هی عطر های خیانت کار
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

ادم های با عطر های خاص را دوست دارم. همان ها که همیشه بوی مخصوص و منحصر به خود را دارند.. همان ها که تمام ادکلن ها و برند هایشان را می شناسند..همان ها که طرفدار یک بوی خاص هستند.. همان ها که وقتی به طرفت می ایند از چند متری قبل از این که ببینیشان میشناسیشان.. می دانی؟ این ادم ها به چند دسته تقسیم میشوند ،ان هایی که عطر های سرد و خنک میزنند، ادم هایی که بوی تلخ یا تند را به ان ترجیح می دهند و ادم هایی که شیرینی بوی لباس هایشان از چند فرسخی به گوش میرسد.. اصلا اگر نظر من را بخواهی ، می گویم عطر ادم ها نماد شخصیت درونی انهاست.. یکی که مهربان تر و خونگرم تر است دوست دارد بو های شیرین بدهد .. همان هایی که لباس های زرد و نارنجی و گرم می پوشند ،همان هایی که پاییز را از دیگر فصل ها بیشتر دوست دارند و ان را نه با غم که با عشق می گذرانند . همان ها که با قهقهه و لبخند های گرم و طولانیشان دلت را گرم می کند و تو را یاد درخت های پرتقال می اندازد.. ادم هایی که بو های تلخ و تند را دوست دارند شبیه شب هستند تاریک تاریک .. اما کافیست به انها نزدیک بشوی ان وقت میشوی ماه شبشان.. من این ادم ها را اغلب در کافه های دنج دنج و خلوت می بینم ، همان کافه هایی که کفشان را چوب های قهوه ای پر رنگ پوشانده است.. همان کافه هایی که صدای موزیک ارام و کوئنیشان تو را یاد جدایی و غم هایت می اندازد..همان ها که بوی عود میدهند.. این ادم ها اغلب ترک نمیشوند ترک میکنند و بعد پناه می اورند به کافه هایشان..عینک فریم مشکیشان را با کت و شال بربریشان ست می کنند و لباس های چهار خانه ی کرم و قهوه ای می پوشند و پادشاه فصل هایشان نه پاییز که زمستان است.. این ادم ها غم را دوست دارند،ذاتا دوست دارند..اصلا شده تا به حال فکر کرده باشی چرا اغلب هنرمندان عضو ثابت این کافه ها هستند؟ جوابش ساده است.. ان ها غم و ژستس را دوست دارند.. غم که نباشد الگوی هنرمند بودنشان زیر سوال میرود اصلا..

من اما ادم های صاحب بو های سرد و خنک را بیشتر دوست دارم.. همان هایی که متعادل تر از دیگران هستند ، همان ها که غم و شادی را به نسبت مساوی روی کفه ی ترازویشان دارند.. همان ها که هم طرفدار بوی پرتقال هستند، هم عضو کافه های دنج و خلوت.. ابن ادم ها تو را یاد خوردن میلک شیک سرد در مردادی گرم گرم می اندازند..اما قضیه از جایی رنگ تراژدی به خودش میگیرد که بو ها با خاطرات ما ادم ها رابطه ی مستفیم دارند.. که بو ها تو را پرت میکنند وسط خاطرات.. فکر کن بعد از سالها با دوستانت وارد یک باغ درخت هلو میشوی و بوی درخت های هلو تا ته وجودت را پر میکند.. که هی پشت سر هم بو میکنی ، که هی هوای اشنای انجا را وارد ریه هایت میکنی و یاد پدر بزرگی می افتی که دیگر نیست.. که زیر خروار ها خاک سالهاست که ارام خوابیده است.. ناگهان با بچه هایت واردد یک خانه ی قدیمی میشوی و بوی عطر چای دارچین و هل پرتت میکند به خانه ی مادربزرگ به ایوان قدیمیش که همیشه ی خدا بساط چای دارچینش روی ان سماور قدیمی و قوری گل صورتی اش برقرار بود..

اما می دانی؟ بو ها تو را همین طور ساده رها نمی کنند..فرض کن عاشق کسی بوده ای و با او روزگاری داشته ای..کسی که به هزار زحمت و زور فراموشش کرده ای.. کسی که عکس هایش یادگاری هایش نامه هایش را سوزانده ای.. حتی با افرادی که او را میشناختند قطع رابطه کرده ای سالهای عمرت را برای فراموشیش بر باد داده ای.. شوخی که نیست.. سالهای رفته یعنی: تار های سفید و خسته ات لا به لای مو های سیاه.. سالهای رفته یعنی قرص هایی که روز به روز بیشتر و بیشتر میشوند.. سالهای رفته یعنی: البوم هایی که روز به روز بیشتر میشوند و ادم هایی که روز به روز دور تر از تو.. حالا فرض کن یک روز زمستانی ، وقتی شال و کلاهت را روی سرت کرده ای، پالتوی گرمت را دور خودت پیچیده ای با عجله  از یک خیابانی شلوغ رد می شوی که ناگهان بوی یک اشنا تو را پرت میکند به سالهایی که دیگر نیست.. به ادمی جا مانده در ان سالها.. سرت را بی اختیار می چرخانی..جستجو میکنی ، با قلبی پر تپش جستجو میکنی و نمیابی ان اشنا را .. هرگز نمیابی..و خاظرات لا بلای ادم های در ان خیابان چلوی چشم هایت رژه میروند و می خواهی ادم ان بو را اما نمیابی..

عطر ها عاقبت یک روز یک جا تو را غافلگیر میکنند و  عطر ها خیانت خودشان را به ادم ها می کنند..

