بی گمان شاید همین باشد انچه نامش زندگی دادند.....
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٤  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

 

 

زندگی برای من گاهی انقدر شیرین میشود و مانند دختری چهارده ساله با مو های طلایی و گونه های سرخ دلربایی می کند که عاشقش می شوم. واقعا عاشقش میشوم..

انقدر عاشقش میشوم که در اغوش دریاییش غرق می شوم..

 میدانی در اغوش زندگی غرق شدن یعنی چه؟

یعنی دنیا برای من است, وقتی ساعت پنج صبح که هوا گرگ و میش است چشم هایم را جوری بین تاریکی تنگ و گشاد میکنم که عدد های روی صفحه ی گوشیم را به زحمت از هم تشخیص دهم و همان جاست که تازه میفهمم ساعت پنج است ویک ساعت که به معنای شصت دقیقه است وقت دارم..

وقت دارم که چشم های در تمنای خوابم را به دست رویا بسپارم، که بخوابم. که مست این خوشی های کوچک بشوم..

یعنی دنیا برای من است, وقتی نیمه ی تابستان که افتاب گرم و داغ روی شن های داغ می افتد, دامن سفید و نازکم را تنم کنم و نزدیک دریاچه ی کنار خانه مان روی نیمکت سنگی ای که پرستو ها بر فراز اسمانش پرواز میکنندبنشینم، بنشینم و شال حریرم را باز کنم

 انقدر باز کنم تا عبور باد را از لا به لای موهایم بیشتر حس کنم.

 بنشینم و از کودک دوره گرد, همان پسر بچه ی کچل و تخس، کثیف ترین بستنی دنیا را بخرم

همان که اگر مادرم بفهمد واویلا به پا می کند که دختر کثیف است , که دختر مریض میشوی , که دختر تو چرا عاقل نمی شوی؟

 بعد من دلم غنج برود از از این ممنوعه های کوچک....

که دلم غنج برود از قهقهه و خنده با دوست هایم وقتی سنگ ها را توی اب پرت میکنیم و خیره میشویم به دایره های ریز و درشتی که از خودش میسازد.. 

 یعنی دنیا برای من میشود وقتی غروب های پاییزی, همان غروب هایی که شاهد هجرت تک تک پرستو ها میشوی

همان غروب هایی که هوا خودش را لوس میکند و اغوشش را سرد می کند

 همان غروب هایی که لکه های زرد و نارنجی افتاب پاییزی دارد راهی سفرش به پشت کوه ها میشود و با اخرین نیمه های جانش, سعی میکند رسالتش را انجام دهد و نور کم فروغش را روی برگ های پاییز تن طلایی می اندازد از دانشگاه به خانه می ایم. وقتی فنجان چای گرمم را توی دست های منجمد شده ام نگه میدارم

که پاهای در تمنای گرمایم را به بخاری می چسبانم و کتاب هایی را که عاشقشان هستم برای بار هزارم میخوانم..

بر باد رفته را, شازده کوچولو را , بیگانه را...

یعنی دنیا برای من میشود وقتی شال گردنم را سفت و محکم میکنم, کلاهم را روی سرم میگذارم, یک مسیر طولانی را با دوست هایی که همیشه پایه اند و برنامه هایشان را با تو مچ می کنند زیر برف و باران زمستانی به تماشای تئاتر میرویم.

که بوت هایمان را با هم ست میکنیم, که قرار بگذاریم همه مان پالتوی خز با شال و کلاه قهوه ای بپوشیم, که زیر برف برویم و و عکس های چند نفره ی فیسبوکی بگیریم..

همان ها که یکی مان روی زمین و دیگری روی هواست..

همان ها که مثلا حواسمان نیست و خودمان خووووب میدانیم که حواسمان هست.. همان ها که نیش دهانمان را از شمال تا جنوب باز میکنیم تا دندان های بیرون امده یمان نشان دهد که واااای ما چقدر خوشبختیم.

 همان ها که بعد ها میگوییم: وای ببین, فلانی هم از این جا رفت و یادش بخیر ان روز ها....

 یعنی دنیا برای من می شود وقتی ممنوعه ها را مجاز می کنیم ,

 وقتی سر کلاس و مهمانی های مهم ده تا ادامس فرش را یک جا بالا می اندازم و جوری سر کلاس و توی تاکسی ان را می جوم که همه بگویند: جه سبک است. چه جلف و چیپ است

بگذار هر چه می خواهند بگویند , این را فقط و فقط تو میدانی که گاهی ممنوع را مجاز کردن چه کیفی دارد...

که با این قد درازت روی سرسره لیز خوردن چه لذتی دارد

یعنی دنیا برای من میشود وقتی اب انار یخ و خنک را تا ته سر میکشم

که با دوست هایم طبیعت گردی میکنم .

