گفتید فراموشش بکن اما چگونه؟
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی: شعر

گفتید فراموشش بکن اما چگونه؟

بگذرکه او از تو گذشت باشد چگونه؟

این دل اسیر اوست تقصیر شما نیست

من خواستم شادى کنم اما چگونه؟

هرجا که رفتم نقش او را دیده ام من

مى خواستم در خانه باشم خوب چگونه؟

در شهر عشق ما فراموشى محال است

مى خواهم از شما شوم اما چگونه؟

(فاطمه)


 
بین دوست و دشمنانم من ندیدم فرق چندان
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی: شعر

بى محابا ایستادم روبروى دشمنان

رفتم از شهر تو اما با دو چشم نگران

از جدایى دوستان را بى خبر کردم چرا که

بین دوست و دشمنانم من ندیدم فرق چندان

قصد ترک عشق کردم تا برایت تازه باشم

گرچه وقت رفتنم از کرده ام گشتم پشیمان

با دو چشم خویش دیدم بى تفاوت گشتى از عشق

از تو و جانت گذشتم تا نبینم ترک پیمان

من که سر بر راه تو میدادم و از خود گذشتم

سرنوشتم را ز تو کردم جدا اما نه آسان

لحظه ى رفتن چنان آهى کشیدم از سر درد

که دو چشم مهربانم از فراغت گشت گریان

از گذشته دل بریدن مثل مرگ در غریبیست

من پناه بردم ز یادت به عبور در خیابان

رفتم و بد گفتى از من پیش هرچه آشنا بود

از تو با نیکى ولى گفتم به پیش دیگران

زرد ماندم تا ابد، سبز گشته اى با یار دیگر

من مقصر یار دیرین،خواهشا تو سبز بمان

نیست دادگاهى به نام عشق وگرنه حکم میبست

از گذشته دل بریدن نیست سهل یا این که آسان


 
او که خود نیمه شبى آهنگ رفتن ساز کرد..
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی: شعر

معجزه رخ داده است شهر را چراغانى کنید

یار من برگشته است شادى و خوشحالى کنید

او که خودنیمه شبى آهنگ رفتن ساز کرد

با دو پای خود به اینجا آمده شادى کنید

اشک شوق زیبا ترین اشک جهان است بى گمان

اشک هایم را برایش ریختم کارى کنید

عید نوروز آمد و بخت من از عشق تازه شد

این بهار را تا ابد با یادش عشق بازى کنید/ (فاطمه)


 
وقتى زندگى از سر ترحم جریان داشته باشد
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

اینکه دو آدم بى هیچ وجه مشترکى تنها به خاطر حفظ آبرو و یا وجود یک بچه سعى در تحمل کردن یکدیگر داشته باشند و به زندگى مشترکشان ادامه بدهند یکى احمقانه ترین ایده هاى ممکن است! آدم ها تنها یک بار به دنیا مى آیند و هرچند که تولد و مرگ آنها دست خودشان نبوده اما فاصله ى این دو چیزى به نام زندگى وجود دارد که آدمیزاد تا دلتان بخواهد دستش آزاد است و حق انتخاب دارد ما یک بار بیشتر به دنیا نمى آییم و حق داریم که لباس هایى را که دوست داریم بپوشیم طورى که دوست داریم حرف بزنیم و با کسى که دوست داریم زندگى کنیم مگر غیر از این است که انسان تنها یک بار حق زندگى کردن دارد؟ پس چرا آنطور که دلش مى خواهد زندگى نکند؟ چرا احساس میکند بعد از طلاق گرفتن نمیتواند مادر و یا پدر خوبى باشد؟ همین بچه وقتى بزرگ شود آیا در کنار شما و با شما خواهد ماند؟ طبعا جواب مبهم است.. طلاق نه شاخ دارد، نه دم و در واقع روزانه هزاران نفر این تصمیم را میگیرند و این عاقلانه ترین کار ممکن است چرا که زندگى از سر ترحم و نه از روى عشق و علاقه بزرگترین خیانت انسان به خودش است این زندگى گرچه جریان دارد اما عمق و مقصدى ندارد اگر مقصد ها جداست باید از هر کجای جاده که توانستى راهت را عوض کنى و پیش بروى چرا که زندگى همچنان جریان دارد


