از خیال بودنت حالى به حالى مى شوم
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

روز هاى با تو بودن غرق شادى مى شوم

دست ز ایمانم کشیده و مسیحى مى شوم

بند بند جان خود را بر صلیبى مى کشم

با تمنا در ره عشقت فدایى مى شوم

جام غم را وقت تنهایى به اتش میکشم

از خیال بودنت حالی به حالی می شوم

بودنت گرچه به من حس رهایى مى دهد

با تصور کردنش هم افتابی می شوم

مثل مادر که براى کودکش کارى کند

آب تنگ هستى و من بحر تو ماهى مى شوم

ف.میم


 
سفر به جزایر لاوقیزستان
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

سیگارم را دستم داد و با لحنى که بیشتر تنفر از آن مى بارید تا محبت گفت: بگیر ضعیفه،اینم سیگارت.. سیگار را گرفتم و قبل از این که پک بزنم به آن، یک تف اصیل و اورجینال از آن هایى که تمام توانت را به کار برده اى و تنفر و ناراحتیت همراه با تف به صورتش کانکت میشود روى صورتش پرتاب کردم عصبانى شد، چاقویش را از توى کمربند شلوار جینش در آورد و جورى که تمام بدنم بلرزد به من نزدیک شد بعد یک تف اصیل تر و اورجینال تر از تف من که بوى خون هم میداد و بریده بریده و غلیظ بود روى صورتم پاشید و موهایم را گرفت و بدن زخم و تاول زده ام را روى سنگ هاى تیز و ماسه هاى گرم روى زمین کشید که شاید جیغ بکشم و بگویم: هههههى من گوه خوردم، امر، امر اعلى حضرت است، امر امر مطاع شماست اما من نگفتم، نگفتم چون منتظر مرگ با شرافت بودم نه زندگى باذلت! ههههه باور کردید؟ ساده اید! راستش حق با او بود، آدم عاقل که با آدم خوار هاى عشق دختر های مو بلوند آنجورى برخورد نمیکند! گفتم گوه خوردم تازه غلط هم کردم.. اولش برایم کمى باورش سخت بود، قضیه از آنجایى شروع شده بود که یک شب تقریبا ساعت سه صبح تصمیم گرفتیم مثل فیلم هاى وسترن آمریکایى به جزایر ناشناخته ى واقع در لاوقیزستان سفر کنیم بطرى هاى آبمان را پر از آب کردیم، چند تا ساندویچ ژامبون سرد درست کردیم ، تخمه ها را مهیا کردیم و کوله هایمان را پشتمان انداختیم و چهار نفرى دوتا مرد و دو تا زن به پشت هم کوبیدیم و گفتیم هى رفیق آماده ای و راه افتادیم.. اولش همه چیز عالى بود داشتیم به خیال خودمان لاوقیزستان را پیدا میکردیم که ناگهان ماشینمان توى راه پنچر شد و آن آدم خوارها که بیست تایى بودند به گمانم و فقط شلوار جین پایشان بود جلوى راهمان سبز شدند دو تا رفیق همراهمان را با چاقو تکه تکه کردند و گوشتشان را جلوى چشم خودمان تکه تکه کباب کردند و با ولع زیاد جورى که انگار مشغول خوردن کباب بره با روغن زیتون و سس مایونز هستند شروع به خوردن گوشت رفقایمان کردند و بعد که خونشان را توى آن شکم کانگورو ها دیدیم که به سلامتى هم بالا میزنند و سرشان را به نشانه ى افتخار روى درخت ها زده بودند که مایه ى عبرت همه بشود و هوای رفتن به لاوقیزستان به سرشان نزند فهمیدیم که بععععععله رفقایمان را برای همیشه از دست داده ایم و فقط من و او که مرد بود و قوى تر زنده بودیم حتما به ما حق میدهید که در آن شرایط سخت وقت عزادارى و آه و ناله براى آن ها را نداشتیم و بیشتر به فکر نجات جان خودمان بودیم تازه شاید اگر جان سالم به در میبردیم کمپین حمایت از رفقای از دست رفته یمان را تشکیل میدادیم و نامشان را برای همیشه در صدر فداییان کشف لاوقیزستان ثبت میکردیم بهتر از زندگى بى معنایشان بود که! داشتم میگفتم چون حالم خیلى بد بود درخواست یک عدد سیگار کردم که البته برایشان زحمتى نداشت و توى کوله ى خودم پیدا میشد سیگار را بعد از عملیات تف دستم دادند و یکى برای خودم و یکى برای او که پایش در دفاع از جان رفقایمان شکسته بود روشن کردم امروز ده روز از ورود ما به لاوقیزستان گذشته دو تایى زیر نور مهتاب لباس هایمان را در آورده ایم هوا خنک است و به پاییز نزدیک شده ایم سیگار میکشیم و به ستاره ها نگاه میکنیم و از هم بوسه ى فرانسوى میگیریم زندگى در لاوقیزستان وقتى دو نفر باشى معرکه است پسر، آررره خودشه