 که توی پارک ها به عروس و داماد های عاشق تیکه بپرانیم و هم ما و هم انها با هم هرهر بخندیم , جوری بخندیم که غم غصه اش بگیرد, اصلن برود بمیرد..

یعنی رژ لب قرمز برایت تنها یک رژ نباشد, همه و همه تو را با ان بشناسند, همه بگویند تو رژ قرمز بوده ای و دست و پا در اورده ای و تو دلت ضعف برود که رژ قرمز به لب هایت می اید..

یعنی جزوه ام را به کسی نمیدهم, یعنی انقدر دز شیطنتم بالا برود که بگویم بگذار در به در یک جزوه شوند..

یعنی دنیا برای من میشود وقتی اطرافیانم انقذر پایه هستند که پا به پای تو، قلیلن دو سیب بکشند

اما میدانی دنیا چیز های قشنگ تری هم دارد...

مثلا وقتی دلت میگیرد و خودت خووووب میدانی چاره ی دردت را..

اصلن این که ادم بداند چه چیزی حال بدش را خوب میکند، به گمانم از بهترین شانس های دنیاست..

صدای موزیکت را تا اخر بالا میبری ،مرغ ها را از توی فریزر در می اوری و وقتی یخشان اب شد توی قابلمه میریزی ، پیاز ها را با عشق نگینی خرد میکنی، توی روغن میریزی و وقتی طلایی طلایی شدند ادویه ها را میریزی.

ادویه هایی که فقط توی ابادان ار انها پیدا می کنی و تو هر سال یک بار به انجا میروی تا از ان پیرمرد ادویه فروش دور میدان ادویه بخری

بعد بساط قورمه سبزی را علم کنی و مست بو ها بشوی..

اصلن ادمی که دلش با بوی غذای خانگی غنج نرود یکی از بزرگترین لذت های دنیا را از دست داده..

بعد قارچ ها را بشوری و بدانی که قارچ خام خوردن یکی از ان خوشمزه های روی زمین است..

بعد هم کاهو و خیار و گوجه و کلم و روغن زیتون را..اصلن سالاد درست کردن یکی از ان لذت های دنیاست، خانه باید بوی غذا بدهد، باید مست شد از این خوشی های کوچک..

یعنی دنیا برای من میشود وقتی مادرم از ان ترشی درست کن های حرفه ایست..

وقتی از خواب بیدار میشوم و گرمم میشود و اب یخ را تا ته سر میکشم و عزیز ترین دوستم همان لحطه زنگ میزند..

وقتی میلک شیک و ایس پک را همیشه روی یک میز خاص و یک کافه ی مخصوص می خورم و فکرش را هم نمیکردم که یکی از همین روز ها، دوست پانزده سال پیشم را روبروی خودم ببینم و از اینکه فیسبوک ما را به هم رسانده از ان قدردان باشیم..

وقتی عکس های قدیمیمان را بعد از مدت ها ببینیم و از قیافه های خنده دار و مو های مد ان روز هایمان قهقهه می زنیم و میگووییم چقدر زشت بوده ایم و ان موقع ها پیش خودمان فکر میکردیم خفن های روزگاریم..

وقتی به دفترچه خاطرات هشت سالگیم سر میزنم، به شعر های خنده دارم

به کارت های صد افرین و هزار افرینی که لا به لای برگ هایش پنهان کرده ام و لابد ان روز ها، این کارت ها خیلی برایم مهم بوذه اند و چقدر حرص خورده ام تا جای امنی برایشان پیدا کنم

 از من میشنوی خوشبختی یعنی بوی خاک نم خورده

یعنی بوی عطری که همیشه تو را یاد کسی بیندازد

یعنی صدای رینگتون خاص گوشیت

یعنی تکه کلام های خاص و مخصوص به تو..

یعنی شمال و خانه های چوبی و جنگل های مرطوبش

یعنی ماهی و میگو های ابادان و هوای گرم و مردم خونگرم ترش..

یعنی حصیر شمالی و بادبزن های جنوبی، یعنی لباس های گل و گشاد ترکمن و زنان سبزه رو و لباس های رنگ رنگی جنوب...

یعنی خانه های روی هم رفته ی ماسوله و کوچه های رنگی و قدیمی ابیانه..

یعنی اسمان پر ستاره و شفاف تر کویر

یعنی وقتی هوا سرد است، توی جنگل برای خودمان با هیزم هایی که خودمهن جمع کرده ایم اتش درست کنیم، پتو هایما را دور خودمان بپیچیم و فنجان های چای دودیمان را در دست بگیریم و از خاطره هایمان بگوییم

حواسمان به کلاغ ها باشد و کباب ها را خودمان به سیخ بگیریم ..

یعنی سوپ های گرمی که وقتی مریضیم برایمان درست شود و بوی مهربانی را از لا به لایش حس کنیم..

یعنی نگاه مهربان و اشنای یک غریبه در غربت به تو

یعنی یلدا و برف و انار و هندانه و حافظش

یعنی بهار و عید و اجیل و درخت های پر شکوفه اش

یعنی رد خیس باران روی شیشه ها........