 
هر چه بادا باد
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

در ذهن من آشپزخانه ایست عظیم با چند آشپز کار بلد که همیشه ى خدا در آن قورمه سبزى طبخ میشود با صداى سوت هاى وحشى زود پز ها بدیهیست کله ام بوى قورمه سبزى میدهد. خوشى در ذهن من واژه اى تعریف نشدهاست وگرنه هر روز نه یک بار که صد بار دلم را طورى خوش می کردم که از لا به لای درز هایش یک ذره هم دلخوشى هدر نرود بام خانه ى ما از همه وسیع تر بود اما هیچوقت خدا برف رویش نمیماند(اولین تناقض کودکى) از نظر من طلا نه تنها پاک نیست که بسیار هم کثیف و چرک آلود است مگر تمام فقر ها و تبعیض ها زیر سر این موجود زرین نیست؟ پس منت هر خاکى را کشیدم جوجه ها آخر پاییز میمیرند و انسان موجودیست نا امید و مرده پرست پس همیشه آخر پاییز غمگین بودم به زودى فهمیدم اگر چه هیچکس را در گور دیگرى خاک نمیکنند اما توى تمام کارهایت باید آبروى آن دیگرى هارا مد نظر داشت. حرف مردم باد هوا بود اما چه دلخوشى هایى را که از خود نگرفتم و چه شادى هایى را که از دست ندادم تنها به یک علت ! حرف مردم. هیچوقت با کسى در آشپزى شریک نشده ام اما غذا هایم همیشه ى خدا یا شور بود یا بى نمک من بى گناه بودم اما سرم تا بالاى دار رفت و دیگر برنگشت سیر نبودم اما هر که به من رسید پیاز شد و چه طعنه ها که بر من نزد، طعنه هایى که بهتر است ندانى پیشانى بلند اگر دلیل شانس بود بخت من باید جایى کنار: استانیسلاوسکى، برشت،ویوین لى یا اینگرید برگمن مى نشست اما جز بازیکن ذخیره چیزى نبود در آخر جهت باد را به من نشان دهید، مى خواهم خودم را به دست باد بسپارم هرچه بادا باد..


 
حکایت من و فیسبوک سندرم استکهلم است
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

