ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

امریکا را دوست دارم، امریکایی ها را بیشتر.. خب مقدمه ام بیشتر شبیه این بود که بخواهم در یک کنفرانس مطبوعاتی که مخاطبینم را دانشجوهای ترم اول و دوم تشکیل میدهند در حالی که بطری اب معدنیم را کمی به طرف جلو هل میدهم و مقنعه ام را محجبه تر مکینم یک مقاله در وصف تو را دوست دارم، با تو بودن را بیشتر، بنویسم. اما نه سخت در اشتباهید چرا که، این بار میخواهم درباره ی خود امریکا صحبت کنم بله، آمریکا. پس لطفا برای چند دقیقه شعار های مرگ بر آمریکا چرا نداریم ریکا هایتان را کنار بگذارید و عینک های سه بعدیتان را روی صورتتان بگذارید و از همین تریبون با من در این سفر جذاب همراه شوید. ( نفر سوم زیر عینک قایمکی نیگا نکن حواسم هست) خب، فرض کنید که در یک عصر به شدت گرم تابستانی وقتی خورشید، اوج سوزان روشن بودنش را به رختان میکشد و البته هر چند دقیقه یک بار یک نسیم خنک به تنتان میوزد و سرود منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست سر میدهد. یک شلوارک کوتاه جین و تاپی دو بنده ترجیحا قرمز به تن دارید و بعد به کنار ساحل میرسید ( بله فرض میکنم شما یک خانوم هستید و اگر هم نیستید پس لطفا، همان یک ذره لباس را هم در تن خودتان فرض نکنید یک شلوارک جی جی کلاب دلفینی، ترجیجا قرمز یا سورمه ای کافیست) حالا فرض کنید، یک کودک کوچک با یه شورت بتمن کنار بستنی فروش مهربان با کلاه کج ایستاده است و بستنی متریش را لیس میزند و البته هر از گاهی برای کودک بی بستنی سمت دیگر که با ماشین اسباب بازیش حرکات نمایشی روی شن های ساحل انجام میدهد زبانش را دراز میکند و قاه قاه میخندند.. بعد در حالی که مادر کودک بی تربیت تر، دارد روی شن های ساحل کنار کیف هرمس اصل زرد رنگش افتاب میگیرد پدرش اغوشش را به سمت فرزندش باز میکند و میگوید هی بیبی کام ان ( با همان لبخند کشدار از شرق تا غرب معروف امریکایی ها) حالا دوست دارم تخیلتان را قوی تر کنید و در پس زمینه ی صحنه مردی را تصور کنید که مدیر یکی از بزرگترین کمپانی های امریکاست اما در همان ساحل با تی شرت زرد رنگ و شلوارک قرمز در حالی که ادامسش را باد کرده دست در جیب و بیخیال و سوت زنان از انجا رد می شود برای کودک مهربان بی بستنیمان شکلک کاپیتان جک اسپارو در میاورد. خوشتان امد نه؟ راستش من برای این صحنه دلم طوری غنج میرود که انگار در پنج سالگی توی مشهد باشم و ان شی رنگی رنگی که هنوز هم اسمش را نمیدانم و دست خادمین حرم است را هی روی صورت من بیندازند و خنکم شود ( بله متاسفانه سقف تفریحات ما در ایران بسیار اندک است و چیزی بیشتر از این نتوانست در ذهن بی تفریحم مرا در ان سالها به هیجان بیاورد) اگر بخواهم بین رنگ های روی زمین یک رنگ را به امریکا اختصاص بدهم بی گمان رنگین کمان را انتخاب میکنم. یک رنگ بودن بدون شک اجحاف در حق این دوست نازنین و دشمن قدیمیان خواهد بود! اما ماجرا وقتی عمیق تر میشود که یکی از بزرگترین کمبود های من در زندگی کمبود فحش های امریکاییست.. بله در زندگی من عوضی و برو گم شو و حرف نزن حق مطلب را به خوبی ادا نمیکنند، راستش بیشتر از ان ترجیحم این است که به دختری که به ادم متلک می اندازد و انگار نه انگار که هم جنس من است با صدای بلند بگویم هی بیچچچچچ شاااااتتت اپ ( لطفا چ و الف کشیده ادا شود) وقتی در زندگی به هر دری میزنم و دستم به هیچ جا بند نیست روزی هزار بار به دنیای مزخرفم بگویم فاکککک یو فاککککک یووو فااااااک! یا وقتی کاری را که میتوانستم انجام دهم و خراب کاری کرده ام محکم و عصبانی بگویم شتتت بله راستش جای خالی بیچ و شات اپ و فاک و شت در زندگی من بدجورى خودنمایی میکند .. از بحث فحش که بگذریم باید وارد قلب بشویم راستش برای من ای لاو یو با دوستِ دارم یکی نیست.. از نظر من ای لا یو ساده تر است. بی غل و غش تر است انگار که از ته دل امده باشد برای من شنیدن ای لاو یو هانی همانقدر لذت بخش است که میخوامت خره ( و بهتر است بدانید که دوست دارم عزیز است و میخوامت خره عزیز تر) خیابان های رنگی و بارانی امریکا. کارناوال ها و جشن های مرگبار و دوست داشتنی ان، صورت تقریبا بی ارایش دختران و موهای رها در باد و جمع شده ی گوجه ای ان ها حسرت های منند.. والت دیزنیِ محبوب من، برند های دوست داشتنی من، ساحل های رنگا رنگ ان، مزرعه های اصیل و ناب و بکرش چیز هایی هستند که متاسفانه مورد علاقه ترین مکان های منند بیایید با خودمان صادق باشیم امربکایی ها به کانون خانواده بیشتر اهمیت میدهند یا ما؟ اوه نه اینطوری به من نگاه نکنید باور کنید انها.. سالهاست که خانواده در ذهن ان ها زیباترین چیز جهان است راستش اسانس عشق در جای جای خانواده های ان ها هر لحظه پخش میشود.. بله، باید به کمپانی شنل زنگ بزنم و از ان ها خواهش کنم یک عطر بسازند که بوی خیابان ها و پارک های ابی وساحل های افتابی و قهقهه های از ته دل و بستنی های خوش طعم و مک دونالد و استیک بدهد .

