خاطراتی که جای دوری نمی روند نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩۳/۸/۱٩

دست هایت را گرفتم تا فراموش نکنم روزی گرمای دست هایت ارام بخش جان و روح من بودند 

بند های کتانی های نقره ای و فیروزه ایت را آنقدر محکم بستم تا در رفتنت هیچ تردیدی نکنی

که نکند خیال کنی پشیمان میشوم از رفتنت که نکند بغض و 

تردید را از ارام و شل بستن بند های کفش هایت در من بخوانی

وقت رفتنت کاسه ی ابی پشت سرت نریختم. نه نریختم حتی یک قطره اب را هم برای بدرقه ات نقش زمین نکردم..

وقت رفتن در صورت غرق اشکت نگاه نکردم 

اب نریختم تا خیال برگشتن به سرت نزند ، تا روزی هزار بار با خودت نگویی حالا که اب ریخته منتظر است ، چشم به راه است 

تا دلت نسوزد برای کسی که جرأت وداع کردن با او را داشتی تا بفهمی که هر وقت دلت خواست میتوانی بروی اما دیگر حق بازگشتن نخواهی داشت

نه من هیچ کدام را انجام ندادم ، هیچ کدام ..

خوب یادم هست اولش خندیدم .. انقدر بلند خندیدم که حرص را در چشم های وحشی و نا ارامت خواندم

 بعد در اغوشت گرفتم درست همان وقت که چشم های مشکیت به صورتم زل زده بود دیدم با چشم های خودم فرو ریختنم را دیدم فهمیدم که ادمیزاد هرگز به نقطه ای که شروع کرده باز نمی گردد

فهمیدم که از این به بعد دشمنانی دارم به نام بهار ، پاییز و غروب و فنجان قهوه و شیشه ی بخار گرفته و فرودگاه های لعنتی و اسمان ابری و نیمکت های دو نفره ای که نبودنت را توی صورتم فریاد میکشند  

دشمنانی که در هر صورت بر من غلبه پیدا میکنند 

فهمیدم که بهار و صدای پرندگان و قهقهه های هیجان انگیزش دیگر برای من جز غم ،یاد آور هیچ چیز نخواهد بود، چون فصل اشناییمان بهار بود . 

فهمیدم غروب از امروز به بعد غم انگیز ترین و تراژیک ترین لحظه ی من خواهد بود به خاطر در غروب رفتنت

 به خاطر پاییز و برگ های فرودگاه و رگبار بارانش 

به خاطر بغض گلویم و شیشه های بخار گرفته ی روز رفتنت ... فهمیدم قلب مسافر خانه نیست که ادم ها یک روز بیایند و روز بعد بروند و کرایه یشان را پرداخت کنند و همه چیز تمام شود

فهمیدم قلب فاحشه خانه نیست که هر کسی را به ان راه بدهی و مقدس بودنش زیر سوال ببری ...

رفتی و پشت سرت اشکی نریختم ، رفتی و پشت سرت ابی نریختم ... 

اشک نریختم تا اگر روزی به فکر برگشتن افتادی محض رضای خدا و به خاطر دلسوزی نباشد بلکه برای خودم باشد 

اب نریختم تا با اشک پس از روز های رفتنت ، تمام شهر را اب ریزان کنم ، اخرین بوسه را از لب هایت دریغ کردم تا امید عطش بازگشت به خاطر بوسه هایم در وجودت زبانه بکشد 

من همه ی این کارها را انجام دادم ابله دوست داشتنی من 

من مردانه در مقابل کوه بلاها اییتادگی کردم محبوب من 

در صورتی که میدانم ، میدانم وقتی من پیچیده در پتو در حال خوردن قهوه ی داغ زیر پنجره ی بخار گرفته این ور دنیا هستم دنباله ی اسمانم را که بگیرند تو را میبینند، تو را می بینند که در حال نوشیدن قهوه ای گیریم که خارجی تر و مرغوب تر روبروی پنجره ی بخار گرفته ی انور دنیا هستی..

ادم ها حتی اگر خودشان هم بروند ، خاطراتشان را جای دوری نمی برند.. 

پ.ن: بعد از مدت ها امدم ، امدم تا یادم بماند خانه ای دارم در این فضای مجازی که ادم هایش را دوست دارم . که هر جا بروم خاطراتشان با من است ..

 دوستتان دارم و دوستتان خواهم داشت

  نظرات ()