نه...این عزم را سر جزم شدن نیست
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

  عزم کردن جزم یکی از سخت ترین کردنی هاست... بله. کار سختیست ,حتی اگر شما زنی باشید که چند سالیست آن حلقه ی زرد رنگ نشان خوشبختی را که هنگام جا دادنش در دست های لاغر و نحیفتان احساس قهرمان یک مسابقه سخت شنا در آب های اقیانوس آرام را داشته اید که در اصل چیزى جز آغاز درسر هاى جدى نبوده و نیست و حالا بعد از داشتن دوتا بچه ى تمیز و ترگل ورگل که یکیشان کلاس سوم و عسل باباست و دیگرى مهدکودکى و قند مامان و احساس میکنید همین نشان برای موفق بودن و توانایى جزم کردن عزم در هر زمان و مکان کافیست، باید بگویم که بله.. سخت در اشتباهید. این را من میگویم، منى که حدأقل در این یک زمینه تجربه ى کافى و لازم را براى تشخیص آسان یا سخت بودن این امر مهم دارم.. یک روز به جناب عزم پیله کردم که هى تو.. باید عزم شوى، این یه دستوره. زود، تند ، سریع.. گفتم چشم هایم را میبندم و در عرض چند ثانیه لطفا هویتت را که با آن انس گرفته اى تغییر بده و مثل یک بچه مدرسه اى خوب و حرف گوش کن در عرض چند ثانیه به جزم مورد نظر تبدیل شو یوهاهاهاها اگر فکر میکنید که عزم همان موجود حرف گوش کن سر به زیرخوب بود که شب ها ساعت نه مى خوابید و صبح زود شیر کاکائویش را با کیک نوش جان میکرد و دماغش را میگرفت و با مو هایى صاف و کوله ای که محتوى مشق هاى نوشته شده و پنیر گردوست راهى مدرسه میشود و در عرض چند ثانیه میگوید چشم و به جزم مورد نظر تبدیل میشود باید بگویم که سخت در اشتباهید عزم اتفاقا یک پسر بچه ى ده ساله بود که دماغش همیشه ى خدا از لبش آویزان بود بعد از اینکه چند سال تمام نتوانست پله ى ترقى را از کلاس سوم به چهارم طى کند عضو یک گروه قاچاق کودکان زیر پنج سال شده بود که کبد و معده شان را از بدن در مى آوردند و با آن ها ساندویچ خوراک معده و روده و جیگر درست میکردند و با سس فراوان و نوشابه ى سیاه به اسم خوراک دل و قلوه ى گوسفند به خورد مردم میداند و براى منحرف کردن اذهان عمومى در خیابان و سر چهار راه ها آدامس خرسى مى فروختند من اما اورا سر یک چهار راه شلوغ و پر رفت و آمد و یا در حال نوش جان کردن خوراک معده و روده با سس کچاپ کشف نکرده بودم! یک روز در حالى که مشغول کانال گردى ااز این شبکه به آن شبکه بودم صدایى از پشت سرم گفت:بزن سه.. گفتم: نه ، همین خوبه اسلحه ى هفت تیرش را روى شقیقه ام گذاشت و گفت: مگه دست خودته؟ میگم بزن سه.. دست هایش به خاطر بستنى ای که لیس زده بود چسبناک بود و بیشتر براى نجات جان مو های فورأ زدم سه وگرنه فکر نکنید و من آدم ترسویى هستم و شما هم آرررره، واه واه چه حرفا.. از آن روز به بعد عزم هر روز با من زندگى میکند درست زیر تختم، توى جعبه ى اشیاى قدیمى پنهانش میکنم که هیچ کس به بودنش شک نکند.. اوایل مى خواستم میهمانى باشد که فورأ مثل دکتر هاى موزى کاربلد همیشه مفتخر به خود فرمول شیمیایى اش را تغییر دهم دخلش را در بیاورم و اورا تبدیل به جزم مورد نظرم کنم.. رفته رفته یاد گرفتم که تغییر دادن هویت عزم به جزم یکى از آن کار هاست! کارى محال و ناممکن در حد تبدیل بقال سر کوچه به مرد رویا ها و این حرف ها.. تازگى ها براى عزم کتونى نایک و شلوار آدیداس خریده ام و به جاى بستنى قیفى به خوردش میلک شیک و سان شاین میدهم گرچه عزم هیچ وقت جزم نشد و بارها گفتم نه این عزم براى ما جزم نمیشود اما آرام تر و سر به زیر تر شده انگار به قول ابى جان همین خوبهههههه عزمم حالا بوى ادکلن هاى فرانسه را میدهد تا عطر مشهدى.. تازگى ها رفته ام سراغ راسخ.. شاید پروژه ى راسخ موفقیت آمیز شد و عزم جزم نشده را راسخ کردم به هر حال باید به نحوى این زندگى لعنتى تغییر کند یا نه؟ پاورقی: عکس از دالی جان است..


