بوی اسفند نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩۳/۱٢/۳

خوب میدانی مساله از جایی شروع شد که احساس کردم او بوی اسفند میدهد .. بعد در حالتی که دهانش را از شمال تا جنوب باز کرده بود و با شگفتی ای که فقط من میدانستم بیشتر از شگفتی از نفهمیدن است و نه هیچ چیز دیگر در حالی که پاهایش را روی هم می انداخت و یکی از ابرو های بلوند کم رنگش را بالا میبرد گفت بوی اسفند ؟؟؟؟ یعنی از بوی اسفند با ان همه دود و تندی خوشت می اید؟؟؟ بلند بلند خندیدم و گفتم اسپند نه !!!! اسفند ماه اسفند بلند بلند خندید و داد زد واااااه مگر اسفند هم بو دارد؟؟؟ خندیدم .. بلند خندیدم ..

اما خوب میدانستم که عطر او عطر اسفند است همان عطر همیشه اشنایی که ادم را از یک ماه قبل از امدن عید مست میکند ..

 به او گفتم بهار و عید را به خاطر این دوست دارم که ادم از یک ماه قبل درگیر زیباترین اتفاقات زندگیش میشود . اصلا میدانی جمعه را هم به خاطر پنج شنبه اش دوست داشتم راستش میدانی جمعه برای من هیچ رنگی نداشت نه سیاه بود نه سفید بعد ها فهمیدم جمعه ها خاکستری هستند وقتی نه سیاه باشی و نه سفید خاکستری میشوی و چه توفیق اجباری ای نصیب خاکستری ها میشود اولش از این که میتوانستم بی دغدغه تا نیمه ی ظهر بخوابم احساس شور و شعف میکردم اما کافی بود به غروب جمعه نزدیک شویم ان وقت بود که غم کل عالم به سراغ شانه های نحیف من می امد! 

ان وقت بود که به تماشای غروب مینشستم و در حالی که چای گرمم کم کم در میان دست های به انجماد نشسته ام سرد میشد بی دلیل زاز زار گریه میکردم و به یاد شازده کوچولویی می افتادم که میگفت میدانی که وقتی ادم دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی میبرد 

یک روز چهل و شش بار به تماشای غروب نشستم و در هر لحظه به این فکر میکردم که اگر شازده کوچولو هم جمعه ها به تماشای غروب مینشست حتما غمش دو برابر میشد ... 

خوب میدانی توفیق جمعه ها به پنج شنبه هایش بود به انتظاری که برای جمعه ها میکشیدیم به این که عصر های جمعه تمام کار های نکرده یمان را انجام دهیم و به دیدار عزیز ترینمان برویم شب را در بهترین رستوران ها شام بخوریم ،عشق بازی کنیم و تا نیمه ی صبح به تماشای محبوب ترین فیلم هاایمان بنشینیم .. توفیق جمعه به پنج شنبه اش بود وگرنه جمعه که حرف تازه ای برای گفتن نداشت

سال ها هم خوبیشان را مدیون اسفندشان هستند هر چقدر هم که یک سال بد باشد با اسفند همه ی چیز های از دست رفته اش را جبران میکند .  

بوی اسفند یعنی بوی بهترین ها یعنی بوی ماهی و لباس عید و جنب و جوش و تازگی ها ... 

یعنی رنگی بودن تخم مرغ هایی که هر کدامشان از دیگری زیباترند .. بوی اسفند یعنی موسیقی و طراوت و اب و تازگی

 یعنی اتش و شور و حال و جنب و جوشی که اسفند در چهارشنبه سوری با ان به بهترین شکل ممکن به همه چیزش پایان میدهد 

برای من او بوی اسفند میداد اولش یک شکوفه بود شکوفه ای که در زمستان جوانه زده بود به خاطر این بود که جدیش نگرفتم .. به خاطر این بود که به قول شازده کوچولو فکر میکردم این هم یک گل است مانند هزاران گل دیگر .. چیزی که مرا بیشتر از هر چیز دیگر به شگفتی وا میداشت این بود که اخر مگر میشود شکوفه در زمستان جوانه بزند؟ بعد ها اورا میدیدم که گلبرگ هایش بیشتر و بیشتر میشوند انقدر که به یک گل تمام عیار تبدیل شده بود ..کم کم میدیدم که دوست دارم خودم به ان گل اب بدهم کم کم میدیدم که دوست دارم خودم به ان غذا بدهم .. کم کم میدیدم که از اینکه باغبان دیگری دور و برش باشد یا به او اب بدهد تمام بدنم به لرزه می افتد تمام بدنم درگیر همان حس اشنای در معرض دوست داشتن میشود حس ح س ا د ت 

به خاطر این بود که وقتی یک شب که برایش اب میبردم تا مثلا وظیفه ی دوستی را به جا بیاورم او با تمام وجودش مرا به سمت خود کشید و من به سمتش رفتم .. از ان روز به بعد بود که او از یک گل سفید به یک گل قرمز تبدیل شد او وجود من بود و من رنگ او او ریشه و ساقه به من میداد و من بوهای خوب را به او او با شاخه ها و برگ هایش به من امنیت میداد و من با گلبرگ ها و اونگ هایم به او جان میدادم او با خارهایش از من محافظت میکرد و من با مخمل هایم به او لطافت  

به خاطر این بود که ما را گل عشق میخواندند .. 

برای من او بوی اسفند میداد

اولش در زمستان امد و بعد کم کم مرا با دنیایی جدید اشنا کرد .. از امدن بهاری برایم حرف میزد که میدانستم امدنش همانقدر حتمیست که امدن طلوع خورشید در پس ابر های شب . برایم از بوی بهار میگفت از اردیبهشت و عاشقی و مست عشق شدن .. میدانی؟ 

با او یک روز ماهی میشدم ماهی اسفندی قرمز و پر جنب و جوش و زیبا .  

با او یک روز تخم مرغ میشدم تخم مرغ های هفت سینی. رنگی و شاداب و دلربا ..

با او یک روز سکه میشدم از وجودش احساس ثروتمندی میکردم احساس خوشبخت ترین بودن ها . 

با او یک روز شراب میشدم جذاب و دلربا .. 

مرحله ی یکی مانده به اخر اتش بود حالا از تب عشقش میسوختم حالا پر حرارت بودم همانگونه که او میخواست بدی هارا به خاک سال قبل سپردم و با او جان گرفتم

اما حالا سبزه ام .. 

خوشبخت ارام جذاب و خوش بو سبز سبز و باز هم سبز 

برای من او بوی اسفند میداد... 

  نظرات ()