بودن یا نبودن مسأله این است! تمام ماجرا همین است... ار روزى که براى اولین بار چراغ فیسبوکت را روشن میکنى و با چیزهایى مثل خانه و چراغ روشن و خاموش آشنا مى شوى همه چیز عوض میشود.. آدمى که تازه وارد این دنیاى ناشناخته ى مجازى مى شود در ابتدا با کلى ماجراى عجیب و جالب روبرو میشود.. خیلى زود میفهمى که گرچه دنیا، دنیایى مجازیست اما اینجا میشود هرچیزى که توى دنیاى واقعى از داشتنش بى بهره اى یک شبه صاحب شوى! یک شبه خانه دار میشوى، یک شبه حریم خصوصى دار میشوى، یک شبه صاحب پنج هزار تا دوست میشوى که به ظاهر جانشان برایت در میرود! توى فیسبوک حتى میشود یک شبه چهره ات را هم عوض کنى.با خیال راحت چهره ات را فتوشاپ میکنى دماغ بزرگت را کوچک میکنى چشم ها و موهایت را رنگى میکنى و وزنت را تا حد ممکن کاهش میدهى از درد دل هایت میگویى و با آدم هایى روبرو میشوى که بر عکس آدم هاى دنیاى واقعى جانشان را هم برایت میدهند. اینجا همه وفاداراند، همه زیبایند، همه مدل وعکاس و مهربانند اولش همه چیز خوب است اصلن مگر از این بهتر هم میشود؟ اولین بارى که دکمه ى لایکت را فشار میدهى هم یکى از عجیب ترین حس هاى دنیاست. اما دنیا به همین قرار نمیماند! یواش یواش آدم هاى دنیاى واقعى سر و کله یشان توى لیست دوست هایت پیدا میشود و یواش یواش فاصله میگیرى از این همه تضاد دوست هایت توى دنیاى مجازى و واقعى فاصله میگیرى! در فیسبوک برعکس دنیاى حقیقى آدم هاى اطرافت از تو دور هستند با تو نا آشنا هستند آدم هاى مجازى را بیشتر دوست دارند و از تو دورى میکنند کم کم تعداد عکس و لایک ها و کامنت هایت به میلیون میرسد اما تو تنها تر میشوى، روز به روز تنها ترمیشوى. و چند سال که بگذرد میخواهى از این دنیاى مجازى پر دروغ دل بکنى اما نمیشود آدم است دیگر. سندرم استکهلم میگیرد میدانى یعنى چه؟ سندرم استکهلم نوعى بیمارى روانیست و حکایت کسانى بود که چند روز گروگان آدم ربا ها بودند بعد از اینکه آدم ربا ها دستگیر شدند گروگان ها از شدت گریه براى جدا شدن از گروگان گیر ها و جدایى از آنها همه را شگفت زده کردند و حتى شکایت هم نکردند ، آدم است دیگر عادت میکند!!! از آن روز به بعد شاخه اى در علم روانشناسى به وجود آمد و اسمش را سندرم استکهلم گذاشتند و به آدم هایى میگفتند که حاضرند یک نفر را با وجود تمام اذیت و آزار هاى فیزیکى که به او میکند تحمل کنند اما نرود، دلش به بودنش خوش است، حالا هرچقدر هم بد باشد حالا حکایت من و فیسبوک حکایت سندرم استکهلم است. چند ماه است که مى خواهم بروم اما نمیشود مثل کسى که مى خواهد شیرینى روى میز را بخورد و دستش نزدیک میز میرود و بر میگردد اما چیزى نمیخورد در زندگى درد هایى هست که حل نمیشوند بلکه مثل یک حلال بى رحم تو را در خود حل میکنند و توى فیسبوک با انواع این درد ها آشنامیشوى مى خواستم تمام عکس ها و متن هایم را حذف کرده و بروم اما مگر میشود؟ حکایت شازده کوچولو است و گلش! حکایت دانه ایست که خودت آب و خاکش را داده اى و حالا که یک گل کامل است از او جدا میشوى.. اما من میروم چراغ خانه ى فیسبوکم را خاموش میکنم و شما بهتر میدانید خانه اى که چراغش خاموشست مثل زنیست که اجاقش کور است .. میروم نه خوشحال و آرام که اندوهگین و نالان از اینجا هجرت میکنم.. میروم نه بى خاطره که با هزار خاطرهو تضاد بین آدم ها میروم میروم با هزار درد و غم به امید نزدیک شدن به آدم هاى حقیقى میروم و هرچند وقت یکبار مى آیم و به آدم هاى اخترک فیسبوک سر میزنم.. اما هجرت میکنم به اخترک قبلم، به دنیاى واقعى .. و به دنیاى بى فتوشاپ سلام میکنم ا


 
اهلى نشو رفیق
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

خداحافظ گارى کوپر رومن گارى را که میخواندم ارتباطى عجیب و غریب بین لنى و شازده کوچولوى خودمان پیدا کردم حالا نیایید بگویید: هههههههه شازده کوچولو را دوسنت اگزوپرى نوشته و شما هم بعله! من خودم میدانم اما از حق که نگذریم شاملو با ترجمه ى شازده کوچولویش کارى با ما کرد که گاهى احساس میکنم نکند خودش شازده کوچولو را نوشته و ااین کلک هاى از جنس شاملویى تا درد مشترکش را فریاد کند اما در نهایت ماجرا این است که لنى دلش اهلى یک نفر میشود. اهلى جس! دختر سرسخت که گاهى مثل فولاد قوى و گاهى مثل پارچه انعطاف پذیر است. در هر صورت گل لنى جسى است دیگر! آدم که کف دستش را بو نکرده بالاخره اهلى یک نفر میشود حالا یک گل با چهار تا خار باشد یا جسى شازده کوچولو هم عاشق گلش میشود بدى این گل ها این است که از آن ها راه گریزى نیست یعنى چه مثل لنى به کوه ها بروى تا فراموش کنى یا حتى مثل شازده کوچولو سیاره ات را عوض کنى! باز هم بالاخره یک روز یک جایى به طرزى عجیب دلت برای بوى آن گل که توى تمام عالم تک است تنگ میشود و به سویش برمیگردى راه گریزى نیست! به قول شازده کوچولو دلت اهلى یک نفر میشود و امان از دل هایى که اهلى کسى شده اند