 
لوند خاک بر سر
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

مى گفت من لوند ترین و دلربا ترین دختر فامیل بودم، از آن خوشگل هاى موشرابى قد بلند سفید با چشم هاى درشت عسلى، از آن هایى که همیشه ى خدا چندتا خواستگار خوب و مرغوب داشتند ، خواستگار ها کت چرم قهوه اى با سیگار هاى مد روز میکشیدند و بوى عطرشان از چند فرسخى مشامت را نوازش میکرد ماشین بنز مدل بالا داشتند کاپیتان بلک میزدند و داشتم فکر میکردم من حالم بهم مى خورد از آن بو و از طرف دیگرفکر میکردم آن موقع هم بوده این عطر بد بو؟ به من نگاه میکرد و پشت آن چشم هاى سیاه خسته اش نگران بود که واکنش من چیست؟ سرم را تکان دادم که یعنى: آرررره هستى مثل کسى که ته دلش قرص شده باشد و مجوزى از طرف یک مقام ارشد براى ادامه دادن حرف هایش دریافت کرده باشد آب دهانش را قورت داد گره روسرى اش را کمى شل کرد و اینجورى پشت مش موهایش چند تار موى سفید هم پیدا میشد و هشتاد سالگى با بى رحمى تماام هویتش را لو میداد بادبزنش را تند تر تکان داد و با لبخندى ملیح ادامه داد تابستان ها میرفتند شمال و بیکینى میپوشیدند و بعد از شنا کردن و حمام آفتاب گرفتن به ویلاى پدرى همسرش میرفتند و ماهى کباب را با برنج اصل شمال و میگو هاى تازه و روغن محلى کرمانشاهى مى خوردند و پیک ها را به سلامتى هم بالا میکشیدند سرم را تکان دادم که یعنى: آررررره میکشیدى گفت سه تا بچه داشته که یکیشان در سن هجده سالگى تصادف کرده و بچه ى آخر بوده و ته تغارى و از آن به بعد براى این که غم هایش را به دست باد بسپارد گهگاهى سیگار میکشد تا غم نبودن پسرش را دود کند برود هوا وگرنه سیگارى که نیستم! مگه نه؟ سرم را تکان دادم که یعنى آررررره نیستى خوشحال بود، چین و چروک هایش از این همه شادى درون کم رنگ تر شده بود و لابد با خودش فکر میکرد چه دختر باهوش و درایتى به پستش خورده! گفت دوتا بچه ى دیگرش رفته اند خارج و بچه براى آدم نمى ماند تازه چند سالیست که حتى به او سر هم نمیزنند گفت اینجا جایش راحت تر است، خیالش امن تر است، ته دلش قرص تر است تازه کس و کارى از قدیم را توى خیابان نمیبیند که خجالت بکشد سرخ و سفید شود، آب شود برود زیر زمین که روزى خان زاده بوده و حالا اینجاست، وگرنه کاخ دارد شمال شهر میفهمى که؟ سرم را تکان دادم که یعنى آرررررررره مى فهمم نمیدانم چرا به اینجاى قصه که رسید بغض کرد و گفت نمیدانستم چه خاکى به سرم بریزم بعد مرگ شوهرم گفت بدى زیاد عمر کردن این است که رفتن تک تک عزیزانت را با دوتا چشم خودت میبینى غصه و آه میکشى مردن هم برایت آرزو میشود گفت با رفتن هر عزیزى چند تا چین نازک میزنى و موهایت سفید میشود و با خودم فکر میکردم طفلکى با این حساب عزیز های زیادى را از دست داده که اینقدر چروک زده گفت امدم اینجا که حدأقل جنازه ام بو نکند ، پرستار ها جنازه ام را مثل یک پرنسس خاک کنند گفت برو و فردا بیا تا بگویم آدم وقت پیرى باید چه خاکى به سرش بریزد فردا جنازه اش را توى خانه ى سالمندان زیر درخت چنار پیر حیاط پشتى پیدا کردم نمیدانستم با آن ظاهر غمگینش دیروز از گذشته اش راست گفته بود یا دروغ فقط میدانستم آنقدر خاک بر سرش ریخت که خاک بر سر شده بود


