خداحافظی ؛))
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

ادم وقتی جوان تر است خیلی خوب میتواند از کاه کوه بسازد،  اصللا متخصص کاه و کوه و اشک و ضجه و گریه است..  غمگین شدن و افسردگی ضجه زدن و تلاش کردن کار همیشگی اوست..  ادم وقتی جوان تر است سخت تر از دست میدهد ،  دیر تر از دست میدهد یعنی میدانی؟  تا لحظه ی اخر تمام تلاشش را میکند،  تمام تلاشش را میکند تا از دست ندهد تا با آخرین توان و نفسش ادم ها را نگه دارد،  در گیر و دار همین در میان باتلاق شنا کردن ها فراموش میکند که او عاشق تصویری قشنگ از گذشته ی ادم ها شده است با ان خاطرات زندگی میکند.  نفس میکشد.  گریه میکند چنگ میزد تا از دست ندهد،  بعد یک روز درست در یک نقطه ی حیرت انگیز متوجه میشود که دیگر از ادمی که او روزی عاشقش بوده خبری نیست،  تو عاشق ادمی بوده ای که عاشق در سرما و باران قدم زدن و بوسیدن است و حالا ان ادم عاشق در باران توی خانه ماندن و خیس نشدن است.  تو عاشق آدمی بوده ای که تورا تک گل زیبایش میداند و حالا او تورا یک انسان معمولی میداند،  تو عاشق ادمی بوده ای که بی شب بخیر گفتن به تو خوابش نمیبرده و حالا ان ادم پانزده روز ماه را بی یک سلام حالت چطوره؟  میگذراند 

بعد تر که نگاه میکنی میبینی تو عاشق ادم دیگری هستی و حالا دست در دست کسی دیگر داری زندگی را به خیال ان که این ادم همان ادم است سپری میکنی بعد ناگهان به خودت می ایی و درست مانند کسی که متوجه بشود حافظه اش را از دست داده و کسی تنها به خاطر شباهت خودش را یار تو جلوه میدهد با او زندگی میکرده ای 

ادم ها در یک نقطه در یک لحظه به بی تفاوتی کامل میرسند به جای دست و پا زدن فقط نگاه میکنند آدم ها در ان لحظه به یک نقطه میرسند

صفر مطلق...  و وای به حال کسی که عشق یک عاشق را از دست بدهد و اورا به صفر برساند..  صفر مطلق :)

پ.ن: خب توی پاورقی حرف برای گفتن زیاد دارم اول اینکه نیکولای ابی میگه که از نظر من بدترین قسمت رابطه ی عاطفی این نیست که طرف  رو دوست نداشته باشی حتی اینم میست که طرف دوست نداشته باشه فاجعه وقتیه که دیگه براتون فرقی نمیکنه که دوسش دارید یا نه دوستون داره یا نه! خب فک میکنم نیکولا قشنگ میگه.. دوم این که کاوه یغمایی قسمت اهنگای یکم دپ این روزای من شده و بقیش همش اهنگای شاد شده و دنس :)) نمیدونم چرا دو قطبی شدم این روزا اما خب نمیتونم بیخیال این اهنگای کاوه یغمایی بشم به خصوص بدرود و بیگانش که تو ذهنمن و خیال بیرون رفتنم ندارن :)متن بدرود رو میذارم ضمنا یه سری عکس اپلود میشه جهت اینکه یادم بمونه و جاشون محفوظ باشه و دلایل دیگه که بماند تا بعد

پ.ن دوم؛ من چند سال یک بار به بی حسب کامل وپشت کردن به خیلی چیزا و تغییرات اساسی در تمام زمینه های زندگیم میرسم :))) این رازیه که اینجا تقسیمش میکنم خب الان بعد از فکر میکنم چهار یا پنج سال این انقلاب به صورت کبیر اتفاق افتاده چون کوچیک موچیک بودن ولی این بدتر بود جدا :))) 

