هر چه بادا باد نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٥/۳٠

در ذهن من آشپزخانه ایست عظیم با چند آشپز کار بلد که همیشه ى خدا در آن قورمه سبزى طبخ میشود با صداى سوت هاى وحشى زود پز ها بدیهیست کله ام بوى قورمه سبزى میدهد. خوشى در ذهن من واژه اى تعریف نشدهاست وگرنه هر روز نه یک بار که صد بار دلم را طورى خوش می کردم که از لا به لای درز هایش یک ذره هم دلخوشى هدر نرود بام خانه ى ما از همه وسیع تر بود اما هیچوقت خدا برف رویش نمیماند(اولین تناقض کودکى) از نظر من طلا نه تنها پاک نیست که بسیار هم کثیف و چرک آلود است مگر تمام فقر ها و تبعیض ها زیر سر این موجود زرین نیست؟ پس منت هر خاکى را کشیدم جوجه ها آخر پاییز میمیرند و انسان موجودیست نا امید و مرده پرست پس همیشه آخر پاییز غمگین بودم به زودى فهمیدم اگر چه هیچکس را در گور دیگرى خاک نمیکنند اما توى تمام کارهایت باید آبروى آن دیگرى هارا مد نظر داشت. حرف مردم باد هوا بود اما چه دلخوشى هایى را که از خود نگرفتم و چه شادى هایى را که از دست ندادم تنها به یک علت ! حرف مردم. هیچوقت با کسى در آشپزى شریک نشده ام اما غذا هایم همیشه ى خدا یا شور بود یا بى نمک من بى گناه بودم اما سرم تا بالاى دار رفت و دیگر برنگشت سیر نبودم اما هر که به من رسید پیاز شد و چه طعنه ها که بر من نزد، طعنه هایى که بهتر است ندانى پیشانى بلند اگر دلیل شانس بود بخت من باید جایى کنار: استانیسلاوسکى، برشت،ویوین لى یا اینگرید برگمن مى نشست اما جز بازیکن ذخیره چیزى نبود در آخر جهت باد را به من نشان دهید، مى خواهم خودم را به دست باد بسپارم هرچه بادا باد..

  نظرات ()