تازگی ها اسمش‌ در نوتیفیکیشن اینستاگرام می اید 

قسمت پی پل یو می نو 

دوست های پیشنهادی 

هر بار که به اینستاگرام سر میزنم و‌صفحه را رفرش میکنم اعلانی می اید که شما چند دوست مشترک دارید و به احتمال زیاد این فرد را میشناسی! ایا خیال دست بردن سمت دکمه ی فالو و اد کردن این دوست به ظاهر اشنا را نداری؟ 

تازگی ها روزهای عجیبی را میگذارنم 

اولین بار که اسمت را ان بالا بالا ها اینستاگرام به من پیشنهاد داد دروغ چرا ؟! دلم هری ریخت پایین

قلبم به سمت مغزم تیر اندازی میکرد و میخواستم برایت غش بکنم !

ته دلم از حسادت برای اویی که امروز تو را دارد و سهم او از تو یک عشقم نوشتن جانانه زیر عکس هایت است تا دیدن اسمت از دور به عنوان ادم های پشنهادی داشت منفجر میشد ! 

ته دلم از اینکه او‌جایش در کامنت های توست و من تردیدی بین شناختن یا نشناختن داشتم میمردم

!

در نهایت

کنترل کردم خودم را اما سخت ...

چند روز بعد قضیه کمی عادی تر شد 

یادم می امد که خب سو وات؟ چه فرقی دارد ؟؟؟

چه فرقی دارد وقتی که تو منفوری ؟! وقتی که تو یک عوضی پست هستی !

تو‌فلا‌ن و فلان و‌ فلان ترین ادم روی این زمین هستی !

اما خب این مرحله هم‌گذشت ..

و بالاخره یک‌روزهایی به جایی رسیدم که دیگر برایم مهم نبود

اخ عزیز جان 

اخ عزیز جان

اخ از این روزها 

در جایی میان عقل و قلب میدانستم‌که باید حسادت کنم ، باید منفور باشم 

باید بلاکت کنم 

در جایی اما که دیروز میگفت باید بخواهمت میدانستم که دیگر نمیخواهمت 

که دیگر تحت هیچ شرایطی نمیخواهمت

در کجا؟ اه از این کشف کثیف 

بله در خود قلب

حالا دیگر نه تنها عقل که خود دل فرمان میداد که تمام شده 

که قصه ی ما به سر رسیده است

هر وقت میخواستم به دل رجوع کنم وسایلم را از خانه اش پرت میداد بیرون و میگفت خاطره هایت را بردار و از اینجا دور شو و جایی دیگر چتر پهن کن

هر وقت میخواستم به عقل زجوع کنم میگفت نظر من همان است که از اول گفتم و تغییرر هم نمی کند !

در این خانه جایی برای این حس نیست .

من مانده بودم و خاطراتی که انقدر از عقل به دل و از دل به عقل اسباب‌کشی کردند که جز خستگی هیچ چیز از ان ها برایم نماند 

و امان از خستگی 

حالا که خوب فکر میکنم میبینم

یک جایی ادم به این نتیجه میرسد که میخواهد بلند شود 

یک‌جایی ادم گریه هایش را میکند و چشم های خشک از اشکش را تمیز میکند و با جنازه ی روی زمین که روزی عزیزش بود و با هم همسفر شدند و حالا مرده خداحافظی میکند 

یک‌جایی هست که ادم با قدرت تمام به ان جنازه ی روی زمین که برایش گریه کرده که چرا نیست و از او‌خشمگین شده که چرا رفته 

نگاه میکند بی هیچ کینه ای او را خاک میکند 

سوگواری را تمام میکند 

پیشانیش را می بوسد 

و به او‌قول میدهد که خوشبخت شود 

و از روح از دست رفته ی او هم میخواهد که خوشبختی را در دنیایی دیگر برای خودش پیدا کند 

یک جایی هست که ادم مردن را قبول میکند و با کوله باری از خاطره 

به سمت مقصدی نا معلوم میرود و از هیچ مرده ای پشت سرش گلاایه ای ندارد

چرا که میداند اگر تا ابد بالای سر ان جنازه بماند بوی تعفنش خاطره ی خوش اخرین وداع را در ذهن او میکشد 

یک جایی هست که ادم بالاخره سوگواری را

 برای ان عزیز رفته از دست تمام میکند

/ 0 نظر / 13 بازدید