 
قصه هجرت
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

هجرت کردن همیشه سخت بوده و هست هیچوقت نفهمیدم آدم ها با چه شهامتى و چطور آن چمدان بزرگ و سنگین را برمیدارند و پرمیکنند از لباس ها و قاب ها و خوراکى هایى که قرار است تنها همسفر آنها باشد و میروند میروند یک جاى دور دور.. هیچ وقت نفهمیدم چگونه آدم ها را با آن همه خاطره و دوست داشتنشان ترک میکنند لباس هایشان را میپوشند و پشت میکنند به خاطرات و خیابان و ها و شهرى که در آن کودکیت را سپرى کرده اى! شهرى که در آن به مدرسه رفته اى بزرگ شدن روز به روزت را از کهنه شدن سنگ فرش هاى کوچه و قد کشیدن چنار در خانه دیده ای جایى که در آن عاشق شده اى و ناب ترین لحظات زندگیت را سپرى کرده اى آدم ها همیشه کافه اى مخفیانه دارند که لحظات خوب و بدشان را در آنجا سپرى میکنند خیابان هایى که غروب هاى جوانى و عاشقیشان را در آنجا سپرى کرده اند و پارک ها و سینماهایى که گوش شهر را از قهقهه های خنده شان کر کرده اند هیچوقت نفهمیدم چگونه از این کافه ها، خیابان ها ، پارک هاو سینماها میشود دل کند! آخر الکى که نیست. قصه ى خاطراتیست که هیچ جورى از ذهن آدم پاک نمیشود! از نظر من آدم ها به هنگام هجرت یا خیلى شهامت دارند و دلشان قرص است و جایى دیگر کسى انتظارشان را میکشد که این قصه را شیرین تر میکند یا خیلى سنگ دلند و از روزگار و شهر و دیار قبلیشان دل خوشى ندارند و یا آنقدر دلشکسته و خسته هستند که چاره ای جز هجرت ندارد و امان از حال آدمى که دلیل هجرتش مورد آخر باشد (فاطمه)


 
چاره اى نیست مسافر به شبى میگذرد
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: شعر

کوچه بعد از تو براى من، بن بست شده است

تنگ براى من ماهى ،عجبا تنگ شده است

چاره اى نیست مسافر به شبى میگذرد

عیب از آن است که به بادى دلبند شده است

گفته اند مردان روزسخت ،جدایى دیده اند

من زنم اما بدان این زن خودش مردى شدست

گاه باید رفت، از هرچه که هست دل کند ولى

بى دلیل رفتن تمام درد این قلب شده است

مهربان بودن ندارد اثرى در سنگ چون

مهربانى کرده ام اما دلش نرم نشده است

من گذشتم از خودم تا دست یابم به دلش

لیک درهای دلش با قفل، محکم شده است

گفته بودم به نداى قلب خود گوش بده

رفتى و این زن ز حرف خود پشیمان شده است

دل بریدن صفت دوست نبود میدانم

دل تو با دل دشمن به یقین خو شده است

گشته ام شهره ى آفاق ولى باکى نیست

عاشقم زجر کشیدن به دلم زور شده است

من نمى خواهم بدانم که چرا تو رفته ای

جان من به بى تو بودن آه محکوم شده است/ (فاطمه)


 
جشن تولد
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸  کلمات کلیدی: ترانه