راستش باید به ان ها بگویم عطر انتخابیم بوی امریکا بدهد..


 
 
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳٠  کلمات کلیدی:
تا به حال به نفر اول بودن فکر کرده اید؟ به این که در هر چیزی شما اولین کسی باشید که ان را کشف کرده اید؟  به اولین نفری که طعم بی نظیر پیتزا را زیر دندان هایش مزه مزه کرد و یا اولین نفری که کباب برگ یا بره کباب را  با شراب ناب فرانسوی نوش جان نمود چه ؟ 
به نفر اولی که بستنی های قیفی را لیس زد و طعم بی نظیر لیس زدن را با یک بستنی فوق العاده زیر دهانش لمس کرد چه؟ یا به اولین نفری که ساعت سه صبح زیر نور بی نظیر ماه و اسمان ابیِ دریا کنار یارش اتش روشن کرد و با هم به صدای جیرجیرک ها گوش دادند و در اغوش هم فرو رفتند؟   بله واقعیت این است که نفر اول بودن همیشه و همه جا لذت بخش بوده است نفر اول بودن به معنای کشف است و ما انسان ها عاشق کاشف بودن، مگر این خود ما نبودیم که در کودکی اگر مثلا اولین نفری بودیم که در بازی قایم باشک کسی را پیدا میکردیم با خوشحالی بی حد و نصابی انگار که کریستوف کلمب باشیم و امریکا را کشف کرده ایم فریاد بر می اوردیم که پیداش کردم پیداش کردم. 
پس نفر اول بودن همیشه جذاب و دلچسب بوده است حالا میخواهم شمارا از جادوی زمان بی بهره نگذارم و از شما خواهش کنم که کمربند هایتان را محکم ببندید و با من روی صندلی های زمان بشینید، چرا که میخواهم شمارا  از خاطرات شیرین بستنی و کریسف کلمبیتان به دنیای تلخ بزرگسالی و شکست عشقی هایتان ببرم،  اوه نه صندلی هایتان تکان خورد؟ اتنشن اتنشن لازم نیست بترسید ( هاهاها کنان با یک کلاه جادوگری و جارویی کثیف و کهنه خوانده شود) بله سقوطی در کار نیست، سقوط ها را قبلا کرده ایم حالا فقط در یک چاله ی هوایی گیر افتاده ایم.. میخواهم چشم هایتان را ببندید و تنها برای چند ثانیه قیصر بازیش را در بیاورید و با خودتان صادق باشید و لوطی وار فکر کنید شما نفر چندم رابطه ی عاشقانه یتان بوده اید؟ نفر اول؟ نفر دوم؟ (نفر سوم و چهارم و.. بیخیال ادامه نمیدهیم چون اگر نفر وسط بوده اید متاسفانه کمی سرنوشت شما غم انگیز است و بیشتر نقش جاده را دارید)  یا نفر اخر؟ 