یعنی iternal sunshine of the spotless mind را برای بار هزارم دیدم

پاورقی: عکس از فیلم محبوب من است که هرگز جانشینی جز خودش در قلب من نخواهد داشت.. شاید دلیلش شباهت عجیب اخلاقی کلم به من بود, دیوانگی هایی که دنیا رد میکند و از طرف من درک خواهد شد..


 
با این همه من یک قاتل هستم.......
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

  اولش دوست نداشتم یک قاتل بى رحم و احساس باشم که اسمش را توى روزنامه هاى مختلف شهرى و محلى با فونت مشکى درشت چاپ میکنند و مى گویند: اتنشن، اتنشن فردى که در تصویر مقابل مى بینید یک قاتل است. لطفا در صورت مشاهده، ایشان را تحویل داده و فورا دو کیسه طلاى ناب را درب منزل تحویل بگیرید. اولش دوست نداشتم از آن قاتل هایى باشم که اسمشان خفاش شب و عنکبوت روز است و دل و روده ى زن هاى بى گناه و بچه هاى سبیل در نیاورده را توى پارک بیندازم، رویشان را با کیسه هاى بزرگ قهوه اى و سیاه بپوشانم و صورتشان را زخمى و بدنشان را کبود کنم، یا حتى ناخن هایشان را از ته بگیرم.. نه، نمى خواستم! در تمام این مدت به این مسئله فکر مى کردم، با این حال چند ثانیه اى مى شد که من به جرگه ى قاتل ها پیوسته بودم.. اگر فکر مى کنید، بعد از این که خیلى اتفاقى و بدون نقشه ى قبلى و تنها از سر تصادف به لیست کسانى که تا همین چند ثانیه پیش ما آن ها را قاتل صدا مى زدیم اضافه شدم و او را کشتم و راهى جهنمش کرده ام ناراحت هستم، یا این که وجدانم سرطان گرفته و درد میزند و صدایى در درونم فریاد مى زند: آخه چراااااااااااا؟ اکویش هزار بار پخش مى شود، بعد من صورتم خیس اشک مى شود و پشیمان و نادم از کارم با یک اسلحه ى هفت تیر خودم را خلاص میکنم، باید بگویم که سخت در اشتباهید.... اگر بخواهم راستش را بگویم باید اعتراف کنم او را با نقشه ى قبلى از صحنه ى روزگار بن کردم.. همان وقت که وارد حریم من شده بود و قصد داشت آرامش به زحمت به دست آورده ام را در عرض چند ثانیه زیر فشار وجود نحسش نابود کند، تصمیم خودم را گرفته بودم. من حتى از آن قاتل هاى بى رحمى نبودم که فرصت پشیمانى را به او ندهم! حتى چند ثانیه به او فرصت دادم. فرصت دادم که شاید پشیمان شود، که عقل نداشته اش سر جایش برگردد و از تجاوز به حریم خصوصى من پشیمان شود.. اما خوب، انتظار بیهوده اى بود! مقتول متوفى برعکس دیگر مقتول ها به قصد مرگ و زندگى وارد حریم من شده بود. او یک متجاوز بود، متجاوز.. تصمیمش را گرفته بود و خیال توبه و بیرون رفتن از خانه ى مرا نداشت. پس به من حق بدهید.. حق بدهید در مقابل کسى که سعى در تجاوز به حریم و ناموسم را دارد ، بى رحم ترین موجود عالم باشم و به هیچ وجه دلم برایش نسوزد.. بله، او را کشتم. درست زمانى که وارد حریم شخصیم شد غافلگیرش کردم، آن هم وقتى حواسش نبود. به من نگویید نامرد، من تنها از حقم دفاع کردم. اولش شوکه شد، از حرکت ایستاد. شاید هیچ وقت باورش نمیشد قصد جانش را کرده ام. به گمانم مى خواست چیزى بگوید، شاید مى خواست فریاد بزند که آخه چرااا؟؟؟ اما قبل از اینکه دهانش را باز کند ، ضربه ى دوم را هم به او وارد کردم. جلوى همین دو تا چشم ناباورم جان داد.. جلوى همین دو تا چشم مغلوبم، آخرین دست و پایش را زد.. جلوى همین دوتا چشم قاتلم جان کند و مرد. اما دلم مثل شمع هاى با احساس نسوخت. اما چشم هایم مثل پروانه هاى گرد آن شمع گریه نکرد. حتى وجدانم آرام آرام بود. حالا من یک قاتل هستم. اگر فکر میکنید از آن قاتل هایى هستم که وجدانش براى مقتولش درد میگیرد سخت در اشتباهید! به من بگویید: سنگ دل است، بى رحم است اما به نظر من این بهترین مرگ براى یک سوسک پیر بود قتل به دست آدم ها..