 
روز میلاد تو
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩  کلمات کلیدی: شعر

قاصدک مژده ى باران مى دهد

مثل تو به روح من جان مى دهد

 آسمان از شوق میلاد تنت

به زمین باران، دو چندان مى دهد

من به میلاد تو دلخوش کرده ام

زادروزت به تنم جان مى دهد

 برگ ها از غم نمی افتند به خاک

شوق تو رقص به درختان مى دهد

شمع هایت شعله ى عشق مند

نورشان غم را به باد ها مى دهد

 من ندارم هدیه اى در شأن تو

 جز دلم که در رهت جان مى دهد


 
 
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

در زندگى روزهایى هست که از اول صبح برایت از زمین و آسمان بد مى آید.. اصلن آن روز روز تو نیست! تجربه به خوبى نشان داده است که بعد از این که خورشید خانوم غروب کرد و مثل شازده کوچولو آنقدر دلت گرفته بود که لحظه لحظه ى غروب کردنش را دیده باشى و آه کشیده باشى باید به استقبال شب بروى، ستاره ها را یکى یکى تماشا کنى و ببینى به تو لبخند میزنند یا نه؟ بعد که خیالت راحت شد هنوز هم بین این همه سختى و بعد از آنروز بد ستاره ها به تو لبخند میزنند و جاى گلت امن است لباس خواب نازکت را بپوشى، چاى گرمى براى خودت بریزى ، به اتاقت بروى و چراغ را خاموش کنى و رادیو ات را روشن کنى.. دراز بکشى و اینجا شب نیست گوش بدهى بعد آنقدر نوستالژى هاى جالب را به یادت مى آورد که تمام غم روز قبلت را فراموش میکنى! به خصوص اگر باز اى الهه ى ناز را با صدااى استاد بنان پخش کند.. پاورقى: این متود آرامش را حتما آزمایش کنید. بى ضرر. صددرصد تضمینى


