حالا راه پروازرا میدانم

: حالا اعتراف میکنم که همه چیز بین ما بازی بود اما بازی قشنگی بود بازیکن های قدری بودیم که از بازی با هم لذت میبردیم خب مگر زندگی هم بازی نیست و همه ی ما بازیکن نیستیم وای نات؟؟ معمولا ذهن مرد را میخواندم خوب هم میخواندم، این را هم من میدانستم و هم او او یک کتاب کوبیسم بود پیچیده و پیچ در پیچ خودش هم خوب میدانست اما من عاشق ترین بودم به کوبیسم... معمولا او را کشف میکردم در دنیایش غرق میشدم اما بارها در این غرق شدگی ها خفه شدم و بار دیگر با روحی جدید باز هم وارد اقیانوسش میشدم. حس و حال اهنگ هایش را میفهمیدم یعنی اگر الان توی اهنگی که تازه ساخته بود اوج میگرفت و اتفاقا اوج این آهنگ با اهنگ دیگرش بسیار شبیه بود اما میفهمیدم، خوب میفهمیدم که اینجا داشته روی لبه ی تیغ راه میرفته و حالش گوه تر از گوه بوده و از درد این اهنگ را ساخته و انجا داشته به خاطره ی لمس دست فکر میکرده و اغوش و بوسه و با عشق ساخته.. اوجش را میفهمیدیم سکوتش را هم بازی وقتی جالب تر میشد که او هم مرا میخواند بیشتر از من حتی. . من امپرسیونیسم بودم پیچیده و پیچ در پیچ و عاطفی و رنگی و هزار رنگ میدانست باهوشم میدانست در من یک زن مهربان همیشه گریان ملانی مانند نشسته که حاضرد برایش بمیرد از طرفط هم میدانست که یک زن سنگدل وحشی اسکارلت در درون من نشسته که در کثری از ثانیه میتواند زیر تمام باورهاش بزند به خاطر همین هم نمیخواست نمیخواست باور هایش را نابود کنم برای همین مرا ضعیف نگه میداشت، کمی بی اعتماد به نفس حتی نمیدانست که این ضعیف شدن باعث میشود که بگویم دتش گانا بی اوکی هانی حالا که شل دسوت داری شل میکنم نمیدانست که او عاشق ان بعد شخصیت من بوده که همان دختر باهوش یاغی سرکش گاهی احمقم حتی! نمیدانست امپرسیونیسم گرچه هزار رنگ است اما در نهایت از ترکیب سه رنگ اصلی به وجود امده و نقطه نقطه است نقطه نقطه ی من هزار رنگ بود و تنها سه رنگ باید فقط سه ویژگی مرا میشناخت که لا ان یا اتش میشوم و جنگلی را میسوزانم یا اب میشوم با ان سه رنگ و تمام وجود و میلم را در ان فروکش میکنم.. نمیدانست پرنده ی روی شاخه های زیرِ باد مقاوم ایستاده ام را بیشتر دوست دارد تا این کوفت خاله زنک چاق بی هدفی که خودش ساخته بود.. اینجایش را پیش بینی نکرده بود نمیدانست که خودش باعث شده یا حداقل پیش بینی نکرده بود که یک روز فاجعه اینقدر عمیق میشود.. بعد تر نتوانست در قفس را بست و خودش پرواز کرد و رفت میدانست که من پرواز را یادم رفته، اعتراف میکنم که هنوز نتواسنته پرواز موفقی داشته باشد او هم باید خودش را بشناسد قدرت پرواز او بیش از این پرواز ارام این روزهاست اما من بدتر بودم من توی قفسی بودم که درش هم بسته بود اما سر انجام بعد از چند سال توانستم در قفس را باز کنم پرواز یادم رفته بود یادم رفته بود که من گنجشک نبوده ام عقاب هستم و عقاب حتی اگر پرواز هم نکند اما هیچ وقت گنجشک نیمشود اما نو پرابلم من یک گوشه ایستادم و پرواز را از گنجشک ها یاد گرفتم صبر کردم طول کشید اما یاد گرفتم باید اعتراف کنم که مرد اینجایش را هم پیش بینی نمیکرد که بالاخره رفتنی میشوم اما خب شدم دیر اما شدم. اولش سرگردان بودم اوج نمیگرفتم بی اعصاب بودم هی به زمین میخوردم و بالم را زخمی میکردم اما پرواز را از یاد نیمبردم اما حالا مسیر را شناخته بودم و برای رسیدن به مسیری که پیش رویم هست لحظه شماری میکنم مرد مرا شناخته بود به او گفته بودم که من و تو همانیم که باید بگوییم تو کوچه کوچه مرا بلدی باید اعتراف کنم که بیش از هر کسی مرا میشناخت راه بلد ترینشان بود حتی اما گذشته ی من را فراموش کرده بود عقاب بودنم را، ازاد بودنم را توان توی طوفان ها به جای تسلیم، راهی برای صعود یافتنم را حتی مرد این بخش وجود مرا هرگز نشناخت.. قسمت عقاب بودنم را...

/ 0 نظر / 27 بازدید