بله اگر توجه کرده باشید در ماجراهای عشقی، نفرِ اول بودن شیرین است..  معمولا عشاق سینه چاک حاضرند برای نفر اول رابطه شان جانشان را هم بدهند اولین فعل و انفعلات شیمایی بدنشان توسط نفر اول به جنبش در امده و انقلابی مخملین به عشقِ نفر اول در سلول های عاشق نگون بخت رخ داده است..  نفر اول در خوش بینانه ترین حالت اگر رابطه ای رخ بدهد، یعنی اولین بوسه ها،  اولین اغوش،  اولین دیدار ها و البته.. بله راستش اولین حسرت ها 
نفر اول کسی است که هرگز فراموش نمیشود و البته در کمتر وضعیتی تا ابد کنار ما قرار میگیرد اما به قول ان دیالوگ بی نظیرِ فیلم چهل سالگی احساس شیرینی است که تا ابد با ما خواهد ماند. 
راستش را بخواهید من فکر میکنم نفر اول را کمی زیادی بزرگ کرده ایم،  نفر اول کسی است که چه بخواهیم چه نه وارد زندگی ما میشود چرا که از جایی باید اغاز کنیم دیگر مگر نه؟  راستش اگر بخواهم فیلسوف شوم و یک نصیحت دوستانه به شما عزیزان بکنم که ان را در راس نصیحت های من قرار دهید،  باید بگویم اگر نفر اول هستید و بابت این جایگاه حسابی کیفتان کوک است، باید بگویم که متاسفانه سخت در اشتباهید، چون نفر اول بودن هیچ افتخاری ندارد بله درست است نفر دوم و سوم و به عبارت دیگر، نفرهایی که برای اسفالت شدن دهان شما عزیزان هم وارد زندگی عشقتان می شوند، سرنوشتی به مراتب غم انگیز تر از شما دارند. اما راستش میخواهم همه یمان با خودمان صادق باشیم و بپذیریم که هیچ چیزی به اندازه نفر اخر بودن حداقل در دنیای شیرین عشق زیبا و دل انگیز نیست..  تصور کنید کسی با عقل و دل و تاکید میکنم با هر دوی اینها شما را انتخاب کند و نفر اول را از یاد او ببرید نفر اولی که تنها اجبار و جبر شیمیایی بدن و هورمون ها او را انقدر برای ما کوه کرده بود، شدیدا معتقدم که عشق تنها یک بار اتفاق می افتد و این عشق لزوما نفر اول رابطه ی شما نخواهد بود مگر عشق های هزار سال از خودمان بزرگتر دبیرستانمان عشق هستند؟   بله درست است بیایید اعتراف کنیم که همه ی ما بیشتر از هر چیزی به پایان جاده می اندیشیم تا اغازش.. 
بیایید اعتراف کنیم که همه یمان در دلمان دوست داریم نقطه ای باشیم که کسی به ما میرسد و دوست نداشته باشد به نقطه ی دیگر مهاجرت کند
راستش نفر اخر بودن درست مثل این است که کسی راهی جاده ای خشک و بی اب و علف باشد و بداند که نهایتا در انتهای جاده  با خوش بینی تمام به همدان میرسد و ناگهان سر از هاوایی در می اورد..  با نفر اخر بودن عاشقمان را درست به این حس میرسانیم  که بخواهد تا ابد در انجا بماند هاوایی بودن
دلچسب هست، نیست؟