پ.ن سوم: مخاطبین خاموش من همیشه بیشتر از مخاطبای روشن بودن اون سه چارتا دوست ناشناسی که تو اینستا همیشه بهم ناشناس پی ام میدادن و خودشونو معرفی نکردن و یا مخاطبای همینجا که خصوصی و پرایویت نظر میدن :)) به عرضشون میرسونم که ممنونم ولی من هیچ تمایلی به این مخفی کاریا نداشتم و ندارم متنیم اینجا نوشته شده خیلیاش اصلا از خوندن یه وبلاگ دیگه به وجود اومده واقعا دوست داشتم جای اون ادم باشم حسمو بگم اصلا فکر نمیکنم نویسنده ام اخه،  فقط دوست دارم حسمو بگم اما خدمتتون عرض میکنم که من پس از بای بای عشقم فیسبوک که دیگه میمردم براش برای همیشه و وقتی میگم همیشه یعنی حتما همیشه :) با اینستا خداحافظی کردم ادمی که فیسبوکی بوده میاد اینستا مثل اینه که با یه ادم خیلی کامل رابطه ی عشق و عاشقی داشته میمیرده براش حالا ولش کرده رفته با یکی دیگه ولی نمیتونه اونو فراموشش کنه خب همین حکمو داشت حالاام ولش میکنم که نشون بدم که عشق اول من فیسبوک تو بهترین بودی ارررررره خودت میدونی من خطا کردم کع رفتم پی هوس دو روزه دنیا :))) کلا فیسبوک و اینستاگرام قشنگ ترین چیزای زندگیمو از من گرفتن و نمیذارم دیگه این اتفاق بیفته یعنی فعلا که تصمیمم اینه

پ.ن چهارم ؛ خب تصمیمات جدی برای اینده و این حرفاام گرفته شده دیگه فکر نمیکردم به روزی این تصمیمارو بگیرم ولی خب گرفته شد دیگه خداحافظی با خیلی چیزا و سلام به خیلی کارایی که باید بکنم

پ.ن پنجم: خب نگید چقدر حرف زد این اخرین مطلب این وبلاگ بود اخه،  یعنی ممکنه اگه یه روز خیلی هیجان داشتم بیام یه سر بزنم فعلا  ولی تصمیم به خداحافظیه اما اینجا اونقدر برام دغدغه نیست که بگم جدا نمیام یا میام :) از تمام دوستایی که منو همراهی کردن توی این چند سال بسیار بسیار مچکرم  اگه عمری شد و باز اومدم که میبینیم همو اگه هم نه که روزای خیلی قشنگی رو با هم سپری کردیم و از همتون بسیار سپاسگذارم 

پ.ن آخر: با تو بدرود اولین و اخرین یار..


 
نوشتنم نمی اید!
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸  کلمات کلیدی:

نوشتنم نمی اید..  یعنی راستش بد تر از ان فکر نوشتنم هم نمی اید به وبلاگ های خاک گرفته ی قدیم که سر میزنم میبینم میگویند : نوشتنشان نمی اید، دارند تمام تلاششان را میکنند اما نمی اید. ولی اگر راستش را بخواهید، من حتی فکر نوشتنم هم نمی اید..  از اینکه وبلاگ نویس های دوست داشتنیم مرا با صفحه ای به نام ادرس مورد نظر یافت نشد یا این وبلاگ وجود ندارد تنها گذاشته اند دلم گرفته،  خیلی هم گرفته..  بعد اهنگ ابی توی سرم هزار بار پخش میشود که روزای افتابی رو به روم نیار دلم گرفته..  دوست داشتم انالی هنوز هم بنویسد..  بلانش وبلاگش را نبندد یا بوی عود عطر ارل گری بیشتر بنویسد.  نمیشود نمیخواهم بفهمند که روز ها و ساعت ها به جای درس خواندن توی مهم ترین سال های زندگیم در وبلاگ ان ها پلاس بودم 

راستش را بگویم میدانم اینجا را هم دیگر کسی نمیخواند. شاهدش؟ همین امارگیر کنار وبلاگ که یک روز صد نفر را نشان میداد و حالا یک نفر!!  این یعنی همه کوچ کرده اند همه پرواز کرده اند و اندک کسانی هم که باقی مانده اند دلشان نیمخواد از کوچه ی من رد بشوند خب زور که نیست!  


