بیگانگان اسیر تغییر نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

بیشترین چیزی که در زندگی مرا به شگفتی وا می دارد درک فعل تغییر است. تغییر که می گویم منظورم یک امر ساده و معمولی یا صرف یک فعل اسان و راحت نیست.. نه.. منظورم تغییر به وحشیانه ترین و سنگین ترین نوع ممکن است.. منظورم تغییریست که انقدر اهسته و پیوسته مانند جریان گذر از جوانی به پیری اتفاق می افتد که شاید حتی خود ما هم متوجه ان نشویم وگرنه به تغییر میگفتم اتنشن اتنشن لطفا دست هایت را بالا بگیر و بی حرکت از زندگی من دور شووو.. و البته همین متوجه نشدن بی رحم ترین غنیمتیست که جناب تغییر از ما می گیرد، ان هم به بد ترین شکل ممکنش..

من اما فکر می کنم تغییر در احساس و عاطفه ی ادم ها بد ترین نوع تغییر است.. اینکه ادم ها یک روز بنا بر تفاهم، علایق مشترک، عشق،علاقه،دوستی،محبت و حتی درد مشترک سر راه هم قرار بگیرند عالیست.. اصلن از این بهتر نمی شود.. این حالت درست مثل دیدن ستاره ها در شب است انقدر عمیق و زیباست که ادم دلش نمی اید تماشای اسمان را رها کند با خودش فکر می کند تا خود صبح به همان لذت دیدن انها در اول شب به دیدن انها ادامه می دهد اما می دانی؟ وقتی به خودش می اید که خستگی چشم هایش را ازار می دهد و مجبور میشود برود ادم است دیگر خسته میشود.. تازه اگر خسته هم نشود  اسمان که همیشه یک رنگ نمی ماند، روز ها پشت سر هم با شتاب در گذرند.. اولش همه چیز خوب است.. انقدر خوب که ادم به ذهنش هم خظور نمی کند دوستی ها و روابط هم قابل تغییرند.. که فصل ها هم به یک حال نمی مانند چه برسد به ادم ها..

اصلا می دانی؟ ادم است دیگر.. گاهی با اینکه می داند عاقبت تمام رابطه ها چه عشق،چه دوستی، چه همکاری و .. قابل تغییر است اما نمیخواهد قبول کند نه اینکه نخواهد ها نه.. نمی تواند قبول کند.. قلبش ظرفیت تحمل این همه سکون را ندارد. به خاطر همین است که وارد یک خود گول زنی مضحک میشود.. با خودش میگوید اینبار فرق دارد.. اینبار سعی می کنم چیزی عوض نشود همه چیز ثابت بماند . اما تقصیر ادم ها که نیست خاصیت دنیا تغییر پذیر بودن ان است..

تغییر درست شبیه ابر است.. گاهی در اسمان زندگی کم تر دیده میشود گاهی بیشتر اما همیشه هست.. تنها خاصیت ان زیاد و کم بودن ان است..  خوب خیلی غم انگیز است اینکه ادم هایی که یک روز با یک دنیا عشق و علاقه سر راه هم قرار گرفته اند ، روزگاری را با هم داشته اند  ، یک روز خیابان های شهر را زیر قدم های عاشقشان گز کرده اند و روز دیگر در کافه های خلوت یا شلوغ نگاه های عاشقانه شان را با هم رد و بدل کرده اند حالا از هم دور میشوند.. دارم از ادم ها حرف میزنم ،همان ادم هایی که زیر یک سقف و در یک خانه با هم زندگی کرده اند ، به میهمانی های شبانه رفته اند ، کنار هم ایستاده اند و از سیب گفتن هایشان البوم هایی که هرگز نمیمیرند پر شده است ، چند سال از عمرشان را کنار هم سپری کرده اند وحتی از ماحصل عشقشان ادم هایی دیگر را وارد دنیا کرده اند.. حالا خیلی راحت از هم جدا میشوند و انگار نه انگار که اگر روز ها را فراموش کنند با خاطرات چه می کنند؟

اما ماجرا وقتی عجیب تر می شود که خووب که فکر میکنی به یک نکته بیشتر پی نمیببری و ان هم این است که ما خودمان بازیگران این صحنه ی عظیم و غم انگیز  هستیم ، تمام ماجرا را خود ما اداره می کنیم و چه زود ادم  ها ، عطر ها، روز های خوب و عاشقانه، خودشان را اسیر قصه ی عادت میکنند..

ما ادم ها با هم بیگانه ایم ، راه گریزی نیست..گانه

  نظرات ()