امشب تولد منه، واسه خودم دست میزنم

چندتایى شمع میارمو،رو کیک سردم میذارم

کبریتارو ورمیدارم شمع ها را روشن میکنم

موزیکو روشن میکنم واسه خودم وقت میذارم

هدیه ى من رو تختمه واسه خودم گل خریدم

کادو هارو باز میکنم اشک روى شمع ها میندازم

شمعارو فوت نمیکنم شاید بخوای بیای پیشم

فلسفه ى من همینه زشته بیای من نباشم

تیک تاک ساعت روى میز میگه سه نیمه شبه

از سرنوشت تلخ من خدا خجالت میکشه

صدای گنجیشکا میاد، لامپای پارک خاموش شدن

حالا که نزدیکه صبه شمع های کیک خاموش شدن

نم نم بارون تو کوچه اشکای حسرت منن

نقاب به چهره میزنم تنهاییامو نبینن

چمدونو ور میدارم لباسامو جمع میکنم

رو عکسمون کنار تخت یه خنده ى تلخ میکشم

عکساتو پاره میکنم آیینه ى دق منن

سخته ولى غم یه شهر تو قلب کوچیک منن

ما قسمت هم نبودیم چه اعتراف مبهمى

تولد منه ولى! توى دلم غم میذارن/ (فاطمه)


 
آه این زن گرچه زنده هست اما مرده است
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧  کلمات کلیدی: شعر

با بدى هایم بساز سنگ صبورت پر غم است

آه در دل دارد و آینده ى او مبهم است

خسته است چون ماهى در انتظار جغد ها

خودکشى این روزها تنها خیال این زن است

کوه غم گشتم به داد من برس محبوب من

آه این زن گرچه زنده هست اما مرده است

برگ هاى زرد افتاده ز ریشه دیده اى؟

حال و روز من به سان برگ هاى کهنه است

عکس هاى تو خبر دارند از غم هاى من

آه این زن با خیالت درد دل ها کرده است

شمع عشقم سوخت و اشکش چکید بر گونه ام

این چروک ها اختیارى نیست اندوه دل است

خواستم از خاطرم نابود سازم هرچه بود

بوى عطرت را ز یاد بردن ولى نا ممکن است

 


 
آخر فصل غمم نیست جدایى و خزان
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧  کلمات کلیدی: شعر

تو ز من دور و ز تو دور منم لیک بدان

آخر فصل غمم نیست جدایى و خزان

به سرآغاز اگر قصه غم و ماتم دید

به سرانجام بیا و زنده کن قلب مرا

همه دیدند تو رفتى و پر از گریه شدم

علت شاد شدن، قول خود حافظ بود

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

یوسف گم گشته ام باز آ که دیدم نور تو


 
پرستوى دلم پرواز کرده
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧  کلمات کلیدی: شعر

پرستوى دلم پرواز کرده

سفر را سوى عشق آغاز کرده

دیار عاشقان رو به شمال است

دلم سوی غروب پرواز کرده

)


 
عادت نبودى که فراموشت کنم آسان
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳  کلمات کلیدی: شعر

از خاطرت رفتم ولى در یاد دارمت

جسم تورا که نه ولى در خواب دارمت

گرچه مرا از خاطرت بردى چو یک سراب

هر جا که رفتم من، تورا دیدم میان آب

تردید ها خیانت خود را به ما کردند/

دستان عاشق مرا از تو جدا کردند

دیگر به باغ عشق قلبم آب نمیدهم

دیگر به دل یک عشق تازه راه نمیدهم

هرگز عوض نمیشود هیچ چیز با زمان/

تغییر از تو بود و نیست تقصیر این جهان

تنها گروهى که بماندند بر سر پیمان

دیوانگان در قفس هستند و مردگان

آرامش خاطر ندارم اولش سخت است

دل کندن از جان خودت این باورش درد است

یک بار دیگر به گذشته هاى خود برگرد

در را برای تو گشودم جان من برگرد

عادت نبودى که فراموشت کنم آسان

ریشه دواندى در دلم ،گل داد میان جان

غمگین ترین کابوس من ترس از جدایى بود

تنهایى و محتاجى و بى سرپناهى بود

غمگینم و محتاجم و تنهاى تنهایم

حق من این جفا نبود و خوب میدانم

ساده دلیم و اى دریغ که بخت ما این بود

چشم انتظارى! سرنوشت عاشقان این بود( فاطمه)


 
بهشتت را نمى خواهم
ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: شعر

چه مى خواهى تو از جانم؟ من آرامش نمى خواهم..

