درد دارم, درد........... نویسنده: فاطمه موسیوند - ۱۳٩٢/۸/۱٤

  درد دارم، درد... استخوان هایم به هم فشار مى آورند چشم هاى لعنتیم باز نمیشوند انگشت هایم به هم چسبیده اند موهایم جیغ میکشند، جییییغ، جیغ بنفش سرت را که به سینه ام چسباندى شنیدى؟ شنیدى که سلول ها و رگ هایم زور میزنند زور میزنند، زوررررررر آخ.. درد دارم، درد.. کسى که شبیه من است را میبینى؟ که همه جا دیده میشود؟ که راه میرود، که مینشیند ؟که هر هر در گوشم مى خندد که دهنش را به من یا دراز میکند یا کج؟ درد دارم، درد... مرا میبینى؟؟؟ که روى آن سنگ سفید سرد، دراز کشیده؟ که بدنش سفید سفید است؟ که دست هایش سرد سرد است؟؟؟ که داد میزند ، که فریاد میزند که حواسش هست که حواست نیست... درد دارم درد.. مرا میبینى؟ سرت را بچرخان.. با تو ام تو.. صدایم را میشنوى؟ سمت راست نرو لعنتى ،بپیچ چپ، نه نه چند درجه کج تر فقط چند درجه!!! من گوشه ى اتاق نشسته ام گوشه ى اتاق گوشهههه چرا به چشم هایم زل میزنى، چرا به لباس هایم دست میزنى چرا دست هایم را میگیرى اما مرا نمیبینى درد دارم ،درد ..و دیوار ها به من نزدیک و نزدیک تر میشوند و هواى این اتاق سرد و سرد تر میشود و دندان هایم میرقصند و میرقصند و میرقصند اشک میریزم اشک.. اشک هایم رنگ ندارند اشک هایم مزه ندارند اشک هایم دیده نمى شوند.. مرا یادت هست؟ مرا که چسب چشم هایش را با ناخن هایش باز کرد؟ مرا که تمام خیابان ها را زیر پاهایش گز کرد؟ مرا که زیر باران خیس و خیس تر میشد در آخرین لحظات.. درد دارم ، درد.. صداى استخوان هایم را شنیدى؟ که به مغز سرم فشار مى آوردند؟ که دندان هاى سفیدم روى دست جگر سرخم مانده بودند؟ شال مشکى بافتم را یادت هست؟ که گرم و ضخیم بود؟ که روى گردن سفیدم سفتش کرده بودم؟ که زیپ هاى کاپشن گرم نارنجیم را تا انتهاى با هم بودنشان بالا کشیدم؟ که در همان خیابان سرد لعنتى پاهاى سستم را جمع کردم؟ که سرم را میان زانو هاى لرزانم پنهان کردم؟ آن چهار راه را چى،؟ یادت هست؟ همان چهار راه که شلوغ بود، که صداى اکاردإونش از چند فرسخی می امد؟ که بوی قهوه اش مست مستت میکرد؟روبروى آن کافه ى چوبى گرم بود؟ همان کافه را میگویم همان که کنار درش یک پیرمرد با سگش نشسته بود؟ یا شاید به به صداى ساز سر چهار راه گوش میکرد یا شاید به بوى قهوه ى داغ فکر میکرد یا شاید هیچ کدام.. من درست سر همان چهار راه بودم گره مو هایم را که باز کرد؟ من؟ موهایم را چه کسى آبشارى روى شانه هایم ریخت؟ تو؟ در آن خیابان پوشیده از برف و باران چه کسى حواسش به نوک دماغ یخ بسته ام بود؟ هیچ کس... درد دارم، درد.. خیابان ها دور سرم مى چرخند ماشین ها از بدنم رد میشوند آدم ها روى مغزم راه میروند. درد دارم، درد.. و میدانم ، و میدانم که تو فهمیدى که تو فهمیدى درد هایم را از پاهاى برهنه ام.. از پاهاى همیشه برهنه ام خاطراتم را جمع کردى؟ که کف خیابان بودند؟ سقف خانه ام را دیدى؟ که خود آسمان بود؟ لباس هایم را دیدى؟ که زیر باران خیس نبود؟ بغض هایم را دیدى؟ که از بالا افتاد و شکسته نبود؟ درد دارم ، درد.. ولى عین خیالم نیست درست مانند همان دختر.. یادت هست؟ همان که بلند بود، که موهایش براق و سیاه بود؟ که دو ساعت بعد از مرگ همسرش تمام آرایش کرد لباس سفید پوشید، رژ قرمز زد با عطر تند و تیزش دوش گرفت و به عروسى خودش رفت؟ بى خیالم بى خیال.. خیابان ها به سمت پل ها میروند پل ها به سمت آسمان میروند و من به سمت آسمان ها.. درد دارم، درد.. سرم گیج میرود، پاهایم سست میشود و پل ها ، این پل هاى لعنتى زیر پاهایم هر لحظه خالى و خالى تر میشوند درد دارم، درد.....

  نظرات ()