رمال های بی فال نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/۸/۱

از آن دست آدم هایى نبود که حرف هایش بوى دروغ بدهد و فریب و حیله توى چشم هایش مانند بغض هاى یک عاشق پخته که خوب بلد است چطور عشق و تپش هاى قلبش را به یک نفر پنهان کند معلوم نباشد.. تازه براى او که سودى نداشت! پس حق بدهید که حرف هایش را باور کنم، آن هم درست وقتى که گفت یکى از آن فالگیر هاى خوب و کار بلد را میشناسد که جزء به جزء گذشته ات را میداند، قطره قطره ى آینده را برایت رو میکند و جورى حقیقت را برایت روشن میکند که چراغ هاى مغزت روشن میشود و خانه ى آگاهى درونت اجازه ى بروز هیچ خطایى را به تو نمیدهد.. توقع داشت حرف هایش را مثل کسى که مقابل مادر سخت گیر یا معشوقه ى بى خطایش (البته به زعم خودش) قرار گرفته قبول کنم .. از واکنش من مى خواهید بدانید؟ خوب ساده است من آدم خرافه پرستى نیستم اولش به حرف هایش خندیدم، چشم هایم را جورى گشاد کردم که انگار یک مار آناکوندارا بالاى تختم درست در یک سانتى مترى سرم دیده ام.. بعد جورى که مادرم آن را به من یاد داده بود بادى در غبغب انداختم که یعنى دروغ است، خرافه است، گفتم تو دیگر چرا؟ تو که مهندس برق هستى، تو که سرت به حساب و کتاب گرم است تو که اعداد در مغزت چرخ و فلک بازى میکنند.! بعد در صدد برآمدم که آگاهش کنم، که عقلش را جایگزین احساسات خام و نپخته اش کنم، که دوستى را در حقش تمام کنم و این کار را کردم.. ههههههههههه باور کردید؟ ساده اید راستش اگر بخواهم راستگو باشم بعد از شنیدن حرف هایش صدایم را آرام کردم، تپش قلبم را کنترل کردم، دستم را روى شانه اش گذاشتم ، یک پایم را کج کردم و در حالى که روى دیگرى تکیه میدادم بالحنى آرام گفتم: ببین رفیق دوست دارم براى نوشته ى جدیدم با فضاى کارى این فالگیر ها آشنا شوم.. همین، وگرننه تو که میدونى من اهل این خرافه ها نیستم! این جمله ى آخر را در حالى میگفتم که ابرو هایم را بالا انداخته بودم و سرم را کج کردم.. رفیقم جورى که مشخص بود چقدر به صداقت من اعتماد دارد مثل من دستش را روى شانه ام گذاشت، پوزخندى که دلیلش را نمى خواهم بدانم تحویلم داد چشمک صدا دارى قاطى پوزخندش کرد و محکم به شانه ام زد و گفت:فردا خبرت میکنم.. فردا که خورشید جاى ماه را گرفت و ما کم کم عازم میشدیم حوادث جالبى انتظار مارا مثل سیگار هایى که در دودشان غرق میشدى میکشیدند.. راستش با خودم فکر میکردم راهى یکى از آن خانه هایى هستیم که ته شهر و در انتهاى یک بن بست واقع شده اند.. درى زرد رنگ و کهنه دارد که دیوار هایش بلند است و وقتى یواشکى پشت تلفن زنگ میزنى کسى به استقبالت مى آید، یک مرد لاغر که از همراهان نزدیک فالگیر است، با پیراهنى که روى شلوار افتاده و آستینش کوتاه است. مرد مورد نظر دندان هایى زرد دارد و بوى سیگار بهمن میدهد بعد یک نگاه به ما مى اندازد، یک نگاه به چپ و یکى هم به راست. با صدایى محتاط به رفیقمان میگوید کسى که تعقیبتان نکرد؟ و ما هم در حالى که آب دهانمان را قورت میدهیم و میگوییم: نه، نه خیالت راحت با صورتى که عرق هاى سرد ترسش با چشم هاى از حدقه در آمده یمان ست است از راهرو هاى تنگ و باریک سیاهى که در هر قدم عنکبوتى از سقفش آویزان میشود و اتاق هاى زیادى دارد که در هاى بعضى شان با قفل هاى چند دهنه محکم شده است و از دیگر اتاق ها صداى گریه و جیغ میآید عبور میکنیم و به آخرین اتاق تاریک میرسیم.. خوب باور من این بود، اینکه بعد از وارد شدن در آن اتاق تاریک چشممان به نورى که از سقف اعدام شده مى افتد و بوى عود و چوب سوخته فضایمان را تخیلى تر و البته هیجان انگیز تر میکند.. بعد یک زن چهل ، پنجاه ساله در حالى شالش را از پشت بسته و رژ قرمز و خال هاى قهوه اى سوخته دارد با چشم هاى سیاه شده اش به ما زل میزند، فنجان قهوه یمان را میگیرد و از بخت مان میگوید، راستش این فضارا با همه ى ترس ها و اضطراب هایش بیشتر دوست داشتم، تا فضایى که روبرویمان بود.. تا دیدن فالگیرى که اصلن و تحت هیچ شرایطى شبیه فالگیر هاى خیالى من نبود راستش را بگویم؟ او فالگیرى بود که خانه اش انتهاى یکى از کوچه هاى دنج و نیمه مرفه وسط شهر واقع شده بود.. خانه اى که در جوار مدرسه اى ابتدایى که صداى پسر بچه هاى بازیگوش گوش دیوار هایش را کر میکرد واقع شده بود.. خانه اى که از در پارکینگش وارد آن میشدى خانه اى که شبیه خانه هاى ماست، کمى ساده تر، کمى نا آشنا تر بعد از وارد شدن به آشپزخانه ى فالگیرمان دختر بچه اش داد زد مامان صندلیم شکست.. مادرى وارد صحنه شد که نه لباس هایش سیاه بود ، نه آرایشش زیاد بود و نه صدایش خاص! خانه اى فضاى ما شد که نه بوى عودش تو را مست میکرد ، نه نور مصنوعى اش تو را درگیر خود. خانه اى که حتى فنجان هاى قهوه اش بدجورى شبیه فنجان هاى خودمان بود. اولش کمى به ذوقم خورد انگار من براى فال آمده بودم، که نیامده بودم ، که مهم ترین و فانتزى ترین تصوراتم نابود شد.. با این حال هنوز هم بارقه اى از امید مرا به آن مکان وابسته میکرد. امید به اینکه رمال بى شباهت به تصورات من از باور هاى توى ذهنم حرفى بزند از این که یک روز بالاخره لاوقیزستان را کشف میکنم و با رفقایم به سرزمین آدم خوارهایى که مارا نمى خورند وارد میشویم، از اینکه یک روز کودک درونم بى آنکه زحمت و دردى برایش متحمل شوم به دنیا مى آید، از اینکه جودى آبوت یک روز نامه اى برایم مینویسد و یا با یکى از شخصیت هاى توى کتاب هایم که جادوگر است ، که لاک هایش بلند و سیاه است ، که مو هایش بلوند و صدایش بنفش است در حالى که دستش را از کاغذ بیرون مى آورد و مرا داخل کتاب میبرد راهى سرزمین هاى ناشناخته میشوم از اینکه مرد رویاهاى من یک دزد دریایى نجیب است، نه شاهزاده اى که او میگوید..فالگیر اما از مردی گفت که پولدار است,غریبه است, مهربان است و در کل فامیل تک است. از اینده ای گفت که روشن است, که مسیرش عالیست.....راستش را بگویم؟ اگر یک فالگیر در تمام عمرم باشد که حرف هایش را قبول کنم او بود . نه به خاطر نوید هایش و نه بابت حرف های پر امیدش. نه.........بلکه تنها به این دلیل که گفت احساساتی و لوسیییییییییی و نفرین به او, نفرین به او که با چشم های خودم دیدم مرا در دلش تخیلی خطاب کرد... پاورقى ؛این شعر خیلی به حال و روز این روزای من شبیهه خیلییییییییییییی

شبیه جرعه‌ای از قهوه‌ی یخ‌کرده می‌مانی
که بعد از سال‌ها ماسیده باشد توی فنجانی

همان‌قدر آشنا اما همان اندازه هم مبهم
که از فنجان تو نوشیده باشم فال پنهانی

تو را نوشیده‌ام فنجان به فنجان و نفهمیدم
که از فنجان چندم نقش فالم شد پریشانی

نمی‌خواهم بماسد قهوه‌ی چشم‌ت ته شعری
که مدت‌هاست فال شاعر ِ آن را نمی‌خوانی

دلم را می‌شکافم دور دستانت و از اول غزل
می‌بافم از حالی که می‌دانم نمی‌دانی

تو فنجان نگاهت را پر از شیر و شکر کن تا
کمی شیرین شود این بیت تلخ و بغض طولانی

که می‌خواهم بنوشم کنج دنج کافه، فالم را
همان فالی که تو یک جرعه‌ی یخ‌کرده از آنی

××
نیلوفر عاکفیان

  نظرات ()