 
قصه ى مرگ
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

گاهى با خودم فکر میکنم آدم بزرگ ها ، این موجودات عجیب دو پا با آن چشم هاى رنگى و چهره هاى متفاوت چقدر عجیب و غریبند! آدمند یا هیولا؟ گاهى دلم میسوزد نه براى عجیب بودنمان، که براى غریب بودنمان.. براى غریب بودنمان وقتى مرگ در خانه یمان را میزند و به جاى تق تق کردن و اجازه گرفتن و اهم و اوهوم کردن تفنگ بى رحمش را مثل یک قاتل حرفه اى و زنجیره ای از آن قاتل هایى که اصلن و تحت هیچ شرایطى دلش به رحم نمى آید روى شقیقه یمان میگذارد و میگوید: بنگ بنگ و تو هم قبل از آنکه به خودت بیایى میبینى دو تا شده ای که یکیش روى زمین است و دیگرى روى هوا معلق و مظلوم... مظلوم چون نه تولدت دست خودت بوده و نه مرگت! تا این جای ماجرا خوب است مرگ است و حق... قضیه از آنجایى شروع میشود که آدم ها چجورى دلشان مى آید کسى را که تا دیروز کنار آن ها بوده، با او شام و غذا خورده. به مسافرت رفته، خندیده و گریه کرده یا حتى معشوقه یا همسرش بوده و با او عاشقى کرده به دست خاک بسپارد؟ جنازه اش را بشوید، کافور رویش بریزد، برایش اعلامیه صادر کند و توى تک تک مناطق شهر بزند و بگوید: ایهالناااااس، پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم، رفیقم، عشقم، همسرم، مرد، خوب؟؟ فهمیدید؟ یعنى تمام شد، این چند قطره ى آخرش یعنى نبوده، نیست.. یعنى همان که تا دیروز میگفتم بدون تو نفس هم نمیکشم تمام شد و رفت، ببینید دارم شناسنامه اش را میبرم که تأیید کنند آدم چطور دلش مى آید؟ چطور دلش مى آید شناسنامه ى عزیزش را توى دستش بگیرد و از آن راهرو هاى تنگ و غروب عبور کند و خودش با دست خودش بگوید بفرمایید: بنویسید تمام شد.. بعد جنازه اش را توى آن تابوت چوبى میکنند و راهیش میکنند راهى جایى که پر است از ملخ و سوسک و مار هایى که مثل یک صیاد بى رحم منتظرند تو به خانه اشان که میگویند خانه ى ابدى توست بروى تا تکه تکه ات کنند، تا یک ماه بعد که رفتى گوشت های بدنت هزار تکه شده باشد.. آدم چطور میتواند خرما و حلوایت را بخورد؟!؟ اما تقریبا همه ى آدم ها این قصه را تکرار میکنند و به زندگى بدون تو عادت میکنند اولش هر روز آن هم نه یک بار که چند بار به دیدنت مى آیند میگویند خواب دیده اند که جایت خوب است و توى یک باغ پر گل با لباس سفید به ما لبخند میزنى! اولش تا دلت بخواهد برایت گریه میکنند نه برای تو که براى خودشان! برای خودشان که تنها و بى کس شده اند آدم ها تا دلتان بخواهد خود خواهند.، بعد عادت میکنند . سنگین ترین مرگ ها هم بعد از تو دو سال عادى میشوند تو میمانى و آدم هایى که گرچه تا چند وقت قبل جانشان هم برایت در میرفت، حالا ازدواج میکنند، رفیق و معشوقه ى جدید میگیرند و نهایتا هر پنج شنبه وقتى عکست را که اگر نفر بعدى یا دیگران برای تسلى روحشان بر نداشته باشند، ببینند آهى میکشند و میگویند: هى یادش بخیر، دو دقیقه مکث و بعد به زندگیشان میگویند: خوب کجا بودیم؟ چاره ای نیست آدم ها فراموشکارند.. باید دلت به حال خودت بسوزند آدم ها غریبند غریب. چه روى زمین چه بعد از آن.. غم نوشت: من مرگ عزیزان و دوستان را که میبینم باور میکنم من هم یکى از همین آدم ها هستم.. چه در نقش زنده، چه مرده اما مرگ هیچ عزیزى را باور نمیکنم منتظرم فردا بیاید از خواب بیدارم کند، لیوان آب را به دستم بدهد و در حالى که صورت خیس عرق و سردم را پاک میکند ، بگوید عزیزم خواب بد دیدى؟


 
گاهى باید رفت
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

گاهى فکر میکنم باید چمدانم را بردارم و راهى شوم.. راهى یک جاى دور دور فقط من باشم و خودم، هرچند که از تنهایى خوشم نمى آید.، اما با این همسفر اجبارى تا حد ممکن کنار مى آیم این همسفر است که عطش بازگشت را به من بر میگرداند.. گاهى حس میکنم باید رفت آرام و بى سر و صدا ، جورى که نبودت خودت را آرام کند و دیگران را دلتنگ به انتقام تمام روزهایى که دل تو برایشان تنگ بود و آن ها نه. جورى که رفتنت بازگشت نداشته باشد، پشیمانى نداشته باشد.. گاهى حس میکنم باید از دنیاى مجازى فرار کنم و بعد مثل یک مسافر خسته از دنیاى واقعى هم خودم را خلاص کنم و بنگ... باید دنیاى جدیدى بسازم، دنیایى که نه مجازى باشد ، نه واقعى. دنیایى که ترس در آن مرده باشد. خاطرات، این خاطرات لعنتى را هم باید جورى از تخته سیاه ذهنم پاک کنم، بعد به جایى میروم که در آن ریا نباشد، دروغ نباشد، دورویى و دزدى و از همه مهم تر جدایى نباشد.. آدم با جدایى هاست که میپوسد گاهى احساس میکنم باید چتر سفید و پالتوى مشکیم را بردارم و چکمه های بلند مشکیم را بپوشم و بى خیال گذشته راهى آینده شوم سوت بزنم و همه را بى خیال بشوم. رژ قرمزم را تنها سرمایه ام کنم و راهى شوم من خسته است. من باید برود..


