من و خودم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

من با خودم حرف میزدم؟!

بله حقیقت این است که نه تنها با خودم حرف میزدم، بلکه به گمانم از وقتى که حرف زدن را یاد گرفتم به جاى اینکه بابا یا مامان بگویم گفتم آینه میخواهم تا کلى با خودم صحبت کنم. 

هنوز هم میزنم، یادم هست وقتى پنج یا شش ساله بودم خاله ام بعد از هشت سال نذر و نیاز حامله شده بود و ویارش هم همین حرف زدن من بود،

با آن شکم قلمبه ى ور آمده ى کریه پیرهنى کوتاه میپوشید و مى خواست استراحت کند و این حرف زدن من عجیب مزاحمش شده بود، قیافه اش را پراز اخم میکرد و با مادرم چیزهایى میگفت و همان موقع بود که مادرم با اخمى مثل مادر فولاد زره به من نگاه میکرد. نمیدانم چرا از آن موجود عوضى که نمیدانستم چیست اما عجیب باعث میشد همه از من بدشان بیاید متنفر نبودم، شاید چون حس میکردم او مرا درک میکند و با آن مایع های عجیب تو شکم خاله حرف میزند.

حرف زدن من به همیجا هم ختم نمیشد، وقتى مادر بزرگ و مادر جان و خاله و عمه بعد از کلى نذر و نیاز، فاتحه براى انبیاء و دعا در آب ریختن نتوانستند مرا از یار وفادارم جا کنند متوسل شدند به روانشناس، برای من شش ساله پیش روانش رفتن کار سختى بود، فکر میکردم همه ى آن آدم بزرگ ها حتما فکر میکنند من دیوانه ام و اگر با آن ها بروم به احتمال زیاد چند دکتر با آمپول های گنده که فقط به گاو ها یا خر ها میزدند در انتظار من هستند و منتظرند بروم تا چهار دست و پایم را به تخت ببندند بعد هرچه پدر مادرم را صدا کنم با لبخند های جهنمى ها ها ها یو ها ها کنند و بروند و دکتر ها بکوبند به سرم و من دور تا دور سرم پر از ستاره شود..

اما مادرم وعده داد که اگر بیایم یکى از آن مداد های بلند چوبى را که چند رنگ بودند و من فکر میکردم چوب سیندرلاست را برایم میخرد

با همان ذهن فلج کودکانه ام فکر کردم گیریم که من را به آن تخت ها ببندند با آن چوب همه شان را سوسک میکنم و ذراتشان را میسوزانم..

بگذریم که رفتیم و مادر و مادرجان و خاله و همه فهمیدند طبق حرف های روانشناس من گونه اى نادر از باهوش های دنیا هستم که مغزم اینقدر هوشش زیاد شده که مثل کاسه سرریز میشود و حرف زدن من با خودم به آن علت است.

نمیدانم روانشناس احمق با خودش چه فکرى کرده بود که این حرف هارا زد، اما از حالا دنیا رنگ دیگرى شد.

حالا همان مادر و خاله و عمه هرجا مینشستند از هوش و استعداد سرشار من میگفتند بادى در غبغبه مى انداختند و طورى تعریف میکردند که انگار شکسپیر فرزند آن هاست، انگار نه انگار که تا دیروز من را همان طور میدیدند که صمد آقارا و هنوز که هنوز است هرکدام از بچه هایشان که به دنیا میآید و باخودش حرف میزند اورا به شاملویى چیزى نسبت میدهند

پدرم که اسم چند تا از کتاب هایم را انتخاب کرده بود و خودش را پدر یک نویسنده میدانست و به خیالش با پدر بزرگ علوى و سیمین بهبهانى یکى بود.

بیچاره پدر..

اما رویاهای من زمانى فرو ریخت که یک روز به طور ناگهانى وارد اتاق خاله ام شدم، به نظرم صدایى از اتاق میآمد و من هم مانند کارآگاه های تلویزیونى مى خواستم مچش را با معشوقه ای چیزى لابد بگیرم در را باز کردم مثل یو یو خودم را داخل اتاق انداختم و خاله ام را دیدم که تند تراز جریان بادهای موسمى و گرد بادها داشت با خودش حرف میزد،من را که دید رنگش مثل همان هایى که در مشهد و این جاها خادم ها در دستشان بود و اسمشان را نمیدانم هزار رنگ شد

ای آدم بزرگ های بیچاره..

آن ها هم با خودشان حرف میزدند و جیکشان در نیامده بود

من هنوز هم با خودم حرف میزنم و همه ى شمایى که مرا میشناسید روزى چند بار جلوى آینه با تک تکتان حرف میزنم. الحق که از خودتان هم مهربان ترند