تونل ماورایی نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩۳/٢/۳٠

 

بیست سال پیش بود که سر از ان تونل تاریک و عجیب و  غریب در اوردم ، اولش ضعیف تر از ان بودم که بخواهم تونل را با دقت تمام وارسی کنم ، گوشه گوشه اش را بر انداز کنم و با دقت هر چه تمام تر جزییاتش را به خاطر بسپارم.... نه ناتوانی در چشم هایم موج میزد... شوخی که نبود!!!! از جای دوری امده بودم و مسیر زیادی را طی کرده بودم و بد تر از همه این که هم سفرانم را از دست داده بودم.. همان هایی که مرا به این دام گرفتار کردند انها را از من جدا کردند.. اولش داد زدم . فریاد زدم.. حتی التماس هم کردم. اما فایده ای نداشت انها تصمیم خودشان را گرفته بودند و در حالی که تمام نیرویم هم یارای مقابله با ان ها را نداشت مرا در ان تونل دایره ای انداختند.. راستش را بگویم؟ ترسیدم .. مثل درخت بیدی که تمام لرزش های دنیا به سراغش امده باشد به خودم می لرزیدم .. از ان تونل تاریک بی نور که هیچ جا در ان دیده نمی شد وحشت داشتم.. از ان تونلی که دور تا دورش را اب محصور کرده بود و به طرزی عجیب روز به روز کوچک تر و کوچک تر میشد وحشت داشتم.. اما وضع به همین قرار نماند.. رفته رفته از بالا برایم غدا فرستادند, به گمانم یا دلشان مثل همبرگری در استانه ی سوختن ، سوخته بود و یا می خواستند اول خووووووب چاق و فربه ام کنند و بعد مانند یک گوسفند مرا نوش جان کنند.. نمیدانم.. راستش ان روز ها بی تجربه تر از ان بودم که بخواهم درست را از غلط تشخیص دهم و یا حتی خسته تر از ان بودم که ذهنم مانند یک انسان معمولی کار کند.. دلم برای دوست ها و دنیای بیرون از انجا تنگ شده بود که با اتفاق نادر دیگری روبرو شدم . نوووور ، ادم هایی که ان بالا بودند گهگاهی به داخل تونل نور می فرستادند و این برای من که مدت ها بود هیچ جایی را ندیده بودم بی نظیر ترین هدیه از طرف ادم های بیرون از ان تونل بود.. اما میدانی؟ کم کم با همه چیز انس پیدا کردم.. ادم است دیگر.. عادت می کند، من هم عادت کردم بعادت به ادم هایی که هرگزان ها را نمیدیدم و گاهی صدایشان را از بیرون میشنیدم.. با تونلی که غرق در اب بود و گاه گاهی که حوصله ام سر میرفت در ان شنا می کردم.. با نور هایی که گاهی بودند و گاهی هم نبودند.. من حتی به صدا ها و غذا های عجیب و غریبی که برایم فرستاده میشدند هم عادت کرده بودم که ناگهان یک روز یک دست بزرگ از بالا به سمتم دراز شد و گفت با من بیا.. اولش مقاوت کردم ، حتی زور هم زدم به گمانم بیشتر از یک سال بود که مرا در انجا حبس کرده بودند و ادم حتی به بدترین جا ها هم دل می بندد... اما کم اوردم ضعیف تر از ان شده بودم که بخواهم از خودم دفاعی بکنم ..  مرا بیرون اوردند اما نه به دنیایی که از ان امده بودم ، هیچ کدام از دوست هایم را در اطراف خودم نمیدیدم.. هوا سرد بود و بدن زخمی و خون الودم مرا اذیت میکرد ، ان ها فهمیدند و مرا شستند و داخل یک پتوی سفبد نرم پیچاندند..به خاطر تمام اینها بود که گریه کردم.. با تمام وجودم در مقابل انهایی که از ته دلشان به من می خندیدند گریه میکردم.. امروز بیست سال است که از ان روز ها میگذرد و وارد بیست و یکمین سال ان روز ها میشوم.... کسی که صاحب ان تونل بود مادر من است و میگوید اغاز دهه ی جدید زندگیت مبارک.. امروز من متولد میشوم..

  نظرات ()