/بهشت تو براى تو بهشتت را نمى خواهم

اگر که عاشقى جرم است چه جرم پر مباهاتى!

که مجرم گر غنى باشد به از فقر با آزادى

خدایا عاشقى کردى بدانى حال مستى را؟

به جانش خورده اى آیا دوگیلاس زرشکى را؟

قرار عاشقان این است براى عشق جان دادن

تو جان دارى که مثل من ببخشى بر سر دشمن؟

برایش شعر میخوانم که عشق آسان نمود اول

پس ازآن میشوم شاعر به عشقش میگویم غزل

دل من گرچه پر شرم است ولى از ترس دوزخ نیست

کسى که داغى تن دید که در بند جهنم نیست!

خدایا من دلم سوزد به حال روزهای تو

اگر عاشق نباشى پس که میگرید برای تو؟



 
این زن میان خاک هاى سرد و نا آرامفریاد میزد من دلم روى زمین جا ماند
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱  کلمات کلیدی: شعر

حسرت به دل میمیرم امشب من به یاد عشق

حسرت به جانم میخرم امشب به نام عشق

ازسرزمین بى وفایان میگریزم من

سوى دیارى میروم. نامش؟ دیار عشق..

کافور خوشبو را نمى خواهم مزن بر من

توى تنم عطر وجودش هم چنان باقیست

بى او نشویید این تن عریان بى جان را

در جسم من، حسرت به لمسش بى گمان کافیست

به مرده شوهایم سفارش کرده اى آیا؟

آرام بشویند این تن عریان بى جان را؟

من جان ندارم خوب دلم آغوش میخواهد

اما چه حیف که مرده شو این را نمیداند

از آن کفن هاى سفید ناب مى خواهم

جشن عروسى من است خوب جشن مى خواهم

روى کفن نقل و نبات و گل تو میریزى؟

روى سرم چه؟ قند مى خواهم، تو میریزى؟

به دوستانم چه؟ سفارش کرده اى آیا؟

سه بار بگویند که عروس رفته از این دنیا؟

روى کفن را میشود لطفا نپوشانى؟

تاریکى محض است زیر خاک که میدانى؟

من مادرم را توى آن غوغا نمیشناسم

کو مادرم؟آن پیرزن؟ باور نمیدارم

باباى من کو؟ من دلم آغوش میخواهد

آن امن ترین آغوش را، بى هوش مییابد

سنگ لحد را دیر بگذار روى جسم من

من آن فشار قبر را طاقت نمیدارم

حلواى گرم را روى سنگ قبر نمى خواهم

از اشک شور روح خود رویش چه بیزارم

بعد از وداع از من مرا در یاد خود دارى؟

قول میدهى روى مزارم گل تو بگذارى؟

از خانه ى سنگى من تو میکنى دیدار؟

قول میدهى پنج شنبه را باشى کنار یار؟

این زن میان خاک هاى سرد و نا آرام

فریاد میزد من دلم روی زمین جا ماند


 
این سال نکو نیست، خودم مى دانم...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی: شعر

سالى که نکوست از بهارش پیداست/ تکلیف بهار برگ ریزان پس چیست/ این سال نکو نیست خودم میدانم /تکلیف دوازده ماه با حسرت چیست/ چند سال که بگذرد خودت مى فهمى/ بعد از گذر این سال، چیزى خوش نیست/ ما گرچه دو خط ، مثل موازى بودیم/ با هم بودیم و این خودش دل گرمیست /من عاشق هرچه بودم از دستم رفت/ این تلخ ترین قسمت این زندگیست ( فاطمه)


 
باور کنم؟؟؟
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی: شعر

باور کنم من رفتنت را بى خود از خانه؟ /باور کنم خوشحالیت را توى آن خانه؟/ باور کنم این خنده هاى پر ملالت را /اینکه شنیدم تو پر از شادى شدى انگار؟/ دیشب شنیدم حرف هات این روزها خوب است/ وقتى که میبینند تو را وضیعیتت خوب است/ بغض گلویم را ندیدى خوب میدانم/ سازش نکردى با دلم و خوب میدانم /من از تو و جانت گذشتم، طاقتش سخت بود/ کم گشتن عشقت به من! این باورش تلخ بود/ با درد سازش میکنم آه آخرش این است/ پایان عشق ما رسیدن نیست،درد این است/ شیرین نبودم من، خوب این را خوب میدانم /اما مگر فرهاد بودى تو؟ نمى دانم../ بر فرض که کوهى را برایم میتراشیدى/ پایان این کوه غم توى دلم پس چى؟ (فاطمه)


