سفر به جزایر لاوقیزستان نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٦/٢٢

سیگارم را دستم داد و با لحنى که بیشتر تنفر از آن مى بارید تا محبت گفت: بگیر ضعیفه،اینم سیگارت.. سیگار را گرفتم و قبل از این که پک بزنم به آن، یک تف اصیل و اورجینال از آن هایى که تمام توانت را به کار برده اى و تنفر و ناراحتیت همراه با تف به صورتش کانکت میشود روى صورتش پرتاب کردم عصبانى شد، چاقویش را از توى کمربند شلوار جینش در آورد و جورى که تمام بدنم بلرزد به من نزدیک شد بعد یک تف اصیل تر و اورجینال تر از تف من که بوى خون هم میداد و بریده بریده و غلیظ بود روى صورتم پاشید و موهایم را گرفت و بدن زخم و تاول زده ام را روى سنگ هاى تیز و ماسه هاى گرم روى زمین کشید که شاید جیغ بکشم و بگویم: هههههى من گوه خوردم، امر، امر اعلى حضرت است، امر امر مطاع شماست اما من نگفتم، نگفتم چون منتظر مرگ با شرافت بودم نه زندگى باذلت! ههههه باور کردید؟ ساده اید! راستش حق با او بود، آدم عاقل که با آدم خوار هاى عشق دختر های مو بلوند آنجورى برخورد نمیکند! گفتم گوه خوردم تازه غلط هم کردم.. اولش برایم کمى باورش سخت بود، قضیه از آنجایى شروع شده بود که یک شب تقریبا ساعت سه صبح تصمیم گرفتیم مثل فیلم هاى وسترن آمریکایى به جزایر ناشناخته ى واقع در لاوقیزستان سفر کنیم بطرى هاى آبمان را پر از آب کردیم، چند تا ساندویچ ژامبون سرد درست کردیم ، تخمه ها را مهیا کردیم و کوله هایمان را پشتمان انداختیم و چهار نفرى دوتا مرد و دو تا زن به پشت هم کوبیدیم و گفتیم هى رفیق آماده ای و راه افتادیم.. اولش همه چیز عالى بود داشتیم به خیال خودمان لاوقیزستان را پیدا میکردیم که ناگهان ماشینمان توى راه پنچر شد و آن آدم خوارها که بیست تایى بودند به گمانم و فقط شلوار جین پایشان بود جلوى راهمان سبز شدند دو تا رفیق همراهمان را با چاقو تکه تکه کردند و گوشتشان را جلوى چشم خودمان تکه تکه کباب کردند و با ولع زیاد جورى که انگار مشغول خوردن کباب بره با روغن زیتون و سس مایونز هستند شروع به خوردن گوشت رفقایمان کردند و بعد که خونشان را توى آن شکم کانگورو ها دیدیم که به سلامتى هم بالا میزنند و سرشان را به نشانه ى افتخار روى درخت ها زده بودند که مایه ى عبرت همه بشود و هوای رفتن به لاوقیزستان به سرشان نزند فهمیدیم که بععععععله رفقایمان را برای همیشه از دست داده ایم و فقط من و او که مرد بود و قوى تر زنده بودیم حتما به ما حق میدهید که در آن شرایط سخت وقت عزادارى و آه و ناله براى آن ها را نداشتیم و بیشتر به فکر نجات جان خودمان بودیم تازه شاید اگر جان سالم به در میبردیم کمپین حمایت از رفقای از دست رفته یمان را تشکیل میدادیم و نامشان را برای همیشه در صدر فداییان کشف لاوقیزستان ثبت میکردیم بهتر از زندگى بى معنایشان بود که! داشتم میگفتم چون حالم خیلى بد بود درخواست یک عدد سیگار کردم که البته برایشان زحمتى نداشت و توى کوله ى خودم پیدا میشد سیگار را بعد از عملیات تف دستم دادند و یکى برای خودم و یکى برای او که پایش در دفاع از جان رفقایمان شکسته بود روشن کردم امروز ده روز از ورود ما به لاوقیزستان گذشته دو تایى زیر نور مهتاب لباس هایمان را در آورده ایم هوا خنک است و به پاییز نزدیک شده ایم سیگار میکشیم و به ستاره ها نگاه میکنیم و از هم بوسه ى فرانسوى میگیریم زندگى در لاوقیزستان وقتى دو نفر باشى معرکه است پسر، آررره خودشه

  نظرات ()