خاصیت عطر ها همین است..


 
شاید تو هم انجا بودی....
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

 

شاید تو هم انجا بودی، همان شب  سرد زمستانی..

همان شبی که اسمان یک ریز می بارید و غصه هایش را خالی می کرد.. همان شبی که رد برف های سفید و دست نخورده روی نیمکت های سنگی ان خیابان سرد تاریک لعننتی سنگینی میکرد. همان خیابان را میگویم.. همان خیابانی که سر چهارراهش یک چراغ قرمز همیشه خاموش بود.. همان چراغی که هیچ وقت خدا از ان استفاده ای نمیشد چون هرگز رنگ عبور ماشینی را به خودش ندید.. شاید تو هم انجا بودی و دیدی که چطور با ترس و دلهره خودم را به ایستگاه قطار رساندم.. همان ایستگاه که روبروی ان خیابان تاریک بود.. همان ایستگاه ی که صدای سوت هیچ قطاری تو را به خودت نمی اورد..همان ایستگاهی که تا چشم کار میکرد سفید سفید بود و پوشیده از برف.. ایستگاهی که تنها ساکنینش من و کلاغ سیاه نشسته بر ان درخت پیر و تناور بودیم..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی.. که چطور کاپشن گرم خز و پشمیم را محکم و سفت دور خودم پیچیدم.. که چطور دستکش های چرم قهوه ایم را در دست هایم کردم.. که چطور شال گردن بافت درشتم را روی صورت یخ زده ام سفت کردم.. سفت کردم تا سرمای سوزناک و باد وحشی تا عمق جانم نفوذ نکند..که چطور کلاه ضخیمم را روی سرم گذاشتم و یادم رفت تار های مو های نارنجی بیرون امده از کلاهم را در ان سرما نجات دهم و دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که بوت های بلندم حریف سرمایی که قصد تجاوز به پاهایم را داشت نشد..

شاید تو هم انجا بودی.. همان موقع که ترسیده بودم .. که اب دهانم را هر چند ثانیه یک بار به زحمت قورت میدادم.. همان مقع که دلم هری ریخت از ان ایستگاه متروک پوشیده از برف..از کلاغ سیاه لالی که نمی دانستم من از او می ترسم یا او از من.. درست راس ساعت سه نیمه شب..... همان موقع که چشم هایم را هر چند لحظه یک بار از ترس میبستم که مبادا با چیز ترسناکی روبرو شوم، بعد دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که چطور با ترس و دلهره به ارامی پلک هایم را باز کردم.. پلک هایم را باز کردم و جوری ارام ارام اول به چپ و بعد به راست نگاه کردم که گردنم یک درجه هم کج نشود.. که یعنی ترسیده بودم، که یعنی ژانر ان لحطه هایم وحشت بود..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی که صدای سوت قطار بالاخره به گوش رسید.. که یعنی خیالت راحت باشد، چبزی نیست.. همه چیز تمام شد.. که یعنی مسیر را درست امده ام و تا چند ساعت دیگر توی خانه دور شومینه جمع میشویم ، فنجان های قهوه یمان را در دست میگیریم و هر هر میخندیم. میخندیم به من.. به منی که فکر میکردم برای همیشه گم شده ام، به منی ک اب دهانم را هر ثاتیه هزار بار قورت میدادم.. به منی که از کلاغ پیر روی سیم هم ترسیده بودم..

شاید تو هم انجا بودی و دیدی که  چطور قطار جلوی پاهای ناباورم ایستاد..

که خودم را تند به داخل قطار پرتاب کردم.. و تعجب کردی .. تعجب کردی که ابن قطار چقدررررر ساکت است .. تعجب کردی که تک تک مسافر های ا این قطار بیدارند ان هم ساعت سه نیه شب و مستقیم را نگاه می کنند و به تو هیچ توجهی نشان نمیدهند..

تعجب کردی که هیچ دختر عاشقی پنجره ها را ها نکرده تا از پشت شیشه ی بخار گرفته به مقصد نامعلومش چشم بدوزد.. که این قطار چرا حتی یک مسافر بچه هم ندارد.

شاید تو هم انجا بودی و دیدی .. که کنار ان مرد قد بلند نشستم. همان مرد را می گویم، همان که به گمانم دکتر یا وکیل بود و این را از جدی بودنش فهمیدم میدانی که؟ هیچ مهندسی اینقدر جدی نیست چون طرف حسابش ادم ها نیستند و امان از ادم ها... همان مردی که بارانی بلند مشکی تنش بود و مستقیم را نگاه میکرد و در چهره اش رد هیچ اساسی دنبال نمی شد. همان مردی که روی صورتش رد ضخمی نه چندان کهنه خود نمایی می کردد.. هان مردی که سی ساله میزد..همان که با خجالت و ترس به او گفتم : اقا چرا اینجتا هبچ کسی حرف نمیزند؟ چقدررررر این قطار و ادم هایش عجیب و غریبند.. راستش را بگویم؟ اولش اصلا به روی خودش هم نیاورد که مرا دیده.. بعد به شانه اش زدم و گفتم اقا چرا جوابم را نمیدهید؟  شاید تو هم انجا بودی و دیدی که بالاخره مرد برگشت و به چشم های ناباورم نگاه کرد و با صدایی که جنس غمش مشهود بود و ارام بود و زیر به او گفتم: این قطار و مسافر هایش جوری ادم را میترسانند که فکر میکنی مرده ای و دیدی خودت با چشم های خودت دیدی که مرد صورتش را به گوش هایم نزدیک کرد و گفت: احمق ما مرده ایم..