 
قتل شب
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۳  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

هر شب بعد از اینکه تمام چراغ های خانه خاموش میشوند و همه به خواب میروند،  من میدانم که تنها بیدار این خانه من نیستم..  هر شب حضورشان را حس میکنم رد پاهای ریزشان را روی صفحه ی گوشیم با همین دو چشم خودم میبینم که خودشان را مانند یک جنازه ی خسته به گوشی من میرسانند.ان ها مسافرانی هستند که یک روز تمام گیج و منگ پس از یک تصادف سخت و از دست دادن حافظه ی قشنگشان بعد از یک تصادف نه چندان جدی راهی جاده ای میشوند که پناهگاه اخرشان پس از بیست و چهار ساعت خستگی و بی ابی صفحه ی گوشی من است..  اما درست در لحظه ای که اخرین جانشان را به صفحه ی گوشی من میرسانند نااگهان بن...هر شب با خودم عهد میبندم که این بار جانشان را نجات بدهم  که این بار قاتل ان نیمه ی بی رمق جانشان نباشم و نجات دهنده ای انسان باشم..اما باز هم نمیدانم چرا دستم در حال تایپ روی ان موجودات لعنتی ای میرود که خونشان یک سر سوزن هم نمیشود و روی گوشی من پخش میشوند..هر شب بیشتر از انکه به قاتل بودنم فکر کنم به جان انکه عذاب وجدانم کنارم باشد به این فکر میکنم که چرا خون ان موجودات لعنتی عاشق نور در تاریکی سیاه است؟  هر شب یک قتل روی صفحه ی گوشی من اتفاق می افتد که خون سیاهش تنها با یک انگشت دیگر برای لایک کردن خود شما از بین میرود..پ.ن: عزیزای دلم ممنونم که هنوز به من سر میزنید هنوز برای من کامنت میذارید نظراتو عمدا بشتم چون دیر به دیر میام شرمنده ی روی پر مهرتون نشم ممنونم که میپرسید چرا نیستم توی فیسبوک :)) که.خیلی وقته که اونجا نیستم و دیگه هم نمیام و زویا جان،  شقایق جان،  هدی جان،  بهدونه جان،  وبلاگ لیلای من وبلاگ عاشق کوهستان، زهرای عزیزم،  فاطمه ی مهربونم به وبلاگاتون سر میزنم ولی اکثرتون چرا دیگه نیستید :( هر جا هستید شاد و سلامت باشید 😘 به یادتون هستم 


 
rosmary,s baby
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٤  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

Darling when i was little I picked up a flower and put it in a vase.after a few days, it died.. I asked my mom why and she said: you can't force a flower to thriv somewhere it doesn't belong to.and now i have realized that people are like that too babe you said me i head in the clouds but you know me i am impulsive.. I wanted to share just my best feelings with u to see u happy every day every hour every minute, every time .. I really live with your smile and u couldn't undrestand it at all. but i have realized we can't change somethings,, i have to prepare myself for the worst not to be surprise by you you abandoned me on that rainy day in March and i would finish u in this sunny day in june at least i tried and did my part now you can go anywhere that you loved and i can fly with a content heart the fact is that we met at the wrong time. that's what keep telling myself anyway.. may one day years from now we'll meet in a coffee shop in a far way city somewhere and we could give it another shot but now i can't arrange you're being to fly.. #rosmarys_baby#roman polanski


 
افسوس چرا؟ خودت مقصر بودی ..
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٧  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

 

وقتی رفتی نه به این فکر میکردم که حالا بعد از این وقتی احساس ضعف میکنم، چه کسی با فشار دادن دست های محکم  مردانه اش در دست های بی قرارم دست هایم را فشار میدهد... ،

نه به این فکر میکردم که از حالا به بعد چه کسی لب هایش سی دقیقه ی تمام روی لب هایت قفل میشود و بوسه ی جانانه از ان ها میگیرد...

 وقتی میرفتی نه به این فکر میکردم که مقصر بودی

 نه سودای این را داشتم که با اشک و گریه و زاری تو را به خانه ی قبلت برگردانم..

 از وقتی که رفته ای اما هر شب خواب همان شب را میبینم, شبی که بعد از ان سکوت همیشگیت توی ان غروب مهر وقتی غروب را با هم تماشا میکردیم تویی که تنها با خودت درد دل هایت را میکردی سکوتت را شکستی و به چشم هایم نگاه کردی و گفتی خوب نیستی و من این من احمق به جای انکه بگویم چرا؟ به جای انکه دستت را در دست هایم بگیرم یا توی اغوشم که دوستش داشتی و هیچ وقت پیشقدم نشدم برای در اغوش گرفتنت بلند شدم و گفتم دیر شد بر نمیگردیم؟  وقتی رفتی فهمیدم من تو را نه در ان روز طوفانی ااسفندی که در ان غروب برگ ریزان بی مهر  مهر ماهی برای همیشه از دست دادم....  تو را که شاید تنها با یک عزیزم من از تمام غم هایت نجات پیدا میکردی...  تنها یک عزیزم..

