عکسش را با دخترک دیدم دروغ چرا اولش خشکم زد بعد که برق اثرش را داشت کم کم از دست میداد اثرات برق گرفتگی کار خودش را کرد و کمی لرزیدم بعد دستم را طرف چشم هایم بردم که اشک هایم را پاک کنم که خب سریع تر از انچه که فکر کنین به خودم گفتم وات ار یو دوویینگ بیچ تو که در هنگام شوک زدگی جز لرزیدن مثل درخت زیر برف مانده کار دیگری نمیکنی بعد بهش پی ام دادم که اررررره نمیخوام عکسات رو ببینم و فلان و بیسال، عصبانی بودم، یک لحظه بغض و الخ، لحظه ی بعد حرص و الخ لحظه ی بعد تر عصبانست و نفرت و غیره.. اشک همچنان نبود.. اشک های من برای زمان های عاشقیست یعنی وقت هایی که میدانم عاشق هستم که از دیدنش تمام جانم میلرزد که ضربان قلبم را تپش های لعنتی را حس میکنم تپش نبود هیجان عشقی هم نبود، میدانستم که در دوران نفرت دارم سرم میبرم که البته نو واندر که چرا مجنون بیابونی شد و این حرف ها... که خوب میدانم که نسبت به او نه تنفرم ثابت بوده نه عشقم حالا که خوب ترفکر میکنم عشق همیشه در مراجعه بوده یعنی این طور نیست که اگر یک ماه تنفر جایش امده بعد تر ها باز هم عشق نیاید اما چیزی که این روز ها من را سخت ترسانده بی توجهیست یعنی توی این روزهای بسیار عاشقش بودن و بسیار متنفر بودنش هرگز به او بی تفاوت نبوده ام حالا دلم اما کامل حس میکند که یسسس بیبی بیا با حست صادق باش دیگر برایت مهم نیست مرد. و تمامش هم همانطور که گفتم با دیدن عکس شروع شد حالا اما دیگر دلم نمیخواهد مرد برگردد، برگشتنش اشتباه محض است کاش میدانست که دیدن یک عکس هر چند ساده عشق دخترک را به خودش بووووم منهدم میکند کنار دخترک نبود، توی عکس های کنار من نگاهش به من بود همیشه چشم هایش مست میشد، لبخند لبخند همیشه بود اما چشم هایش خندان تر بودند لب هاایش جمع میشد خودش حواسش نیست اما من خوب حواسم هست لب هایش توی عکس های کنار من همیشه جمع میشد اینجا خبری از این داستان ها نبود اما کنار من نبودن و کنار دیگریش با هر اسمی هم که باشد برای من کافی بود. حالا اما من همان دختر چند سال پیش شده ام که مثلا اگر بخواهد دلم را به دست بیاورد باز باید تلاش کند سر پله ی اول بایستد و تا پله ی اخر حوصله به خرج بدهد!! قدم به قدم بیاید از من نخواهد که چون یک بار تا پله ی آخر امده حالا هم باید از پله ی آخر بیاید نهههه حسم به او همانقدر است که به ایکس و ایگرگ.و فلان که در صف انتظار هستند هنوز اما میتوانم او را به اول صف راه بدهم با چشمک و پارتی بازی و تو اشنا تری و این حرف ها.. همانقدر او را دوست دارم این روزاها که ان روزها.. حوصله اش را ندارم پروفایلش را دو ماه است چک نکرده ام عکس تلگرامش را نمیروم ببینم عوض کرده یا نه لست سین بودن یا نبودنش را حتی با خودم یک بازی هم میگذارم وقت هایی که یادش میفتم درست مثل انروز ها که میگفتم دتس گانا بی اوکی هانی ما دکترا محرم اسرار مریضامونیم و هر هر از شیطنت های قبلیش لذت میبردم حال هم همین شده فرض میکنم چگونه دست های او را لمس میکند چطور به سراغش میرود بوسه و فلان و بیسال با او دارد یا نه هر هر میخندد با اون یا نه بعد انگار که دارم در مورد برادرم فکر میکنم هر هر میخندم اما خب واقعیت هایی هم این روزها دارند وارد دایره ی بی تفاوتی من میشوند که قابل انکار نیستند مثلا دلم برای هرم نفس های مرد تنگ شده، برای نفس نفس زدن هایش حتی خنده های بعد از هیجانش اما با اختلاف زیاد همچنان اولند دلم برای خنده هایش تنگ شده چشم هاب خمارش وقت خواهش و تمنا مقام دوم جدول هستند مقام سوم بین او و من میماند باید بین او و من بماند این روزها عمیقا ناراحتم که دارم برای مرد ارزو ی خوشبختی کنار میم و سین و سین و سین و الف و هر که خودش راحت تر است میکنم که واقعا دارم این کار را میکنم که ندایی درونم میگوید مرد جایی دارد میرود که خیلی ها در زندگی من رفتند جایی کخ زحمت نمیدهم ریکوئست در اینستایشان را رد کنم حتی.. کوه یخ اگر نباشم سنگ ریزه های جمع شده ی روی هم زیر برفم این روز ها... پ.ن: ماجرای غیر واقعی، صد درصد

/ 0 نظر / 34 بازدید