شاید تو هم انجا بودی.... نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/۱٠/٢

 

شاید تو هم انجا بودی، همان شب  سرد زمستانی..

همان شبی که اسمان یک ریز می بارید و غصه هایش را خالی می کرد.. همان شبی که رد برف های سفید و دست نخورده روی نیمکت های سنگی ان خیابان سرد تاریک لعننتی سنگینی میکرد. همان خیابان را میگویم.. همان خیابانی که سر چهارراهش یک چراغ قرمز همیشه خاموش بود.. همان چراغی که هیچ وقت خدا از ان استفاده ای نمیشد چون هرگز رنگ عبور ماشینی را به خودش ندید.. شاید تو هم انجا بودی و دیدی که چطور با ترس و دلهره خودم را به ایستگاه قطار رساندم.. همان ایستگاه که روبروی ان خیابان تاریک بود.. همان ایستگاه ی که صدای سوت هیچ قطاری تو را به خودت نمی اورد..همان ایستگاهی که تا چشم کار میکرد سفید سفید بود و پوشیده از برف.. ایستگاهی که تنها ساکنینش من و کلاغ سیاه نشسته بر ان درخت پیر و تناور بودیم..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی.. که چطور کاپشن گرم خز و پشمیم را محکم و سفت دور خودم پیچیدم.. که چطور دستکش های چرم قهوه ایم را در دست هایم کردم.. که چطور شال گردن بافت درشتم را روی صورت یخ زده ام سفت کردم.. سفت کردم تا سرمای سوزناک و باد وحشی تا عمق جانم نفوذ نکند..که چطور کلاه ضخیمم را روی سرم گذاشتم و یادم رفت تار های مو های نارنجی بیرون امده از کلاهم را در ان سرما نجات دهم و دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که بوت های بلندم حریف سرمایی که قصد تجاوز به پاهایم را داشت نشد..

شاید تو هم انجا بودی.. همان موقع که ترسیده بودم .. که اب دهانم را هر چند ثانیه یک بار به زحمت قورت میدادم.. همان مقع که دلم هری ریخت از ان ایستگاه متروک پوشیده از برف..از کلاغ سیاه لالی که نمی دانستم من از او می ترسم یا او از من.. درست راس ساعت سه نیمه شب..... همان موقع که چشم هایم را هر چند لحظه یک بار از ترس میبستم که مبادا با چیز ترسناکی روبرو شوم، بعد دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که چطور با ترس و دلهره به ارامی پلک هایم را باز کردم.. پلک هایم را باز کردم و جوری ارام ارام اول به چپ و بعد به راست نگاه کردم که گردنم یک درجه هم کج نشود.. که یعنی ترسیده بودم، که یعنی ژانر ان لحطه هایم وحشت بود..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی که صدای سوت قطار بالاخره به گوش رسید.. که یعنی خیالت راحت باشد، چبزی نیست.. همه چیز تمام شد.. که یعنی مسیر را درست امده ام و تا چند ساعت دیگر توی خانه دور شومینه جمع میشویم ، فنجان های قهوه یمان را در دست میگیریم و هر هر میخندیم. میخندیم به من.. به منی که فکر میکردم برای همیشه گم شده ام، به منی ک اب دهانم را هر ثاتیه هزار بار قورت میدادم.. به منی که از کلاغ پیر روی سیم هم ترسیده بودم..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی که  چطور قطار جلوی پاهای ناباورم ایستاد..

که خودم را تند به داخل قطار پرتاب کردم.. و تعجب کردی .. تعجب کردی که ابن قطار چقدررررر ساکت است .. تعجب کردی که تک تک مسافر های ا این قطار بیدارند ان هم ساعت سه نیه شب و مستقیم را نگاه می کنند و به تو هیچ توجهی نشان نمیدهند..

تعجب کردی که هیچ دختر عاشقی پنجره ها را ها نکرده تا از پشت شیشه ی بخار گرفته به مقصد نامعلومش چشم بدوزد.. که این قطار چرا حتی یک مسافر بچه هم ندارد.

شاید تو هم انجا بودی و دیدی .. که کنار ان مرد قد بلند نشستم. همان مرد را می گویم، همان که به گمانم دکتر یا وکیل بود و این را از جدی بودنش فهمیدم میدانی که؟ هیچ مهندسی اینقدر جدی نیست چون طرف حسابش ادم ها نیستند و امان از ادم ها... همان مردی که بارانی بلند مشکی تنش بود و مستقیم را نگاه میکرد و در چهره اش رد هیچ اساسی دنبال نمی شد. همان مردی که روی صورتش رد ضخمی نه چندان کهنه خود نمایی می کردد.. هان مردی که سی ساله میزد..همان که با خجالت و ترس به او گفتم : اقا چرا اینجتا هبچ کسی حرف نمیزند؟ چقدررررر این قطار و ادم هایش عجیب و غریبند.. راستش را بگویم؟ اولش اصلا به روی خودش هم نیاورد که مرا دیده.. بعد به شانه اش زدم و گفتم اقا چرا جوابم را نمیدهید؟  شاید تو هم انجا بودی و دیدی که بالاخره مرد برگشت و به چشم های ناباورم نگاه کرد و با صدایی که جنس غمش مشهود بود و ارام بود و زیر به او گفتم: این قطار و مسافر هایش جوری ادم را میترسانند که فکر میکنی مرده ای و دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که مرد صورتش را به گوش هایم نزدیک کرد و گفت: احمق ما مرده ایم..

  نظرات ()