پ.ن: برای ترک شده هایی که عاشق نه از روی دوست نداشتنشان بلکه برای درک نکردنشان ان ها را ترک کردند.  برای معشوقه هایی که حسرت تکرار یک لحظه و جبران ان دیوانه کننده ترین حس ممکنشان شده است


 
I love u
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

 

خب میدونی تمام قصه از جایی شروع شد که عروسک محبوبم که عاشقش بودم و بابام بعد از یه ماموریت طولانی از یه جای دور برام اورده بودش پاش شکست..  من اعتراف میکنم عاشق اون عروسکم بودم... اون عروسک یه عروسک خیلی معمولی بود موهای بلوند و لبای باریک و چشمای ابی ای که اون روزا تو همه ی عروسکا پیدا میشد با لباسای صورتی ناز که نشسته بود و یه جا رو نیگا میکرد و همیشه میخندید و وقتی به قلبش فشار میاوردم میگفت ای لاو یو ..من عروسکای از اون بهترم داشتم مثلا اون عروسک هندیه که کلی گرون بود و میرقصید و میخوند یا اون عروسک باربیا که خاله بهم هدیه داده بود یا حتی اون عروسک لباس ابیه که با مامان از کرمانشاه خریده بودیم اما خب میدونی اون عروسک برام یه حکم دیگه ای رو داشت بابام رفته بود ماموریت و تو اون همه شلوغی وقت گذاشته بود و فقط و فقط واسه من رفته بود مرکز خرید و اون عروسک و با سلیقه ی خودش خریده بود به عشق من برای من با سلیقه ی خودش تازه اصن میدونی هدیه از طرف باباها همیشه دلچسبتره چون مامانا بیشتر میخرن برات این چیزارو شب ساعت سه رسید و پریدم بغلش عروسکو بهم داد و یه ماچ مهربون پدرونه از پیشونیم کرد اخ که چه چسبید اون ماچ واسه منه چهار پنج ساله.. 