 
یعنى تو بیدارى؟
ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی: شعر

خوابم نمى آید بگو، یعنى تو بیدارى؟یعنى بدون من توان خواب را دارى؟/خوابم نمى آید بگو یعنى تو خوشحالى؟ یعنى هنوز هم تو هواى من به دل دارى؟/ خوابم نمى آید بگو، در یاد تو هستم؟ /فردا که بیدار میشوى، من خاطرت هستم؟/ خوابم نمى آید بگو، بى من کجا رفتى؟ /از روزگار تازه ات بى من راضى هستى؟ /خوابم نمى آید بگو، اسمم به یادت هست؟ /این که عسل بودم براى تو که یادت هست؟/ خوابم نمى آید بگو بى من سفر رفتى؟ /با دوستان تازه ات چه؟ همسخن هستى؟/ خوابم نمى آید بگو، وقتى که تنهایى /توى سرت از روزهاى قبل هست یادى؟/ خوابم نمى آید بگو، حالا تو آزادى؟/ توى دلت غنج میرود، این همه آرامى؟/ خوابم نمى آید بگو، حرف هام یادت هست؟/ این که تمام جان من بودى که یادت هست؟/ خوابم نمى آید بگو، وقتى زمستان است؟/ یادت مى آید دخترى که عشق باران است؟/ خوابم نمى آید بگو، بى من تو خوشحالى؟/وقتى مرا از دور دیدى، غم به دل دادى؟/ خوابم نمى آید بگو ، شب ها که تنهایى/ شماره ام را توى ذهن در حافظه دارى؟/خوابم نمى آید بگو سمت تلفن رفت؟ دستى که دورى از مرا این طور تحمل کرد؟ /خوابم نمى آید بگو شورى رو دوست دارى؟ از مزه ى اشک هاى من چه؟تو خبر دارى؟/ خوابم نمى آید بگو سر به هوا هستى؟ /از آن همه حسادتم که با خبر هستى؟/ خوابم نمى آید ولى دانم که تو خوابى/ اما نگو که با رقیبانم تو همخوابى..... (فاطمه)


 
نفرین
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی: شعر

نفرین به تمام این خیابان ها

نفرین به تمام این گذرگه ها

نفرین به سفر که از تو دورم کرد

نفرین به تمام این جدایى ها ن

فرین به هرآنکه بى تو من را خواست

نفرین به تمام این دورویى ها

نفرین به رقیب اگر رقیبى هست

نفرین به تمام شک و تردید ها

نفرین به هرآنکه با تو همسایست

نفرین به تمام این خوش اقبال ها

نفرین به لباس تو که با تو هست

نفرین به تمام این مرفه ها

نفرین به جهان که حسرتت را کرد

نفرین بلند میان نفرین هام 


 
من و آیینه هاى توى حمامرفیقان پراز درد هم هستیم
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠  کلمات کلیدی: شعر

