لوند خاک بر سر نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٦/٢۱

مى گفت من لوند ترین و دلربا ترین دختر فامیل بودم، از آن خوشگل هاى موشرابى قد بلند سفید با چشم هاى درشت عسلى، از آن هایى که همیشه ى خدا چندتا خواستگار خوب و مرغوب داشتند ، خواستگار ها کت چرم قهوه اى با سیگار هاى مد روز میکشیدند و بوى عطرشان از چند فرسخى مشامت را نوازش میکرد ماشین بنز مدل بالا داشتند کاپیتان بلک میزدند و داشتم فکر میکردم من حالم بهم مى خورد از آن بو و از طرف دیگرفکر میکردم آن موقع هم بوده این عطر بد بو؟ به من نگاه میکرد و پشت آن چشم هاى سیاه خسته اش نگران بود که واکنش من چیست؟ سرم را تکان دادم که یعنى: آرررره هستى مثل کسى که ته دلش قرص شده باشد و مجوزى از طرف یک مقام ارشد براى ادامه دادن حرف هایش دریافت کرده باشد آب دهانش را قورت داد گره روسرى اش را کمى شل کرد و اینجورى پشت مش موهایش چند تار موى سفید هم پیدا میشد و هشتاد سالگى با بى رحمى تماام هویتش را لو میداد بادبزنش را تند تر تکان داد و با لبخندى ملیح ادامه داد تابستان ها میرفتند شمال و بیکینى میپوشیدند و بعد از شنا کردن و حمام آفتاب گرفتن به ویلاى پدرى همسرش میرفتند و ماهى کباب را با برنج اصل شمال و میگو هاى تازه و روغن محلى کرمانشاهى مى خوردند و پیک ها را به سلامتى هم بالا میکشیدند سرم را تکان دادم که یعنى: آررررره میکشیدى گفت سه تا بچه داشته که یکیشان در سن هجده سالگى تصادف کرده و بچه ى آخر بوده و ته تغارى و از آن به بعد براى این که غم هایش را به دست باد بسپارد گهگاهى سیگار میکشد تا غم نبودن پسرش را دود کند برود هوا وگرنه سیگارى که نیستم! مگه نه؟ سرم را تکان دادم که یعنى آررررره نیستى خوشحال بود، چین و چروک هایش از این همه شادى درون کم رنگ تر شده بود و لابد با خودش فکر میکرد چه دختر باهوش و درایتى به پستش خورده! گفت دوتا بچه ى دیگرش رفته اند خارج و بچه براى آدم نمى ماند تازه چند سالیست که حتى به او سر هم نمیزنند گفت اینجا جایش راحت تر است، خیالش امن تر است، ته دلش قرص تر است تازه کس و کارى از قدیم را توى خیابان نمیبیند که خجالت بکشد سرخ و سفید شود، آب شود برود زیر زمین که روزى خان زاده بوده و حالا اینجاست، وگرنه کاخ دارد شمال شهر میفهمى که؟ سرم را تکان دادم که یعنى آرررررررره مى فهمم نمیدانم چرا به اینجاى قصه که رسید بغض کرد و گفت نمیدانستم چه خاکى به سرم بریزم بعد مرگ شوهرم گفت بدى زیاد عمر کردن این است که رفتن تک تک عزیزانت را با دوتا چشم خودت میبینى غصه و آه میکشى مردن هم برایت آرزو میشود گفت با رفتن هر عزیزى چند تا چین نازک میزنى و موهایت سفید میشود و با خودم فکر میکردم طفلکى با این حساب عزیز های زیادى را از دست داده که اینقدر چروک زده گفت امدم اینجا که حدأقل جنازه ام بو نکند ، پرستار ها جنازه ام را مثل یک پرنسس خاک کنند گفت برو و فردا بیا تا بگویم آدم وقت پیرى باید چه خاکى به سرش بریزد فردا جنازه اش را توى خانه ى سالمندان زیر درخت چنار پیر حیاط پشتى پیدا کردم نمیدانستم با آن ظاهر غمگینش دیروز از گذشته اش راست گفته بود یا دروغ فقط میدانستم آنقدر خاک بر سرش ریخت که خاک بر سر شده بود

  نظرات ()