حکایت من و فیسبوک سندرم استکهلم است نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٥/۳٠

بودن یا نبودن مسأله این است! تمام ماجرا همین است... ار روزى که براى اولین بار چراغ فیسبوکت را روشن میکنى و با چیزهایى مثل خانه و چراغ روشن و خاموش آشنا مى شوى همه چیز عوض میشود.. آدمى که تازه وارد این دنیاى ناشناخته ى مجازى مى شود در ابتدا با کلى ماجراى عجیب و جالب روبرو میشود.. خیلى زود میفهمى که گرچه دنیا، دنیایى مجازیست اما اینجا میشود هرچیزى که توى دنیاى واقعى از داشتنش بى بهره اى یک شبه صاحب شوى! یک شبه خانه دار میشوى، یک شبه حریم خصوصى دار میشوى، یک شبه صاحب پنج هزار تا دوست میشوى که به ظاهر جانشان برایت در میرود! توى فیسبوک حتى میشود یک شبه چهره ات را هم عوض کنى.با خیال راحت چهره ات را فتوشاپ میکنى دماغ بزرگت را کوچک میکنى چشم ها و موهایت را رنگى میکنى و وزنت را تا حد ممکن کاهش میدهى از درد دل هایت میگویى و با آدم هایى روبرو میشوى که بر عکس آدم هاى دنیاى واقعى جانشان را هم برایت میدهند. اینجا همه وفاداراند، همه زیبایند، همه مدل وعکاس و مهربانند اولش همه چیز خوب است اصلن مگر از این بهتر هم میشود؟ اولین بارى که دکمه ى لایکت را فشار میدهى هم یکى از عجیب ترین حس هاى دنیاست. اما دنیا به همین قرار نمیماند! یواش یواش آدم هاى دنیاى واقعى سر و کله یشان توى لیست دوست هایت پیدا میشود و یواش یواش فاصله میگیرى از این همه تضاد دوست هایت توى دنیاى مجازى و واقعى فاصله میگیرى! در فیسبوک برعکس دنیاى حقیقى آدم هاى اطرافت از تو دور هستند با تو نا آشنا هستند آدم هاى مجازى را بیشتر دوست دارند و از تو دورى میکنند کم کم تعداد عکس و لایک ها و کامنت هایت به میلیون میرسد اما تو تنها تر میشوى، روز به روز تنها ترمیشوى. و چند سال که بگذرد میخواهى از این دنیاى مجازى پر دروغ دل بکنى اما نمیشود آدم است دیگر. سندرم استکهلم میگیرد میدانى یعنى چه؟ سندرم استکهلم نوعى بیمارى روانیست و حکایت کسانى بود که چند روز گروگان آدم ربا ها بودند بعد از اینکه آدم ربا ها دستگیر شدند گروگان ها از شدت گریه براى جدا شدن از گروگان گیر ها و جدایى از آنها همه را شگفت زده کردند و حتى شکایت هم نکردند ، آدم است دیگر عادت میکند!!! از آن روز به بعد شاخه اى در علم روانشناسى به وجود آمد و اسمش را سندرم استکهلم گذاشتند و به آدم هایى میگفتند که حاضرند یک نفر را با وجود تمام اذیت و آزار هاى فیزیکى که به او میکند تحمل کنند اما نرود، دلش به بودنش خوش است، حالا هرچقدر هم بد باشد حالا حکایت من و فیسبوک حکایت سندرم استکهلم است. چند ماه است که مى خواهم بروم اما نمیشود مثل کسى که مى خواهد شیرینى روى میز را بخورد و دستش نزدیک میز میرود و بر میگردد اما چیزى نمیخورد در زندگى درد هایى هست که حل نمیشوند بلکه مثل یک حلال بى رحم تو را در خود حل میکنند و توى فیسبوک با انواع این درد ها آشنامیشوى مى خواستم تمام عکس ها و متن هایم را حذف کرده و بروم اما مگر میشود؟ حکایت شازده کوچولو است و گلش! حکایت دانه ایست که خودت آب و خاکش را داده اى و حالا که یک گل کامل است از او جدا میشوى.. اما من میروم چراغ خانه ى فیسبوکم را خاموش میکنم و شما بهتر میدانید خانه اى که چراغش خاموشست مثل زنیست که اجاقش کور است .. میروم نه خوشحال و آرام که اندوهگین و نالان از اینجا هجرت میکنم.. میروم نه بى خاطره که با هزار خاطرهو تضاد بین آدم ها میروم میروم با هزار درد و غم به امید نزدیک شدن به آدم هاى حقیقى میروم و هرچند وقت یکبار مى آیم و به آدم هاى اخترک فیسبوک سر میزنم.. اما هجرت میکنم به اخترک قبلم، به دنیاى واقعى .. و به دنیاى بى فتوشاپ سلام میکنم ا

  نظرات ()