 
ناگهان چه زود دیر مى شود
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

دست هایش را که هنوز گرم بود در جیب هاى گل و گشاد پالتوى مشکیش فرو کرد.. بیرون هوا به شدت سرد بود و به زودى سوزشش با بیرحمى هر چه تمام تر تا عمق جانش رسوخ میکرد، روبروى آینه ایستاد و زنى را دید که دیگر دختر نبود.. مادر یک دختر بچه ى پنج ساله بود که تا یکى دو ساعت دیگر با جیغ و داد زیاد کنار دختر بچه های نیم وجبى و پر شور و نشاط دیگر به خانه بر میگردد. بعد حتما از او که مادرش باشد شیر و کیک مى خواهد و فورا خانه را در عرض چند ثانیه با بى رحمى تمام به شهر فرنگ مورد نظرش تبدیل میکند از مدرسه میگوید و بعد مى خواهد با مادرش خاله بازى کند! زنى که دیگر دختر سر به هوای دیروز نبود! همسر یک مرد موفق و مبادى آداب و شیفته ى کار بود یکى از معروف ترین ساختمان سازان شهر که حتما تا ساعت هشت شب نه زنگ میزند و نه به خانه مى آید.. بیرون هوا طورى ابرى بود که میدانستى اگر تقى به توقى بخورد ابرها بغضشان را مثل یک دختر دبیرستانى عاشق فورا به گریه تبدیل میکنند.. اولش آرایش نکرد نمى خواست فکر کند برایش مهم است، مى خواست نشان دهد که بى آرایش هم یک زن کامل و بى نقص است. بعد مثل کسى که اعتماد به نفسش را از دست بدهد فورا کیف لوازم آرایشش را بیرون آورد و قرمز ترین رژش را با دقت هرچه تمام تر روى لب های ترک خورده اش زد. گفتن ندارد که ریمل و رژ گونه هم زد یک زن با آرایش کامل همیشه دو حالت را در ذهن آدم تداعى میکند یا اعتماد به نفس فوق العاده بالایى دارد یا از فقدان اعتماد به نفس به شدت رنج میبرد.. و او نگران بود که تا دو ساعت دیگر روبروى او کدام یک به نظر میرسد؟ چکمه های بلندش را پوشید و راه افتاد، چهل دقیقه ى دیگر آنجا بود،سر قرار، هنوز نیامده بود و کافه ى خلوت دنجى که انتخاب کرده بود با آن فضاى تاریک ، نور مصنوعى و موسیقى آرام سلن دیونى به آدم آرامش بیشترى میداد. تردید ها به ذهنش هجوم آورده بودند احساس میکرد خیانت کار است. یک مادر ، یک همسر، یک زن خانه حق نداشت به عشق دوران دبیرستانش برگردد! بعد با خودش فکر کرد پس من چه؟ اصلن نمیدانست که این زن بیست و هشت ساله بعد از این همه سال دورى از عشق جوانی حالا چرا اینجاست؟ چرا تا به او زنگ زد قبول کرد و هیچ مخالفتى حتى از سر ادب هم که شده از خودش نشان نداد! ده دقیقه دیر کرده بود و تردیدش بیشتر شده بود.. دو ساعت دیگر در خانه داشت برای دخترش شام درست میکرد.. روى میز توى کافه برای مردى که هرگز او را ندید نوشته بود: ناگهان چه زود دیر میشود. زن به این فکر میکرد که چقدر دلش برای دختر و همسرش غنج میرود. از ساختمان بلند روبروى پنجره ى تمام قد خانه ایستاد باران بغضش را شکست و شروع به باریدن کرد حالا عاشق تر بود.. (فاطمه)