 
 
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

: ایا می دانستید که من از مشکل قلبی حاد رنج میبرم؟ بله درست است نمی دانستید چون راستش خودم هم نمیدانستم یعنی چیزی نبود که باید بدانم!! مادرم هم نمی داند.. پدر هم بی خبر است! به احتمال زیاد این راز یک رازِ بزرگ بین من و پزشک مهربانم باقی خواهد ماند ،چرا که من فقط روی کاغذ و ان هم بر روی یک گواهیِ با سخاوت مشکل قلبی دارم .. خب حتما اگر مرا میشناسید در حالی که کمی یا شاید بیشتر ناراحت شده اید با خودتان میگویید خب خره بیشتر توضیح بده( نمیگویم برایم گریه میکنید که باورم نمیشود اینقدر عزیز دلتان باشم و البته که ترجیحم این است که ابغوره هایتان را نیگه دارید برای انانکه برایتان ابلیمویی بگیرند حداقل) اما بله، کیپ کام بیبی... چون بیشتر توضیح میدهم و مشکل قلبیِ من بین خودم و پزشک و مربی تربیت بدنی دانشگاهم باقی خواهد ماند .. بله خب راستش من ادمی هستم که تحت هیچ شرایطی حتی با کمک کائناتِ دوست داشتنیش نمیتواند والیبال را یاد بگیرد و البته بی مصرف تر و بی معنی تر از این هم نمیتوانم چیزی را در دنیا بیایم.. مگر تربیت بدنی به چه کار من می اید که باید اینقدر جدی دستم را سپر کنم و ان توپ نسبتا سنگین را روی ساعد ظریف دست های نحیفم بیندازم.. بله دروغ نمیگویم بلکه کاملا مصلحتا تا پایان ترم مشکل قلبی دارم ، همانطوری که وقتی مصلحتا در یک روز بارانی در تاکسی ای که پیرمردِ مهربون تاکسی زرد داره گیر افتادم شوهر دار شدم ، تصور کنید در یک روز بارانی دربست بگیرید که از شر باقی مسافرین مهربانی که میخواهند بدن خودشان را به شما بچسبانند( فرض میکنم از روی مهربانیست و نه چیز دیگر و در لس انجلس زندگی میکنم) رهایی پیدا کنید و بعد ناگهان یک پیرمرد مهربان، اما بسیار پر حرف شمارا گیر بیندازد و هی پشت سر هم بگوید: دخترم شوهر کن شوهر در ایران مانند سقف است برای خانه و از انجایی که خدارا شکر همیشه به جای غر زدن با شرایط کنار امدن را انتخاب میکنم به پیرمرد گفتم :بله پدر جان شوهر دارم البته نامزد هستیم و بعد وقتی ردِ نگاه پیرمرد را روی دست چپم که جای خالیش بدجوری توی ذوقش زد را دنبال کردم، فورا دست چپم را بالا اوردم و با لبخندی کشدار و پهن از شمال تا جنوبِ دهانم تحویلش دادم و ناگهان گفتم البته فعلا جدا شده ایم و فکر نمیکنم با هم به سازش برسیم احمقانه است نه؟ اما نه!! راستش خیلی هم جذاب است و بسیار جذاب تر است وقتی کسی با شما همدردی میکند که ذره ای شمارا نمی شناسد. پیرمرد شروع به فحش های انچنانی به ان پسر بی لیاقت کرد و من درست مثل ان ایکون دهن اسفالت شده و چشم از حدقه در امده ی تلگرام به این فکر میکردم که اوهووو عجب بیشعوری هستم من!! طبعا شوهر نداشته ام نباید اینقدر مظلوم واقع شود .. اما ماجرا وقتی بدتر میشود که بعد در حین نوشتن این متن به موقعیت هایی فکر میکنم که دوست دارم برای غریبه هابازی کنم. مثلا به ده سال پیشی فکر میکنم که یک هفته به مدرسه نرفتم و بعد از یک هفته رویت شدن وقتی مدیر ها و ناظم های ترشیده یمان طوری که انگار جسدِ یک ادم فضایی را در پست ترین نقطه ی ایران پیدا کنند دورم را احاطه کردند و ادم فضاییکه من باشم ناگهان زنده شد و بر سرشان فریاد زد که مادر بزرگم مرددد چطور میتوانید اینقدر سنگدل باشید !! خب حتما حدس میزنید که موقعیت چه شد! ادم های سنگدلِ دو دقیقه ی پیشِ اطرافم درکثری از ثانیه تبدیل به ملانی هایی شدند که منِ اسکارلت سنگدل را احاطه کردند و تند تند بادم میزدند و یکی میگفت عزیزم الان حالت خوب است که ؟و دیگری میگفت به نظرم باید بری خونه الان زوده واسه کنار اومدن با این غم و بعد در حالی که مقنعه ی گشادم را سرم میکردم و خودم را از شرشان راحت میکردم میگفتم خوبم خوبم فقط من رو به حال خودم بذارید میخوام برم تو حیاط هوا بخورم و البته که توت های بهاریِ توی حیاط بزرگ دبیرستانم را به جای هوا میخوردم ، بعد ها یک روز در شهر خودم توریست میشدم ، یک روز اچ ای وی مثبت داشتم ، یک روز هم که وقتی با دختر داییم به یک فروشگاه رفتم و گفتند چه مامان خوشگل و جوونی دهانم را از شرق تا غرب باز کردم و گفتم البته من بیست و هفت سالمه فقط جوون موندم و با تحسینِ ادم غریبه های اطرافم مواجه شدم که راز جوانیم را پاشیدن پودر عشق و محبت و توجه از طرف همسرم برای انان اعلام میکردم. بله راستش من با غریبه ها در نقش هایی که دوست دارم ظاهر شوم ظاهر می شوم و با اشناهایم بسیار بی پرده هستم، اما همیشه اشناهایم فکر میکنند با ان ها با پرده و طبعا غریبه ها فکر میکنند با ان ها بی پرده ترینم و چه اشتباه غم انگیزی