خلاصه که همه چیز داشت خوب پیش میرفت و من مطمئن بودم هیچ وقت که نمیذارم این عروسکم از کنارم تکون بخوره هیچ تاره وقتی دوستام میگفتن بذار ماام با عروسکت بازی کنیم یه جوری با اخم نگاشون میکردم که میفهمیدن ارررره از حدشون فراتر رفتن که یعنی این یکی با بقیه فرق داره..تا اینکه روزها گذشت و یه روز وقتی حواسم نبود پای عروسکم بدجوری شکست با همین پاهای خودم رفتم روی دوتا پاش هیچی نگفت ساکت ساکت بود اما دیگه نمیگفت ای لاو یو فهمیدم ناراحته واسه اولین بار تو عمرم واسه یه عروسک گریه کردم با جون و دلم گریه کردم اخه میدونی ؟ اون هدیه از طرف بابام بود .. اخرای شب بود که بازم بهم گفت ای لاو یو یعنی که بخشیدمت..اخ که چه حالی میکردم من ..تازه بدتر از اون کلی خاطره باهاش ساخته بودم همش روز اشناییمون با عروسکم روزایی که میبردم قایمش میکردم تا هیشکی نزدیکش نشه روزایی که برام خاص ترین بود و یادم میومد اما خب بعد از ماجرای پا شکستن راستش همیشه به نظرم عروسکم یه چیزیش کم بود هی به خودم میگفتم نه اون یه عروسک کامله هیچ اتفاقیم نیفتاده براش اما نمیتونستم خودمو گول بزنم  اولش نمیخواستم قبول کنم اون عروسک کهنه شده خیییییلی کهنه راستش لباساش قدیمی شده بودن صورتیش چرک شده بود عروسک از اون قشنگ تر کلی تو بازار اومده بود تازه دیگه به هر کجای بدنش میزدی میگفت ای لاو یو قاطی کرده بود تفریحم این شده بود که یه سیلی بزنم تو صورتش اخه دوبار پشت سرهم میگفت ای لاو یو ای لاو یو راستشهمه میگفتن بابا این همه عروسک ولی با لج بازی تمااااام بردم گذاشتمش رو میز روبروی تختم هرشب نگاش میکردم با غم با غم با غم خیلی زیاد تا اینکه یه روز ترجیح دادم اونو بندازم یه جای خییییییلی دور احساس کردم این حق منه که یه عروسک قشنگ تر داشته باشم یه عروسک امروزی تر و سالم و خوشگل.. دیگه تصمیممو گرفته بودم باید مینداختم یه جای خیلی دور این عروسک قدیمی رو..  اما میدونی شب اخر دست و دلم بسته شده بود خداحافظی سخت بود و پای رفتن نداشتم واسه اخرین بار رفتم قلبشو فشار دادم که یه بار دیگه بگه ای لاو یو تا ببخشمش تا بازم بشه عروسک عروسکام اما هیچی نگفت میدونی ساکت ساکت شده بود اونقدر لجم گرفت که یادم رفت خودم قبلا اونقدر قلبشو فشار دااده بودم که طفلی خفه شده بود ..اما خب تصمیمو گرفتم من نمیتونستم با عروسکی که پاهاشو شکونده بودم به موهاش نرسیده بودم و کلی گذاشته بودم پیر و کهنه بشه دوست خوبی باشم نه در شان من بود داشتن همچین عروسکی نه راستش کارایی که باهاش کرده بودمو اون یادش میرفت از هر طرفی که نگاه میکردم خداحافظی کار عاقلانه تری بود واسه همینم واسه همیشه کشتمش و گذاشتمش کنار و رفتم سراغ عروسکای بعدی هرروز یه عروسک تازه میخریدم یکیشون موهاش شرابی بود اون یکی بلوند یکی عربی میرقصید اون یکی تانگو تمام عروسکای باربی رو امتحان کرده بودم حتی سارا و دارا اما بالاخره از همشون خسته شدم اما هیچ وقت اون عروسک یادم نمیرفت میدونی اون عروسک با تمام عروسکای دنیا برام فرق داشت هنوزم اخر شب به جای مرور خاطراتم با عروسکای جدیدم یه صدایی تو گوشم میپیچید که میگفت ای لاو یو ..صدای یه عروسک مو بلوند پیرهن صورتی با لبای همیشه خندون..بعدا دلم براش تنگ شد خیلی خیلی خیلی زییییییاد تنگ شد حالا دیگه بیست سالم شده بود حالا دیگه میدونستم مطمئن بودم هیچ عروسکی اون عروسک ساده ی مهربونم نمیشد که حتی با اینکه میزدمش همیشه بهم میگفت ای لاو یو رفتم پیش امااااا هر جارو گشتم پیداش نکردم همه جارو گشتم همه جاااااارو اما دیر شده بود خیلی دیر.اون واسه همیشه رفته بود... ولی میدونی؟ عروسکم با تمام بی معرفتیام یه درسو خیلی خوب بهم یاد داد حالا میفهمیدم چرا هرچی بیشتر منو اذیت میکردی فقط یک کلمه بیشتر نداشتم که بهت بگم ، یه کلمه ی تلخ که از اعماق وجودم میومد :ای لاو یو 


 
برای کسی که جرات وداع را با او داشتی..
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٥  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

دست هایت را گرفتم تا فراموش نکنم روزی گرمای دست هایت ارام بخش جان و روح من بودند 

بند های کتانی های نقره ای و فیروزه ایت را محکم بستم تا در رفتنت هیچ تردیدی نکنی

که نکند خیال کنی پشیمان میشوم از رفتنت که نکند بغض و 

تردید را از ارام و شل بستن بند های کفش هایت در من بخوانی

وقت رفتنت کاسه ی ابی پشت سرت نریختم ، نه .. حتی یک قطره اب را هم نقش زمین نکردم و در صورت غرق اشکت نگاه نکردم 

اب نریختم تا خیال برگشتن به سرت نزند ، تا روزی هزار بار با خودت نگویی حالا که اب ریخته منتظر است ، چشم به راه است 

تا دلت نسوزد برای کسی که جرأت وداع کردن با او را داشتی تا بفهمی، تا یاد بگیری  که هر وقت دلت خواست میتوانی یروی اما دیگر حق بازگشتن نخواهی داشت

 

نه من هیچ کدام از این کار ها را انجام ندادم ، خوب یادم هست اولش قهقهه ای زدم و در اغوشت گرفتم درست همان موقع که چشم های مشکیت به صورتم زل زده بود فرو ریختنم را دیدم ، فهمیدم که ادمیزاد هرگز به نقطه ای که شروع کرده باز نمی گردد

