمی راستش من برام کم پیش نیومده با ادمهای جدید روبرو بشم که بارازشتر از قدیمیها باشن اما امان از دیت خاطره که دست از سرم برنمیدارد....

دیالوگ های ماندگار

با سلام دوستان قدیمی دیالوگ های ماندگار به روز و منتظر حضور پر مهر شماست[لبخند][گل]

محمد

درود برشما بانوی ادب پارسی،حقا که تالی تلو روان شاد فروغ فرخزاد هستید انگار استعداد و ذکاوت ادبی که ان زنده یاد از حضرت حافظ به ارث.برده بود به شما منتقل شده،امید که دادار هستی وجود شما رو برای این مرز بوم نگهدارد.

behdone

اومدم پست تازه ای نداشتید.

behdone

باز هم پست تازه ای نداشتید...

فرزاد

با سلام. اگه مايل بوديد ميتونم وبلاگتونو به يه سايت تبديل كنم.

hamidrezaparmis

خوشحال میشم وبلاگ منو مطالعه بفرمایید.

لیلای من

در میان قهقهه هایمان وقتی از ته دل به یک موضوع واحد میخندیم یاد خاطره ای در گذشته بیفتیم که غنچه ی لبخند را روی لب هایمان خشک کند .. که لب های پهن شده یمان را ارام ارام جمع کنیم و بعد از یک بغض لعنتی و پرتاب شدن به گذشته خاطره ای بد به خاطرات بد گذشته یمان هم اضافه کنیم با همه ی این ها با همه ی این ها گاهی عمیقا دلم تنگ میشود برای ادم ها و لحظه ها و جاهایی که دیگر هرگز تکرار نمیشوند.. با تمام اینها گاهی دلم عمیقا تنگ میشود... مرسی دوست عزیز . بسیار زیبا و دوستداشتنی. مخصوصا انتهای متن! بازم مرسی

خانه دوست كجاست؟

به قول سهراب: پشت سر نیست فضایی زنده پشت سر باد نمی‌آید پشت سر پنجره‌ی سبز صنوبر بسته‌است پشت سر خستگی تاریخ است... ... و همه میدانیم؛ریه های لذّت پر اکسیژن مرگ است پرده را برداریم... بگذاریم که احساس هوایی بخورد...