 
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

اگر فردا اخرین روز زندگی من باشد و خدا ان بالا وجود داشته باشد و با اغوش از نظر من گرمش به استقبالم بیاید و در حالی که عصایش را روی اسمان میگذارد و خسته روی ان صندلی ابریش مینشیند از من بپرسد: ای بنده ی من پنج چیزِ من را در که در زمین از همه زیباتر یافتی چه بودند؟؟ 

بی گمان به او لبخند خواهم زد و فورا میگویم: 

خدایا در روی زمینت از ماه و دریا و باران و جاده و اغوش زیباتر ندیدم 

بعد به خدا نگاه میکنم که تصویر روزی را جلوی چشمانم می اورد که در ان جاده ی خیس بارانی وقتی ماه از همیشه درخشان تر بود دریای چشمانم باعث شد وسوسه ای را در تو زنده کنم که در من غرق شوی و بی تردید در اغوشم بگیری..

بعد بی گمان به او لبخند میزنم و میگویم خدایا مرا ببخش که زندگی را خوب درک نکردم 

بله در دنیایت هیچ چیزی را زیبا تر از عشق ندیدم... 


 
 
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٠  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

به جایی از زندگیم رسیده ام که مطلقا علاقه ای به ادم های گذشته ی زندگیم ندارم سر سوزنی.. به عکس هایشان نگاه میکنم، خط هایشان، یادگاری هایشان حتی! بعد بین رنگ سیاه و سفید تمامشان را سیاه سیاه میکنم و هر چه در عمق قلبم جستجویی میکنم جایی برایشان پیدا نمیکنم و یک نفر همچنان نه سفید نه سیاه که خاکستری برایم باقی میماند.. کسی که بک روز سبز ترین سبز جهان بود سبز ترین... ذره ای بهشان علاقه ای ندارم که کنارشان گذاشته ام شاید فکر کنند که چون تحملشان را ندارم، چون ممکن است حرفی بزنند که ناراحت شوم، چون زیادی عاشقشان هستم حتی به طرفشان نمیروم ! اما اشتباه میکننند. در من میل عجیبی به طغیان است رودی هستم که از سر وظیفه هم که شده دوست ندارم از مسیری که ان ها عبور می کنند عبور کنم، ترجیح میدهم مانند ابشاار ها، سقوط کنم اما محکم اما با صلابت اما رونده.. این روز ها میل عجیبی به رفتن در من بیداد میکند اما چیزی که مسلم است این است که هنوز هم بی رحمانه دوست دارم مرداب باشم.. مرداب باشم... مردابی که جنگل جان او مرا احاطه کرده باشد و در یک عصر بهاری بارانی نیلوفر های عشقش روی من عشقبازی کنند


 
خداحافظی ؛))
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

ادم وقتی جوان تر است خیلی خوب میتواند از کاه کوه بسازد،  اصللا متخصص کاه و کوه و اشک و ضجه و گریه است..  غمگین شدن و افسردگی ضجه زدن و تلاش کردن کار همیشگی اوست..  ادم وقتی جوان تر است سخت تر از دست میدهد ،  دیر تر از دست میدهد یعنی میدانی؟  تا لحظه ی اخر تمام تلاشش را میکند،  تمام تلاشش را میکند تا از دست ندهد تا با آخرین توان و نفسش ادم ها را نگه دارد،  در گیر و دار همین در میان باتلاق شنا کردن ها فراموش میکند که او عاشق تصویری قشنگ از گذشته ی ادم ها شده است با ان خاطرات زندگی میکند.  نفس میکشد.  گریه میکند چنگ میزد تا از دست ندهد،  بعد یک روز درست در یک نقطه ی حیرت انگیز متوجه میشود که دیگر از ادمی که او روزی عاشقش بوده خبری نیست،  تو عاشق ادمی بوده ای که عاشق در سرما و باران قدم زدن و بوسیدن است و حالا ان ادم عاشق در باران توی خانه ماندن و خیس نشدن است.  تو عاشق آدمی بوده ای که تورا تک گل زیبایش میداند و حالا او تورا یک انسان معمولی میداند،  تو عاشق ادمی بوده ای که بی شب بخیر گفتن به تو خوابش نمیبرده و حالا ان ادم پانزده روز ماه را بی یک سلام حالت چطوره؟  میگذراند 

بعد تر که نگاه میکنی میبینی تو عاشق ادم دیگری هستی و حالا دست در دست کسی دیگر داری زندگی را به خیال ان که این ادم همان ادم است سپری میکنی بعد ناگهان به خودت می ایی و درست مانند کسی که متوجه بشود حافظه اش را از دست داده و کسی تنها به خاطر شباهت خودش را یار تو جلوه میدهد با او زندگی میکرده ای 

ادم ها در یک نقطه در یک لحظه به بی تفاوتی کامل میرسند به جای دست و پا زدن فقط نگاه میکنند آدم ها در ان لحظه به یک نقطه میرسند

صفر مطلق...  و وای به حال کسی که عشق یک عاشق را از دست بدهد و اورا به صفر برساند..  صفر مطلق :)