فهمیدم که از این به بعد دشمنانی دارم به نام بهار ، به نام پاییز و غروب و فنجان قهوه و شیشه ی بخار گرفته و فرودگاه های لعنتی و اسمان ابری و نیمکت های دو نفره ای که نبودنت را توی صورتم فریاد میکشند دشمنانی که در هر صورت بر من غلبه پیدا میکنند ،فهمیدم که بهار و صدای پرندگان و قهقهه های هیجان انگیزش دیگر برای من جز غم یاد آور هیچ چیز نخواهد بود چون فصل اشناییمان بهار بود . فهمیدم غروب از این پس غم انگیز ترین و تراژیک ترین لحظه ی من خواهد بود به خاطر در غروب رفتنت به خاطر پاییز و برگ های فرودگاه و رگبار بارانش ، به خاطر بغض گلویم و شیشه های بخار گیرفته ی روز رفتنت ... فهمیدم قلب مسافر خانه نیست که ادم ها یک روز بیایند و روز بعد بروند و کرایه یشان را پرداخت کنند ، فهمیدم قلب فاحشه خانه نیست که هر کسی را به ان راه بدهی و مقدس بودنش زیر سوال ببری ...

رفتی و پشت سرت اشکی نریختم ، رفتی و پشت سرت ابی نریختم ... اشک نریختم تا اگر روزی به فکر برگشتن افتادی محض رضای خدا و به خاطر دلسوزی نباشد بلکه برای خودم باشد 

اب نریختم تا با اشک پس از روز های رفتنت تمام شهر را اب ریزان کنم ، اخرین بوسه را از لب هایت دریغ کردم تا امید عطش بازگشت به خاطر بوسه هایم در وجودت زبانه بکشد 

من همه ی این کارها را انجام دادم محبوب من در صورتی که میدانم که میدانم وقتی من پیچیده در پتو در حال خوردن قهوه ی داغ زیر پنجره ی بخار گرفته در این ور دنیا هستم اسمانم را که دنبال کنند تو را میبینند که در حال نوشین قهوه ای شاید خارجی تر و مرغوب تر روبروی پنجره ی بخار گرفته ی انور دنیا هستی


 
ادامس زندگی من هستی تو..
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: نوشته هاى من

خب میدانی جان دل؟ ادامس زندگی من هستی تو ..

همان ادامس بزرگ نعنایی خنک شیرینم که زور میزنم باد بشود و باد بشود و باد بشود اما نمیشود.. بعد ناگهان توی صورتم تققققق میترکد و تمام صورتم را بریده های ادامس میپوشاند .ادامس محبوبم جلوی چشم هایم میترکد و جنازه اش روی صورتم پخش میشود و لب هایم طعم ادامس و رژ میگیرند ..

حتما حالا داری هی هی هی میخندی و میگویی خره ادامس زندگی منی یعنی چه ؟ اما بگذار خووووب روشنت کنم ادامس را که توی دهانت میگذاری اولش شیرین و بی نظیر است طعم اولیه اش معرکه است قند و شیرینیش تمام وجودت را پر میکند دهانت پر از عطر خوش بوی ان میشود اوایل تو هم برای من همان ادامسی بودی که از طعمت که از شیرینیت که از خوش بوییت بالا و پایین میپریدم یک پایم روی زمین بود و پای دیگرم روی هوا یوهوووو کنان خودم را خفه میکردم بس که احساس خوشبختی میکردم اما بعد ها که همه چیز عادی میشود هم تو را عوض نمیکنم هیچ کسی اینکار را نمیکند..

هبچ ادم عاقلی که ادامس محبوبش را دو ثانیه یک بار عوض نمیکند میکند؟

اگر میگویم ادامس زندگی من هستی دقیقا منظورم ان لحظه ایست که ادامس توی دهان ادم بریده بریده میشود نصفش میخواهد راهی حلقت بشود و بقیه اش کم کم توی دهانت اب میشود. منظورم لحظه ایست که که نود و نه درصد و نیم ادم ها ادامس را یا قورت میدهند یا پرت میکنند و میروند پی یک ادامس جدید تر..

اما میدانی من چه کار میکنم؟ اولش صبر میکنم بعد ادامس را توی دهانم جمع میکنم  بعد کم کم ان را تند تند میجوم انقدر میجوم که ادامس محکم محکم بشود یک اب یخ رویش نوش جان میکنم ..یخ یخ خیلی یخ

بعد  ادامس ترمیم میشود درست مثل تویی که هرگاه توی قلب من شل میشوی انقدر صبر میکنم و تکه تکه میشوم و تکه هایم را جمع میکنم که از بازیافت ان عشقی قوی تر بسازم عشقی محکم تر و کهنه شراب تر ..


 
← صفحه بعد