با این همه من یک قاتل هستم....... نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/٩/٢

  اولش دوست نداشتم یک قاتل بى رحم و احساس باشم که اسمش را توى روزنامه هاى مختلف شهرى و محلى با فونت مشکى درشت چاپ میکنند و مى گویند: اتنشن، اتنشن فردى که در تصویر مقابل مى بینید یک قاتل است. لطفا در صورت مشاهده، ایشان را تحویل داده و فورا دو کیسه طلاى ناب را درب منزل تحویل بگیرید. اولش دوست نداشتم از آن قاتل هایى باشم که اسمشان خفاش شب و عنکبوت روز است و دل و روده ى زن هاى بى گناه و بچه هاى سبیل در نیاورده را توى پارک بیندازم، رویشان را با کیسه هاى بزرگ قهوه اى و سیاه بپوشانم و صورتشان را زخمى و بدنشان را کبود کنم، یا حتى ناخن هایشان را از ته بگیرم.. نه، نمى خواستم! در تمام این مدت به این مسئله فکر مى کردم، با این حال چند ثانیه اى مى شد که من به جرگه ى قاتل ها پیوسته بودم.. اگر فکر مى کنید، بعد از این که خیلى اتفاقى و بدون نقشه ى قبلى و تنها از سر تصادف به لیست کسانى که تا همین چند ثانیه پیش ما آن ها را قاتل صدا مى زدیم اضافه شدم و او را کشتم و راهى جهنمش کرده ام ناراحت هستم، یا این که وجدانم سرطان گرفته و درد میزند و صدایى در درونم فریاد مى زند: آخه چراااااااااااا؟ اکویش هزار بار پخش مى شود، بعد من صورتم خیس اشک مى شود و پشیمان و نادم از کارم با یک اسلحه ى هفت تیر خودم را خلاص میکنم، باید بگویم که سخت در اشتباهید.... اگر بخواهم راستش را بگویم باید اعتراف کنم او را با نقشه ى قبلى از صحنه ى روزگار بن کردم.. همان وقت که وارد حریم من شده بود و قصد داشت آرامش به زحمت به دست آورده ام را در عرض چند ثانیه زیر فشار وجود نحسش نابود کند، تصمیم خودم را گرفته بودم. من حتى از آن قاتل هاى بى رحمى نبودم که فرصت پشیمانى را به او ندهم! حتى چند ثانیه به او فرصت دادم. فرصت دادم که شاید پشیمان شود، که عقل نداشته اش سر جایش برگردد و از تجاوز به حریم خصوصى من پشیمان شود.. اما خوب، انتظار بیهوده اى بود! مقتول متوفى برعکس دیگر مقتول ها به قصد مرگ و زندگى وارد حریم من شده بود. او یک متجاوز بود، متجاوز.. تصمیمش را گرفته بود و خیال توبه و بیرون رفتن از خانه ى مرا نداشت. پس به من حق بدهید.. حق بدهید در مقابل کسى که سعى در تجاوز به حریم و ناموسم را دارد ، بى رحم ترین موجود عالم باشم و به هیچ وجه دلم برایش نسوزد.. بله، او را کشتم. درست زمانى که وارد حریم شخصیم شد غافلگیرش کردم، آن هم وقتى حواسش نبود. به من نگویید نامرد، من تنها از حقم دفاع کردم. اولش شوکه شد، از حرکت ایستاد. شاید هیچ وقت باورش نمیشد قصد جانش را کرده ام. به گمانم مى خواست چیزى بگوید، شاید مى خواست فریاد بزند که آخه چرااا؟؟؟ اما قبل از اینکه دهانش را باز کند ، ضربه ى دوم را هم به او وارد کردم. جلوى همین دو تا چشم ناباورم جان داد.. جلوى همین دو تا چشم مغلوبم، آخرین دست و پایش را زد.. جلوى همین دوتا چشم قاتلم جان کند و مرد. اما دلم مثل شمع هاى با احساس نسوخت. اما چشم هایم مثل پروانه هاى گرد آن شمع گریه نکرد. حتى وجدانم آرام آرام بود. حالا من یک قاتل هستم. اگر فکر میکنید از آن قاتل هایى هستم که وجدانش براى مقتولش درد میگیرد سخت در اشتباهید! به من بگویید: سنگ دل است، بى رحم است اما به نظر من این بهترین مرگ براى یک سوسک پیر بود قتل به دست آدم ها..

  نظرات ()