نه...این عزم را سر جزم شدن نیست نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٧/۱۱

  عزم کردن جزم یکی از سخت ترین کردنی هاست... بله. کار سختیست ,حتی اگر شما زنی باشید که چند سالیست آن حلقه ی زرد رنگ نشان خوشبختی را که هنگام جا دادنش در دست های لاغر و نحیفتان احساس قهرمان یک مسابقه سخت شنا در آب های اقیانوس آرام را داشته اید که در اصل چیزى جز آغاز درسر هاى جدى نبوده و نیست و حالا بعد از داشتن دوتا بچه ى تمیز و ترگل ورگل که یکیشان کلاس سوم و عسل باباست و دیگرى مهدکودکى و قند مامان و احساس میکنید همین نشان برای موفق بودن و توانایى جزم کردن عزم در هر زمان و مکان کافیست، باید بگویم که بله.. سخت در اشتباهید. این را من میگویم، منى که حدأقل در این یک زمینه تجربه ى کافى و لازم را براى تشخیص آسان یا سخت بودن این امر مهم دارم.. یک روز به جناب عزم پیله کردم که هى تو.. باید عزم شوى، این یه دستوره. زود، تند ، سریع.. گفتم چشم هایم را میبندم و در عرض چند ثانیه لطفا هویتت را که با آن انس گرفته اى تغییر بده و مثل یک بچه مدرسه اى خوب و حرف گوش کن در عرض چند ثانیه به جزم مورد نظر تبدیل شو یوهاهاهاها اگر فکر میکنید که عزم همان موجود حرف گوش کن سر به زیرخوب بود که شب ها ساعت نه مى خوابید و صبح زود شیر کاکائویش را با کیک نوش جان میکرد و دماغش را میگرفت و با مو هایى صاف و کوله ای که محتوى مشق هاى نوشته شده و پنیر گردوست راهى مدرسه میشود و در عرض چند ثانیه میگوید چشم و به جزم مورد نظر تبدیل میشود باید بگویم که سخت در اشتباهید عزم اتفاقا یک پسر بچه ى ده ساله بود که دماغش همیشه ى خدا از لبش آویزان بود بعد از اینکه چند سال تمام نتوانست پله ى ترقى را از کلاس سوم به چهارم طى کند عضو یک گروه قاچاق کودکان زیر پنج سال شده بود که کبد و معده شان را از بدن در مى آوردند و با آن ها ساندویچ خوراک معده و روده و جیگر درست میکردند و با سس فراوان و نوشابه ى سیاه به اسم خوراک دل و قلوه ى گوسفند به خورد مردم میداند و براى منحرف کردن اذهان عمومى در خیابان و سر چهار راه ها آدامس خرسى مى فروختند من اما اورا سر یک چهار راه شلوغ و پر رفت و آمد و یا در حال نوش جان کردن خوراک معده و روده با سس کچاپ کشف نکرده بودم! یک روز در حالى که مشغول کانال گردى ااز این شبکه به آن شبکه بودم صدایى از پشت سرم گفت:بزن سه.. گفتم: نه ، همین خوبه اسلحه ى هفت تیرش را روى شقیقه ام گذاشت و گفت: مگه دست خودته؟ میگم بزن سه.. دست هایش به خاطر بستنى ای که لیس زده بود چسبناک بود و بیشتر براى نجات جان مو های فورأ زدم سه وگرنه فکر نکنید و من آدم ترسویى هستم و شما هم آرررره، واه واه چه حرفا.. از آن روز به بعد عزم هر روز با من زندگى میکند درست زیر تختم، توى جعبه ى اشیاى قدیمى پنهانش میکنم که هیچ کس به بودنش شک نکند.. اوایل مى خواستم میهمانى باشد که فورأ مثل دکتر هاى موزى کاربلد همیشه مفتخر به خود فرمول شیمیایى اش را تغییر دهم دخلش را در بیاورم و اورا تبدیل به جزم مورد نظرم کنم.. رفته رفته یاد گرفتم که تغییر دادن هویت عزم به جزم یکى از آن کار هاست! کارى محال و ناممکن در حد تبدیل بقال سر کوچه به مرد رویا ها و این حرف ها.. تازگى ها براى عزم کتونى نایک و شلوار آدیداس خریده ام و به جاى بستنى قیفى به خوردش میلک شیک و سان شاین میدهم گرچه عزم هیچ وقت جزم نشد و بارها گفتم نه این عزم براى ما جزم نمیشود اما آرام تر و سر به زیر تر شده انگار به قول ابى جان همین خوبهههههه عزمم حالا بوى ادکلن هاى فرانسه را میدهد تا عطر مشهدى.. تازگى ها رفته ام سراغ راسخ.. شاید پروژه ى راسخ موفقیت آمیز شد و عزم جزم نشده را راسخ کردم به هر حال باید به نحوى این زندگى لعنتى تغییر کند یا نه؟ پاورقی: عکس از دالی جان است..

  نظرات ()