من و آیینه هاى توى حمام/

رفیقان پر از درد هم هستیم /

خار روى آن از روى شرم است/

دوتایى با هم از آن کم تر هستیم /

من هرشب روبرویش گریه کردم/

چه سخت است اشک و ناله توى حمام /

میان این همه احساس مبهم/

چه تلخ است خنده هایم توى بغض هام/

پر از خون شد دو دست سرد و زخمم/

من دیوانه قصد جان نکردم!"/

حواسم دور بود از تیغ وقتى /

به یادت شاهرگ میزد دو دستم/

به دل گفتم فراموش کن عزیزم/

بکن دل را ، مشو بازیچه ى غم/

به من میگفت حرفت خنده دار است/

جوابت هم دو دست باند پیچت/

همیشه اولش خوب است،عالیست/

همیشه آخرش با درد و آه است/

دلم میگفت یارت سر به راه است/

ندانستم که دل اهل شعار است/

میان این همه افکار مبهم /

هوای روزهام بدجور ابریست/

به یادت قهوه ای را تلخ خوردم /

میان تلخیش، درد عجیبیست /

من اما سخت میبخشم تورا چون/

دلیل اشک هایم، بى وفاییست /

منى که با تو چون آیینه بودم

تمام سهمم از تو این جداییست


 
رهگذر پاییزى
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: شعر

من رهگذرم، رهگذرى پاییزى

دلتنگ توام، در این شب پاییزى

آغوش پر از مهر تورا پس زده ام

در مهر قشنگ ترین شب پاییزى

عشق من و تو اگر به اینجاختم شد

عطر تن تو هنوز هم پا برجاست

تاخش خش برگى ز خیابان آید

گویم بروم صدای پایش آشناست

بعد از تو من و خاطره ات عریانیم

عریان چو تن لخت خیابان هاییم

بعد از تو دگر حرام شد بر من شوق

گویى خود تو دلیل شوقم بودى

پاییز گذر کرد و بهارى شد فصل

اما دل من زرد چو پاییز پر غم

تا این که شبى پستچى در را زد

شوق تو برای من آرامش نذاشت

در باز شد و نامه برایم آمد

اما خبری از تو در ان نامه نداشت


 
پروانگى
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸  کلمات کلیدی: شعر ، هنر

هر وقت به ملاقاتت مى آیم مانند کرمى ابریشم هستم که از پله ى اول برایت پیله مى بافم.. آنقدر پیله میبافم که تا پله ى آخر پروانه مى شوم! و چه زیباست سرنوشت پروانه اى که نخستین پرواز خود را روى شانه هاى تو آغاز مى کند.. فاطمه


 
یک روز صبح
ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸  کلمات کلیدی: شعر

یک روز صبح درست زمانى که چراغ هاى پارک ها تازه خاموش شده اند با صداى جیک جیک پرنده ها از خواب بیدار میشوم.. به پیر ترین رفتگر محله گرم ترین سلام را مى کنم از قدیمى ترین کوچه ى شهرم به آرامى مى گذرم روشن ترین پیراهن بلندم را تنم مى کنم زرد ترین برگ هاى پاییزى را زیر پاهایم خرد میکنم داغ ترین نان را از سحر خیز ترین نانوا مى خرم بزرگترین آدامس دنیا را تند تند مى جوم در سبز ترین پارک شهر سه بار ورزش مى کنم گردترین میدان شهر را سه بار دور میزنم به بازیگوش ترین کودک مدرسه اى مهربان ترین لبخند را تحویل میدهم از قرمز ترین چراغ شهر دو بار رد مى شوم براى بد اخلاق ترین کارمند بانک شکلک در مى آورم با دیوانه ترین دیوانه ى شهر زیر باران بازى میکنم یتیم ترین کودک شهر را در آغوشم میگیرم زیربلند ترین درخت شهرتصمیمى بزرگتر از کبرى میگیرم قرمز ترین گل سرخ را به مادرم هدیه مى کنم به خاطر دل پدرم بهترین نویسنده مى شوم و گرم ترین بوسه ى دنیا را به آن که دوستش دارم تقدیم میکنم یک روز صبح، زود تر از آفتاب از خواب بیدار مى شوم و آن صبح بهترین دختر دنیا مى شوم.. فاطمه


 
آه عشق سال هاى عاشقى
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸  کلمات کلیدی: شعر ، هنر

سال ها مى گذرد از غم هجران دلم

من چه آرام و غریب

در پس ثانیه ها منتظر و بى تابم

شوق دارم هنوز مى آیى 

با همان شاخه گل پیچک و رز

که به هنگام وداع در دوست مهربانت بودند

خنده هاى تلخت

از وداعى غمگین لبریز بود و

من چه میدانستم

در پى ثانیه هایى دیگر

درک عشق سنگین است

تو چه میدانستى

مرگ عشق نزدیک است

آه عشق سالهاى عاشقى

هرکجا هستى باش

خانه ى عشق درون دل ما

زنده و پابرجاست