 
فاتحان قله ى فراموشى
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

فراموشى مانند هدفى دست نیافتنیست که براى فتحش باید یک کوه بلند را صعود کرد. این که میگویم صعود کرد به معناى یک صعود معمولى و روتین نیست. آرام و با به به و چه چه نیست. بلکه صعودیست تنها و یک نفره. توى مسیر سخت از کوه پایه تا قله با حوادث گوناگونى روبرو میشوى اولش با خودت روزى هزار بار تکرار میکنى که من موفق میشم و این جمله را با صراحت تمام ادا میکنى. اما مسئله این است که اول هرچیز دست یافتنى و آسان است ، رفته رفته با حقایق تلخ ترى روبرو میشوى. ابتدا با سرعت هرچه تمام تر شروع به پیمودن مسیر میکنى با نفس هایى شمرده، عزمى راسخ و هدفى استوار. بعد از گذشت مدتى مثلا کسى زنگ میزند و اسمش را مى آورد. جایى یادگارى اى ااز او میبینى، شماره اش را توى ادلیست تلفنت اتفاقى پیدا میکنى . یواش یواش عزمت مثل یک آدامس که زیاد در دهانت جویده باشى شروع به بریده بریده شدن میکند، اما به خاطر حرصى که دارى به خاطر داغى که تازه است همچنان به مسیرت ادامه میدهى، بعد هرچه بالاتر میروى هوا سرد تر میشود، بدنت کرخت تر میشود، و اگر تنها باشى سردى جورى به استخوانت نفوذ میکند که مجبور میشوى نزدیک ترین محل را پیدا کنى و بنشینى که اگر تنها نبودى با گرمى وجود یک همراه و دوست سرد ترین روز ها را هم طاقت مى آوردى، این مرحله. مرحله ى بدیست. مرحله اى که آدم کینه ها را دور انداخته و خاطرات مثل یک صیاد بى رحم به آدم هجوم مى آورند. تمام بدى هارا فراموش میکنى و روز های خوبى را که تا پیش از این کاملا فراموش کرده بودى مثل دیدن عکس های یک آلبوم قدیمى فراموش شده جلوى چشمانت ظاهر میشوند. آدم ها به این جای مسیر که میرسند دو دسته میشوند یا مسیر رفته را نادم و پریشان به عقب برمیگردند که در این صورت با این که هیچ چیزى مثل سابق نمیشود سعى در احیای گذشته دارند و تلاش خود را میکنند. یا درست در همان نقطه قلب خود را زیر برف ها خاک میکنند و به آینده سلام کرده و به مسیر خود تا قله تک و تنها ادامه میدهند. بدى ماجرا این است که این فتح، فتح تنهایى و غریبى و تازه اول بدبختى هاست. چنین آدمى تنها دلش به این خوش است که نداى عقل را گوش داده ، نه قلب غافل از اینکه آدم یک بار بیشتر فرصت زندگى کردن را ندارد پس گفتار: ١)ین رابطه محدود به روابط عاشقانه ى بین دو پارتنر نیست و هر روابط دوستانه ای را شامل میشود ٢) دیدن فیلم eternal sunshine of the spotless mind برای درک بهتر این مطلب به شدت توصیه میشود.


 
با من اما غرق طوفان هاى سخت روزگار
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸  کلمات کلیدی: شعر

دیدم او را بعد عمرى خسته و چشم انتظار

دست در دست زنى، اما نگاهش بى قرار

ساکت و خاموش ماندم، لال گشتم همچو او

در سرم فریاد بود اما گریزان از فرار

او که پیشش بود رقیبم بود لرزیدم چو بید

خیره گشتم در خطوط چهره اش مانند مار

از حسادت چشم هایم غرق مروارید شد

گرچه از من سر نبود دستش میان دست یار

مانده بودم که چرا ترجیح داد او را به من

این خزان عمر ،حق من نبود بعد از بهار

بوسه اى گرم بر دو دستش کرد اه از بوسه اش

از خودم بى خود شدم مثل غزالى بى قرار

تازه فهمیدم چرا از من گذشتى مثل رعد

من چو موج بودم ولى او ساحل غرق وقار

در امان بودى ز طوفان بلا در سایه اش

با من اما غرق طوفان هاى سخت روزگار

خنده اى کردم گذشتم از کنار تو ولی

کاش پیش از این برایت میشدم من هوشیار

(فاطمه)


 
من زنى خوشبختم
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥  کلمات کلیدی: شعر

من زنى خوشبختم

چون کسى را دارم که به من عشق بورزد هر روز

دست گرمش را به دستم بدهد و بگوید از عشق ..

من زنى خوشبختم

چون خیالم راحت است

خانه اى دارم براى خود میان قلب یار

من زنى خوشبختم

در گلستان محبت ،عشق بازى کرده ام

بوسه هایى پرگنه اما پیاپى کرده ام

بر رخ و بر لاله هاى گوش او..

من زنى خوشبختم

کار و بارم این است: مثل یک پروانه دور گل خود میگردم

دور آن گل که براى من شکوفه کرده است..

من زمستان را گلستان میکنم با گرمى آغوش او..

من زنى خوشبختم/

روز هایم با خودش ،شب ها به یادش طى شده

کرم ابریشیم با عشق پروانه شده

من زنى خوشبختم..

(فاطمه)