پ.ن: خب توی پاورقی حرف برای گفتن زیاد دارم اول اینکه نیکولای ابی میگه که از نظر من بدترین قسمت رابطه ی عاطفی این نیست که طرف  رو دوست نداشته باشی حتی اینم میست که طرف دوست نداشته باشه فاجعه وقتیه که دیگه براتون فرقی نمیکنه که دوسش دارید یا نه دوستون داره یا نه! خب فک میکنم نیکولا قشنگ میگه.. دوم این که کاوه یغمایی قسمت اهنگای یکم دپ این روزای من شده و بقیش همش اهنگای شاد شده و دنس :)) نمیدونم چرا دو قطبی شدم این روزا اما خب نمیتونم بیخیال این اهنگای کاوه یغمایی بشم به خصوص بدرود و بیگانش که تو ذهنمن و خیال بیرون رفتنم ندارن :)متن بدرود رو میذارم ضمنا یه سری عکس اپلود میشه جهت اینکه یادم بمونه و جاشون محفوظ باشه و دلایل دیگه که بماند تا بعد

پ.ن دوم؛ من چند سال یک بار به بی حسب کامل وپشت کردن به خیلی چیزا و تغییرات اساسی در تمام زمینه های زندگیم میرسم :))) این رازیه که اینجا تقسیمش میکنم خب الان بعد از فکر میکنم چهار یا پنج سال این انقلاب به صورت کبیر اتفاق افتاده چون کوچیک موچیک بودن ولی این بدتر بود جدا :))) 

پ.ن سوم: مخاطبین خاموش من همیشه بیشتر از مخاطبای روشن بودن اون سه چارتا دوست ناشناسی که تو اینستا همیشه بهم ناشناس پی ام میدادن و خودشونو معرفی نکردن و یا مخاطبای همینجا که خصوصی و پرایویت نظر میدن :)) به عرضشون میرسونم که ممنونم ولی من هیچ تمایلی به این مخفی کاریا نداشتم و ندارم متنیم اینجا نوشته شده خیلیاش اصلا از خوندن یه وبلاگ دیگه به وجود اومده واقعا دوست داشتم جای اون ادم باشم حسمو بگم اصلا فکر نمیکنم نویسنده ام اخه،  فقط دوست دارم حسمو بگم اما خدمتتون عرض میکنم که من پس از بای بای عشقم فیسبوک که دیگه میمردم براش برای همیشه و وقتی میگم همیشه یعنی حتما همیشه :) با اینستا خداحافظی کردم ادمی که فیسبوکی بوده میاد اینستا مثل اینه که با یه ادم خیلی کامل رابطه ی عشق و عاشقی داشته میمیرده براش حالا ولش کرده رفته با یکی دیگه ولی نمیتونه اونو فراموشش کنه خب همین حکمو داشت حالاام ولش میکنم که نشون بدم که عشق اول من فیسبوک تو بهترین بودی ارررررره خودت میدونی من خطا کردم کع رفتم پی هوس دو روزه دنیا :))) کلا فیسبوک و اینستاگرام قشنگ ترین چیزای زندگیمو از من گرفتن و نمیذارم دیگه این اتفاق بیفته یعنی فعلا که تصمیمم اینه

پ.ن چهارم ؛ خب تصمیمات جدی برای اینده و این حرفاام گرفته شده دیگه فکر نمیکردم به روزی این تصمیمارو بگیرم ولی خب گرفته شد دیگه خداحافظی با خیلی چیزا و سلام به خیلی کارایی که باید بکنم

پ.ن پنجم: خب نگید چقدر حرف زد این اخرین مطلب این وبلاگ بود اخه،  یعنی ممکنه اگه یه روز خیلی هیجان داشتم بیام یه سر بزنم فعلا  ولی تصمیم به خداحافظیه اما اینجا اونقدر برام دغدغه نیست که بگم جدا نمیام یا میام :) از تمام دوستایی که منو همراهی کردن توی این چند سال بسیار بسیار مچکرم  اگه عمری شد و باز اومدم که میبینیم همو اگه هم نه که روزای خیلی قشنگی رو با هم سپری کردیم و از همتون بسیار سپاسگذارم 

پ.ن آخر: با تو بدرود اولین و اخرین یار..


