ادم خداحافظی نکردن ها....
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۱  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

به گمانم هفت یا هشت سال بیشتر نداشتم که به آن مسأله ى مهم پى بردم.. درست وقتى که دایى جان چمدانش را بست و از زیر قرآن مادر بزرگ که با اشک و زارى و ناله و التماس بدرقه اش میکرد رد شد و حتى به عقب نگاه هم نکرد تا خداحافظى کند به آن راز مهم پى بردم... خوب یادم هست، آن روز همه بودند .. خاله ها ، مادر بزرگ ، مادر، شوهر خاله ها اما دایى جان با این که قبلش با عزم جزم هوای رفتن کرده بود و انتظار داشتم وقت رفتن همه را در آغوش بگیرد و شاد و خندان خداحافظى کند و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند جور دیگرى شده بود انگار این مرد با مرد چند ساعت پیش زمین تا آسمان فرق میکرد، عوض شده بود. بغضش را فروخورد ، به گمانم مى خواست چیزى بگوید که دهان نیمه بازش را بست، لبخندى که از گریه هم غم انگیزتر بود تحویلمان داد، دستش را تکان داد برگشت و رفت.. وقت رفتن از شانه های لرزان دایى جان از پشت فهمیدم بغضى که داشت به فریاد تبدیل میشد مى خواست چیزى بگوید که شهامتش را نداشت خداحافظ..                                                                                           آن روزها با چیزی روبرو شدم که معنیش را جز با گذر زمان نفهمیدم.. بعد ها فهمیدم که دایى جان، آدم خداحافظى نکردن است آدم نرفتن و ماندن ها.. ادم شهامت دل کندن و گذشتن و دل کندن ها را نداشتن ها..درست مثل من...من حتی توان دل کندن از خاطرات و عکس ها و کتاب های  ابتداییم را هم ندارم.. کافیست بویشان را حس کنم تا اشک تمام صورتم را نقاشی کند.                                                                                                            من آدم خداحافظى نکردنم ، آدم ماندن ها، آدم ماندن در گذشته ها و غرق شدن در خاطره ها.. ادمی که گذشته اش را با خودش هر جایی میبرد..هر چقدر هم که بگویم بودن با فلان عشق، دوستى با فلان هم جنس ، ماندن در فلان شهر شکستم میدهد، نابودم مى کند جاى دیگر خوشبختى بیشترى انتظارم را میکشد اما باز هم دلم براى گذشته ام پر میزند. باز هم بخشى از وجودم را، تکه ای از جانم را، اصلن قسمت بزرگى از روحم را کنار آن آدم ها یا مکان ها ى قبل جا میگذارم! براى منى که سخت دلبسته ى آدم ها و مکان ها میشوم معنى دل کندن هم با دیگر ادم ها فرق دارد!                                                                                                                براى منى که به زحمت یک نفر میشود عزیز دل و یک مکان مى شود مأمن روح ،گذشتن و فراموش کردن بى فایده است. فقط در حد حرف است و بس، شعار است عزیز من شعار! پاى عمل که وسط مى آید درست مانند محکومى در آستانه ى اعدام هستم که از تمام کار ها و کرده ها و گفته ها و نگفته هایش پشیمان است.. پاهایش سست میشود و میگوید: ای دل غافل چه کردى با خودت! حاضر است تمام جانش را بدهد تا یک چیز را پس بگیرد و دیگر هیچ ....گذشته را                             

ادم ها سه دسته اند: یک دسته آن هایى هستند که غرق در حالند .از آن هایى که مى گویند : هر چى پیش آمد، خوش آمد همان هایى که هوای زندگیشان بستگى به اتفاقات آن روزشان دارد خوش باشند، هوا آفتابیست.. عالى و خوشرنگ و مهتابى.     بد باشند هوا طوفانیست ابرى و تیره و بارانى ...خوبى این آدم ها این است که نه در گذشته ای جا مانده اند که حسرتش را بخورند ، نه آینده ای را مجسم میکنند که اگر به آن نرسند افسرده شوند این آدم ها خوشحال ترینند.. خوشحال ترین!                    دسته ى دوم آنهایى هستند که غرق در آینده اند ، در گذشته جا نمانده اند که بپوسند و بسوزند، آینده سازند آینده ساز! نه افسوس حال را دارند نه گذشته را ، شعارشان فرداى بهتر است هر چند که معلوم نیست فردایى در کار باشد یا نه!               

 من اما فکر میکنم دسته ى سوم بدبخت ترینند! همان که در گذشته جا مانده اند! همان ها که نه از حالشان لذتى میبرند نه از آینده یشان چون غرق گذشته ای هستند که بر نمیگردد چون قربانیان زمانى هستند که بى رحم است، بى رحم! چون خاطره و خاطراتشان زجرشان میدهد دسته ى سوم زود تر پیرمیشوند زود تر شکست مى خورند زودتر مغلوب زمان میشوند تازه میفهمم آدم هایى که روى دیوار و آلبوم های خانه یشان بیشتر از عکس های قدیمى پر شده اسیر تقدیرند.. اسیر گذشته! دسته ى سوم همان دسته ای هستند که آدم خداحافظى نکردند.. آدم هایى که اشک میریزند بغض میکنند تا دم خداحافظى میروند اما خداحافظى نمیکنند حتى اگر برای همیشه بروند..این ادم ها اگر خداحافظی را به زبان بیاورند انگار که بیشتر دلشان برای ان ادم ها تنگ میشود.. نبودنشان را باور میکنند,بعد وقتی چنگ میزنند که انها برگردند با سراب مواجه میشوند..

من از دسته ی سوم بودم...