قدیمی های بی تکرار نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩۳/٩/۱٩

جایی نوشته بود بعضی وقت ها دلتنگ حس های قدیمی می شوم ، آدم های قدیمی، لحظه های قدیمی و لحظات تکرار نشدنی با ادم هایی که هرگز مثل قبل نمیشوند! داشتم فکر میکردم من چقددددد ر در زندگیم با این ادم هایی که دیگر تکرار نمیشوند سرو کار داشته ام ..من چقدر با کسانی که روزگاری فکر میکردم بهترین دوستان من هستند شادی کرده ام ، گریه کرده ام ، خندیده ام ، زیر باران قدم زده ام ، با ان ها ادم برفی درست کرده ام و امروز هیچ کدامشان کنار من نیستند ... داشتم فکر میکردم حس من در لحظاتی که ان ها را از زندگیم بیرون انداخته ام چه بوده؟ ایا حاضرم دوباره به طرف انها برگردم؟ صرف اینکه بتوانم ان حس های بی نظیر را دوباره و با همان کیفیت قبل با ان ها تکرار کنم ؟؟ ایا در ان لحظات جدید خاطرات بدشان یادم نمی اید؟ این که با من چه کردند و با ان ها چه کرده ام؟ ایا حرف هایشان را یادم میرود؟ نیشه و کنایه هایشان را چه؟ بعد میبینم که میترسم درست مانند بیدی که تمام وجودش بلرزد میلرزم و از این میترسم که نکند با ورود دوباره یشان خاطرات شیرین روز های قبل را هم فراموش کنم و روزی هزار بار با خودم بگویم و روزی هزار بار با خودم تکرار کنم که دیدی اشتباه میکردی؟ که دیدی از تحفه هایی که وجود نداشت برای خودت بت ساختی؟ بت هایی سنگی که تو احساس میکردی در سینه یشان قلب دارند؟ اصلا میدانی حالا که خوب فکر میکنم ادم ها را باید در تونل زمان رها کرد ،،باید جایی میان خاطرات برایشان خانه ای امن و نرم و گرم ساخت به حرمت روز های خوب گذشته. سعی در تکرار ادم ها به کیفیت اول مانند اب در هاون کوبیدن است ، شاید دوباره بیایند شاید دوباره با تو روبرو شوند اما نه ما بدی های ان ها را از یاد میبریم و نه ان ها بدی های مرا.. کافیسحت در میان قهقهه هایمان وقتی از ته دل به یک موضوع واحد میخندیم یاد خاطره ای در گذشته بیفتیم که غنچه ی لبخند را روی لب هایمان خشک کند .. که لب های پهن شده یمان را ارام ارام جمع کنیم و بعد از یک بغض لعنتی و پرتاب شدن به گذشته خاطره ای بد به خاطرات بد گذشته یمان هم اضافه کنیم 

با همه ی این ها با همه ی این ها گاهی عمیقا دلم تنگ میشود برای ادم ها و لحظه ها و جاهایی که دیگر هرگز تکرار نمیشوند..

با تمام اینها گاهی دلم عمیقا تنگ میشود...

  نظرات ()