 
به رنگ ارغوان
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

 اولین باری که کشفش کردم چند سال پیش بود. وقتی طبق معمول پنج شنبه شب ها دنبال یک فیلم ناب و خاص بودیم و قرعه به نام ان افتاد..ما عادت داشتیم که شب های پنج شنبه های سرد و طولانی پاییز و زمستان را با چاشنی یک فیلم و چای و قهوه ی داغ داغ برای خودمان کوتاه تر کنیم... آن شب هم در حالى که طبق معمول همیشه روى کاناپه دراز میکشیدیم و چای داغمان را توى فنجان هاى مخصوص خودمان ریخته بودیم و خودمان را زیر پتو ها پنهان کردیم به استقبالش رفتیم.. اولش فضاى کار برایم دلنشین نبود از فضاهاى روستایى و نم شمال تا بحال زیاد فیلم دیده بودم اما فقط چند دقیقه ، فقط چند دقیقه زمان لازم بود تا جورى با این فیلم خو بگیرم و با بند بند جانم آمیخته شود که لحظه لحظه آرزو کنم اى کاش فیلم به این زودى ها تمام نشود ماجراى دانشجو هایى که در نبرد سخت تصمیم براى ادامه ى تحصیل و عشق به رشته یشان بین علاقه و آینده، علاقه را انتخاب میکنند و رشته اى را انتخاب میکنند که با طبیعت سروکار دارد دانشگاهى که فضایش گرچه تجملاتى نیست اما دلنشین است فضاى کلاس ها توى جنگل و در عمق طبیعت است طبیعت بکر و همیشه بارانى شمال و دغدغه ى دانشجویانى که فریاد میزنند: طبیعت ما، درخت هاى ما باید دست نخورده و بکر باقى بمانند.. این کلیت داستان است اما روى دیگر سکه ماجراى بین فرخ نژاد و خزر است ماجراى عشقیست که واقعا عشق است.. عشقى واقعى و دست نخورده و بکر وقتى فرخ نژاد ابتداى داستان با عزمى راسخ براى انجام مأموریتش آمده و هرچه جلو تر میرویم پاهایش سست تر میشود، عزمش شل تر میشود و میداند چه مرگش شده و این ها همه ماجراى عشق است بازى کوروش تهامى را همیشه دوست داشته و دارم از آن دست آدم هاییست که سریال مشق عشقش را هیچ وقت فراموش نمیکنم گرچه بچه بودم اما از همان دوران، بازیش ،نوع نگاهش، معصومیت توى چشم هایش و حتى شیطنت و تمسخر پسرانه اش را همیشه دوست داشته و دارم اینجا هم سنگ تمام میگذارد یک عاشق نپخته ى تخس سر به هوا که نقشش را به خوبى بازى میکند معرکه است.. و اما دخترى که پاک و معصوم است، دخترى که برایش فرقى نمیکند پدر خوب بوده یا بد.. معناى حقیقى ریشه دار بودن پدر و دختر را درک کرده و پدرى که نقشش را فوق العاده تر از همیشه ایفا میکند.. پایان داستان هم به بهترین شکل ممکن حق مطلب را ادا میکند که در فیلم های ایرانى بى سابقه که نه، اما بدون شک کم سابقه است.. حقیقت ماجرا این است که حاتمى کیا و تیمش در این فیلم به شدت موفق بوده اند.. پاورقى یک: این فیلم را تا به امروز بیشتر از بیست بار دیده ام ، هربار مثل بار اول ، درست با همان حس و حال تجربه اش میکنم و این عالیست پاورقى دو:به گمانم قضیه راز و قانون کشف و جذب و این حرف ها راست است دیشب داشتم فکر میکردم چقدر دلم براى این فیلم تنگ شده امروز صبح در حالى که مشغول کانال گردى بودم دیدم از یک شبکه ى دسته چندمى در حال پخش است پاورقى سه: باید کنعان را هم دوباره ببینم ، به حال و روز این روزهاى بى حس و حالم شبیه است                                                                                            پاورقی چهار:از امروز یک تصمیم کبری گرفته ام که حتما با مطالبم عکس بگذارم , به یاد فیسبوک محروم, برای خودم ارزوی موفقیت میکنم