 
نوشتنم نمی اید!
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

نوشتنم نمی اید..  یعنی راستش بد تر از ان فکر نوشتنم هم نمی اید به وبلاگ های خاک گرفته ی قدیم که سر میزنم میبینم میگویند : نوشتنشان نمی اید، دارند تمام تلاششان را میکنند اما نمی اید. ولی اگر راستش را بخواهید، من حتی فکر نوشتنم هم نمی اید..  از اینکه وبلاگ نویس های دوست داشتنیم مرا با صفحه ای به نام ادرس مورد نظر یافت نشد یا این وبلاگ وجود ندارد تنها گذاشته اند دلم گرفته،  خیلی هم گرفته..  بعد اهنگ ابی توی سرم هزار بار پخش میشود که روزای افتابی رو به روم نیار دلم گرفته..  دوست داشتم انالی هنوز هم بنویسد..  بلانش وبلاگش را نبندد یا بوی عود عطر ارل گری بیشتر بنویسد.  نمیشود نمیخواهم بفهمند که روز ها و ساعت ها به جای درس خواندن توی مهم ترین سال های زندگیم در وبلاگ ان ها پلاس بودم 

راستش را بگویم میدانم اینجا را هم دیگر کسی نمیخواند. شاهدش؟ همین امارگیر کنار وبلاگ که یک روز صد نفر را نشان میداد و حالا یک نفر!!  این یعنی همه کوچ کرده اند همه پرواز کرده اند و اندک کسانی هم که باقی مانده اند دلشان نیمخواد از کوچه ی من رد بشوند خب زور که نیست!  


 
قتل شب
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۳  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

هر شب بعد از اینکه تمام چراغ های خانه خاموش میشوند و همه به خواب میروند،  من میدانم که تنها بیدار این خانه من نیستم..  هر شب حضورشان را حس میکنم رد پاهای ریزشان را روی صفحه ی گوشیم با همین دو چشم خودم میبینم که خودشان را مانند یک جنازه ی خسته به گوشی من میرسانند.ان ها مسافرانی هستند که یک روز تمام گیج و منگ پس از یک تصادف سخت و از دست دادن حافظه ی قشنگشان بعد از یک تصادف نه چندان جدی راهی جاده ای میشوند که پناهگاه اخرشان پس از بیست و چهار ساعت خستگی و بی ابی صفحه ی گوشی من است..  اما درست در لحظه ای که اخرین جانشان را به صفحه ی گوشی من میرسانند نااگهان بن...هر شب با خودم عهد میبندم که این بار جانشان را نجات بدهم  که این بار قاتل ان نیمه ی بی رمق جانشان نباشم و نجات دهنده ای انسان باشم..اما باز هم نمیدانم چرا دستم در حال تایپ روی ان موجودات لعنتی ای میرود که خونشان یک سر سوزن هم نمیشود و روی گوشی من پخش میشوند..هر شب بیشتر از انکه به قاتل بودنم فکر کنم به جان انکه عذاب وجدانم کنارم باشد به این فکر میکنم که چرا خون ان موجودات لعنتی عاشق نور در تاریکی سیاه است؟  هر شب یک قتل روی صفحه ی گوشی من اتفاق می افتد که خون سیاهش تنها با یک انگشت دیگر برای لایک کردن خود شما از بین میرود..پ.ن: عزیزای دلم ممنونم که هنوز به من سر میزنید هنوز برای من کامنت میذارید نظراتو عمدا بشتم چون دیر به دیر میام شرمنده ی روی پر مهرتون نشم ممنونم که میپرسید چرا نیستم توی فیسبوک :)) که.خیلی وقته که اونجا نیستم و دیگه هم نمیام و زویا جان،  شقایق جان،  هدی جان،  بهدونه جان،  وبلاگ لیلای من وبلاگ عاشق کوهستان، زهرای عزیزم،  فاطمه ی مهربونم به وبلاگاتون سر میزنم ولی اکثرتون چرا دیگه نیستید :( هر جا هستید شاد و سلامت باشید 😘 به یادتون هستم 


 
← صفحه بعد